تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::





















 

تــقاص

 

((آقا كاوه... آقا كاوه ببخشيد))

پسرك آني برگشت.كوچه اين وقت روز خلوت بود و در هيچ خانه اي نيز باز نبود.گويي خاك مرده پاشيده بودند...

((آقا كاوه ،اين بالا...منم معصومه،معصومه مظلومي...به جا آورديد؟!))

 ((... سلام خانوم مظلومي، بله!))

((آقا كاوه ببخشيد تورو خدا، يه مشكلي برام پيش اومده هيچكس خونه نيست.آخه...))

((چي شده؟نكنه دزد اومده؟!))

((نه،نه، دزد نه! راستش موش! يه موش گنده اومده تو خونمون الانم تو زيرزمينه! خيلي ميترسم. هيچكي خونه...))

((خوب...خوب از دست من چه كمكي بر مياد؟!))

((آقا كاوه بي زحمت يه لحظه تشريف بياريد داخل، ببينيد رفته يا هنوز اوونجاست؟!آخه من خيلي از موش ميترسم!))

با اكراه سر جنباند. دخترك جستي زد و كليد آيفون را فشار داد.در قديمي و زنگ خورده صدايي كرد و باز شد.پسري با موهاي بلند، زيرابرو برداشته و با كمي ريش كه در زير چانه ي باريكش خودنمايي ميكرد،  با طمأنينه وارد شد....

((خانوم مظلومي اين چراغ زيرزمين از كجا روشن ميشه؟!))

صدايي نامفهوم از بالا اشاره كرد: ((لطفا در و پشت سرتون ببنديد!)) و دوباره همان صدا: ((بفرماييد بالا))

((بالا؟!!))

احساس اضطراب خاصي به سراغش آمد:((عرض كردم اين كليد زيرزمين...))

((آقا كاوه توروخدا عجله كنيد،من دوباره صداش و شنيدم!تو آشپزخونس،رفته سراغ كابينتامون...))

((آشپزخونه؟!)) همان حس بد در دلش ريشه دواند. بالا رفت.

((ببخشيد؟!خانوم مظلومي...))صدايش ضعيف تر شده بود!

((من اينجام! جلو در آشپزخونه...))

پسرك چرخيد.به دنبال صدا، با احتياط وارد آشپزخانه شد.به اطراف نگاه كرد.تلي از ظروف نشسته يك طرف،كابينتهايي نيمه باز به هم ريخته و نامرتب طرف ديگر. بوي مشمئزكننده اي نيز در هوا موج ميزد! آشپزخانه اي كه فقط نامش آشپزخانه بود!خم شد تا زير كابينتها را ديد بزند: ((خانومِه...))

 ((سلام!))

پسرك جاخورد. برگشت.چند ثانيه اي طول كشيد تا توانست صحنه اي را كه ميديد در ذهن غافلگيرش، تجزيه و تحليل كند!روبرويش در آستانه ي درِآشپزخانه، دختري با قد و قامت نخراشيده با روسري شاليِ كهنه اي كه رنگ پس داده بود و گره اش را به عمد روي سينه هاي درشت و آويخته اش كه زير ژاكت چسبيده  بسيار مضحك به نظر ميرسد،بسته ؛دست به كمر با كپلهاي پهن و بزرگ در حاليكه چادرنمازمندرسي بر سر داشت، ايستاده بود.با چهره اي درهم و مضطرب كه مشخص بود بيهوده سعي ميكرد كه با يك خنده اي تصنعي آنرا به چهره اي اثيري مبدل كند. دختري با صورتي سبزه و ورم كرده با نيمچه بزكي، همراه با جوشهاي سرسفيد پراكنده اي كه از دور ذوق آدمي را كور ميكرد ؛ با خنده اي زشت به چهره رنگ پريده پسرك خيره شده بود. پسرك ناليد:

 ((سس..سلام))

((حالتون چطوره؟!))تبسم  خيلي زود بر چهره اش خشكيد و جايش را به بي حالتي دهاني داد كه با ماتيك قرمز ناشيانه رنگ شده بود!

((مرسي))پسرك كه از ديدن خانم مظلومي در چنين حالتي گيج شده بود،به زحمت خودش را كنترل كرد. تازه يادش آمد براي چه به اينجا آمده بود! سريع پرسيد: ((موش...موش كجاست؟!))

((موش...؟ موش!نمي دونم ولي فكر كنم با ديدن شما فرار كرده! نيستش؟!))پسر جوان درست حدس زده بود؛او رو دست خورده بود!

پسرك كه براي ديدن موش خم شده بود تا زير كابينت آشپزخانه را نگاه كند،جستي زد و با سر رو به پايين به طرف در خروجي حركت كرد.

((كجا؟!))

((مگه نميگيد رفته؟! خوب منم كار دارم بايد برم...))

((نــه!))

((نه؟!...منظورتون چيه؟!))

((نه...يعني ن...نمي دونم شايد هنوز باشه!يه جايي اوون زير ميرا ،يا...))

((ببينيد خانوم مظلومي...))

((جانم؟))جانم را گويي با تمام جانش گفته بود!

((من...من كار دارم،يعني عجله دارم.بايد...))زبانش بند آمده بود!

((خوب باشه ،من مزاحمتون نميشم. راستش...راستش...))

((راستش چي؟))

((راستش فقط،فقط...))پسرك همچنان به جاي ديگري نگاه ميكرد.

((فقط ميخواستم باهاتون صحبت كنم!))

((با من...در چه موردي؟!))

((در مورد...چطور بگم؛در موردِ...))

((بگيد،من ميشنوم فقط يه خورده سريعتر...))

((چشم...راستش آقا كاوه من...))چشمانش را بست. گوشه ي چادرنماز را رها كرد و دستانش را زير گلويش حلقه كرد.شايد اينك بتواند راحت تر صحبت كند  و اينگونه حرف دل را بي پروا بيان كند ...

((من عاشق شما هستم!!!)))

پسر سر بلند كرد و به چهره ي دختر كه اينك سرخ و تبدار به نظر مي رسيد،خيره شد.چشمانش را ريز كرد و پرسيد:

((متوجه نشدم، چي؟!!))

دختر بي اختيار سرش را عقب كشيد.نمي دانست چرا ولي شايد انتظار كشيده اي را ميكشيد!

((من...من گفتم...من گفتم عاشق شما هستم))

((چي ميگيد خانوم مظلومي؟!من الان اصلا حال و حوصله ي شوخي رو ندارم.گفتم كه من عجله دارم بايد...))

((نه...به خدا، ،من شوخي نمي كنم ، خواهش ميكنم تو رو به علي نرو... يه دقيقه به حرفام گوش كن))كمي از بار اوليه كه بر دوش احساس ميكرد،خلاصي پيدا كرده ونمي دانست از كجا ولي جسارت پيدا كرده بود. ناباورانه ادامه داد:

((خواهش ميكنم.چند لحظه، فقط چند دقيقه به حرفام گوش كن  بعدش هرجا خواستي برو...))

((خانوم مظلومي چرا متوجه نيستيد. اگه يكي الان سر برسه هم براي من بد ميشه هم براي شما!))

((مهم نيست.من مدتهاست فكرامو كردم.ديگه نمي تونم تحمل كنم،ديگه بريدم.خواهش ميكنم گوش كن...من عاشقتم،ديوونتم. آخ كاوه! من دوسِت دارم.به خدا راس ميگم...دوسِت دارم،مي فهمي...؟!)) پسرك سرش داغ شد!تپش شقيقه هايش اوج گرفتند. حس خاصي پيدا كرده بود وچيزي نامحسوسي آزارش مي داد. شايد يك احساس كشنده ترديد و يا شايد يك انگيزه ي تازه بيدار شده كه اينك قدعلم كرده و قصد طغيان دارد. يك عشق تازه! اما برخلاف تمام عشقها و روابط قبلي. هميشه او بود كه به اصطلاح عاشق مي شد .هميشه او بود كه سعي در ايجاد يك رابطه ي جديد داشت .هميشه او بود كه براي گفتن((دوستت دارم...)) لحظه شماري مي كرد.اما اينبار دختري زشت و ترشيده از خانواده اي ضعيف و مستمند به او ابراز عشق كرده بود!!! ابراز عشق...

((ببينيد خانوم مظلومي...))

((خواهش ميكنم هي نگيد خانم مظلومي،بگيد همون معصومه، معصومه خالي!))

((خوب ببين معصومه...))

((جانم؟!))پسر دقيق شد. تجربه داشت و ميدانست در چنين لحظاتي بايد درست فكر كرد تا درست صحبت كند.

((من هم شما رو دوست دارم اما...))

((تو منو...؟!))چيزي شبيه جيغ خفيفي كشيد.از سر شوق! پسرك جمله اش را ناتمام نگذاشت:

((اما،...اما خوب يه سري چيزا هست كه آدم بهتر قبل از انتخاب بهشون فكر كنه!))

((من خيلي وقته به شما فكر ميكنم! يعني فكر همه چيزو كردم! هيچ مشكلي نيست.فقط،فقط ميمونه تو...من تو رو دوست دارم تو هم منو...))

((نه...يه چند تا مشكل هست؟!))

((چي؟!))به نظر پسرك چشمهاي ريز معصومه لحظه به لحظه گشادتر ميشد. زير چشمهايش كه پف كرده بود،اينك چين افتاده بود.او خيلي زود خودماني نشده بود؟!

((خوب من شرايط فعليم مناسب نيست!يعني فعلا نمي تونم ازدواج كنم.))نمي دانست چرا ولي نمي خواست دل دخترك را بشكند.

((خوب من هم كه نگفتم همين حالا ازدواج كنيم!))

((پس چي؟!))

((كاوه...كاوه با خونوادت بيا خواستگاريم!))

((چي؟))ناخواسته فرياد كشيد.دخترك سر به زير انداخت و با انگشتهايش تپلش شروع به بازي كرد.كاوه در حاليكه به صورت تيره و كبود معصومه زل زده بود، گفت:

((با خونوادم بيام خواستـگــاري، هيچ معلوم هست چي ميگي؟!))دختر سر بلند كرد و با چشمان نمناكش به صورت سرخ و سفيد پسر خيره شد:

((كاوه...كاوه خواهش ميكنم...خواهش ميـــكنم!))احساس سرخوردگي خيلي زود همچون زلزله اي دلش را لرزاند.مقاومت در برابر گريستن بيهوده بود. بغض دخترك تركيد:

((كاوه...من 29 سالمه، دي ماه ميرم تو سي سالگي!اما تا حالا دو تا خواستگار بيشتر نداشتم...يكيش پسر عموم بود.اوون زمان من نوزده سال بيشتر نداشتم.قرار شد بعد از اينكه ديپلمم رو گرفتم بياد خواستگاريم.اما...اما شيش ماه بعد از بخت بد من! جنگ شروع شد.اون به ميل خودش داوطلب شد. روز آخري اوومد خونمون بهم گفت دختر عمو درساتو خوب بخون من...من ميرم زودي بر ميگردم.اون رفت و دو سال بعد خبر كشته شدنش رو برامون آوردند...))به اينجا كه رسيد گريه امانش را بريد. به هق هق افتاد. پسر خواست حرف را عوض كند كه او با دست به نشانه ي سكوت اشاره كرد: ((بعد از اوون ديگه خواستگاري نداشتم!مي دونم ،مي دونم من هم زشتم و هم وضع خونوادگيم بده و نه تحصيلات درست و حسابي داشتم...اما به فاطمه زهرا، بابا منم دل دارم...منم دوست دارم يه روز برم سر خونه زندگي خودم...خانم خونه ي خودم باشم.سايم رو سر بچه هام سايه ي شوهر بالا سرم باشه...!آخه منم دل دارم به خدا...خواهرم...خواهرم كه سه سال از من كوچيكتره چند سال پيش ازدواج كرد.الان پسرش سال ديگه ميره كلاس اول!خوب درسته، درسته اون از من خيلي خوشكل تر بود و...اما...اما من هنوز...))لبش را گزيد.بي محابا ادامه داد: ((كاوه من مدتيه يه خواستگار جديد دارم. بابام مي خواد منو به زور بده به يه پيرمرد75 ساله!!درست شنيدي،يه پيرمرد 75 ساله!زنش چند وقت پيش دق كرده ،مرده و حالا مي خواد يكي و بگيره تر و خشكش كنه و لگن بزاره زيرش! بابام مي خواد امشب بهش جواب بده!كاوه تو رو خدا...تو رو خدا نزار بعد از يه عمر انتظار، پرستار يه پيرمرد بشم. نزار منو به زور...كاوه....))با روسريش دماغش را گرفت.خواست ادامه بدهد اما كاوه كه مشخص بود حسابي تحت تاثير قرار گرفته، حرفش را قطع كرد و گفت:

((خوب...خانوم مظلو...چيز!معصومه جان!...))  نه،در تمام عمرش با چنين دختري برخورد نكرده بود.نمي دانست دقيقا چه مي خواهد بگويد.فقط ميدانست بايد هرجوري شده با او همدردي كند يا چنين چيزي؛اما چگونه:

((معصومه...من برات خيلي متاسفم!واقعا كه زندگيه...))دهنش خشك و گوشهايش قرمز شده بوند.به سختي صحبت ميكرد؛ واقعا كلافه شده بود.دخترك كه اينك با صحبتهاي معشوقش كمي تسكين پيدا كرده و آرامتر شده بود، گفت:

((كاوه فقط يه چيز ازت مي خوام!امشب با خانوادت بيا خواستگاريم!همين... قبل از اينكه پدرم به اون پيرمرد لعنتي فكستني جواب مثبت بده و...))

((آخه چطوري؟!))صدايش به زور درميامد((من چطوري مي تونم يه شبه خونوادمو متقاعد كنم  بيان خواستگاري!خوب...خوب حالا اصلا گرفتيم و ما اومديم، بعدش چي؟!))

((بعدش زياد مهم نيست!يعني مهمه اما مهمتر از اون اينكه پدر و مادر من مي فهمن من هنوز جوونم!هنوز خاطرخواه دارم!كاوه اينجوري اونا از تصميمشون منصرف ميشن و...))

((خــوب،آخرش كه چي؟!))

((كاوه، عزيزم،جونم!الهي فدات بشم،گفتم كه من دوسِت دارم،به خدا عاشقتم...))

((اَه...آخه اينطوري كه نميشه!!!))

((چــــرا؟!))

((معصومه من نمي تونم با تو ازدواج كنم!))

((چي؟!))اگر مي شد سكوت كرد و كمي دقيق شد،شايد صداي ترك برداشتن دلي را ميشد شنيد!

((معصومه، من...))

((خوب...خوب من...من انتظار چنين حرفي رو ...رو داشتم!مي دونستم...))دوباره بغض كرد.پسرك بي اختيار گفت:

((نه! نه اينكه دوسِت نداشته باشم،اما من يه سري شرايط دارم كه با شرايط تو همخوني نداره..يعني...))عجيب بود اما احساس ميكرد مي تواند فكر دختر جوان را بخواند.ناخواسته فرياد كشيد:

((يعني نه از لحاظ مادي!نه، نه از ...ازلحاظه...))

((از چه لحاظي؟!راحت باش))

((خوب من چند سال از تو كوچكترم!من فقط 22 سال سن دارم!تازه...تازه من كار خاصي ندارم،منبع درآمدِ ثابتي ندارم.يعني ميشه گفت تقريبا بيكارم...!))

((خوب!))

((خوب كه خوب!)) خواست بگويد خوب به جمالت كه حرفش را خورد!

((خوب سن كه مهم نيست. پيغمبر خدا هم 15سال از همسراولش كوچيكتر بود!! در مورد حقوقتم، مگه ماهي چقدر در مياري؟!))نمي دانست چه اجباري براي جواب دادن به اين سئوال دارد اما جواب داد:

((ماهي...ماهي كلا با پول حق دست و پورسانت و اين جور چيزا...))سعي كرد عدد را نصف كند(( كلا ماهي كمتر از شصت،هفتاد تومن!))

((70 هزار تومن؟!! پدر من، تو شهرداري با سي سال خدمت ماهي 90 هزار تومن حقوق ميگيره!هنوزم كه هنوزه ما بعد از اين همه سال مستاجريم و...))پسرك جا خورد:

(( خوب ميدوني...اين پول هميشه ثابت نيست!بعضي وقتا خيلي كمتر از اين حديه كه گفتم!))

((اصلا پول هم مهم نيست!تو پسر زرنگي هستي!ميدونم، ميتوني كار بهتري پيدا كني!تازه من با نصف اين پولي كه گفتي حاضرم باهات زندگي كنم!))

((آخه...آخه مشكلات كه يكي دوتا نيست!)) لحن صدايش تغير كرده بود.خلقش تنگ شده بود و كمي عصبي!نمي دانست چرا مجبور است اين وقت روز در خانه اي نا آشنا با دختري غريبه با چنين حال زاري، برسر چنين مطالبي بحث و جدل كند؟! پس حرفش را يكي كرد و با صداي محكمي گفت:

((من مشكلات زيادي دارم!در حال حاضر شرايطم براي ازدواج مهيا نيست،حالا هم اگه اجازه بدي بايد برم!ديرم شده كار دارم...))

يك لحظه،يك تصميم!از قبل معصومه پيش بيني كرده بود كه چنين حرفي را از كاوه خواهد شنيد! و اين جا،جايي بود كه التماس به بن بست مي رسيد!و او خوب مي دانست اگر پسرك مغموم و عصباني از اين در خارج شود،تبعيد اجباري به خانه ي پيرمرد و يك عمر بي ثمري انتظارش را ميكشد! بايد كاري كرد:

((نه...نمي زارم بري!))دستهايش را باز كرد. چارچوب در را بست!

((برو كنار...مي خوام برم...))

((نه...!خواهش ميكنم،خواهش ميكنم...كاوه تو رو خدا  نزار از ايني كه هست بدبختر بشم،گره ي بخت من فقط به دست تو وا ميشه...))

((اِ...چرا همچين ميكني؟!برو كنار مي خوام رد شم...))بايد سريعتر تصميم گرفت.نبايد فرصت را از دست بدهد.پس مجبور شد:

((اگه بري...اگه بري خودمو ميكشم!!!))پسرك بر جا ميخكوب شد.به چشمان سرخ و ورم كرده ي دختر متوقع خيره شد.

((تو چيكار ميكني؟!))

((خودم و ميكشم! به خدا خودمو ميكشم...))همچون رعد و در حالتي كه  دخترك اصلا انتظارش نداشت؛كاوه سيلي محكمي به صورت معصومه نواخت!دخترك همچون كوهي سنگين از غم و غصه صورتش را پوشاند و فرو ريخت، افتاد.رعشه به جان پسرك افتاد ونفسش بند آمد؛اصلا فكر نمي كرد چنين واكنشي از خود نشان دهد.يك جنون آني !درد با ضعف عصبي كالبدش را به بازي گرفته بود! قصد داشت خم شود، زير بغل دختر را گرفته،بلندش كند كه معصومه آرام سر بلند كرد.چهره اش كمي تغيير كرده بود.جاي چهارانگشت كاوه روي صورتش ،به نظر مي رسيد چهره اش فراختر ،زيبا شده بود! معصومه دست كشيد.كت جين كاوه را چنگ زد:

((كاوه؟))

((معصومه...ببخشيد!من...من...نمي خواستم......من حالم خوب نيست... يعني دست خودم نبود...))

((كاوه،تو رو خدا،تو رو به جون هر كي دوس داري.امشب تنهايي هم شده بيا منو از بابا وننه ام خواستگاري كن! مي دونم...مي دونم دلت يه جا ديگه اسيره! كاوه منو صيغه كن،بعدش بنداز يه گوشه اي و برو پي عشقت!من به آب و نون خشكت هم قانعم! فقط منو از دست بابام ،از شر اين زندگي نحس نجات بده...))

((نه،نه صحبت كسي ديگه اي نيست! فقط...))

((فقط چي؟! با هر چي و هر كي تو بگي ميسازم!به خدا ميسازم و دم نمي زنم...))

((معصومه،حقيقت اينكه...))آب دهانش را به زحمت فرو داد: ((حقيقت اينكه من...من..م..م...مــعتادم!))و اينبار نوبت دخترك بود كه خود را بازهم در درياي آرزوهاي بي پايانش غرق شده ببيند! معصومه سر پايين انداخت.كت كاوه را رها كرد  و به فكر فرو رفت.آيا بايد تسليم شد؟ ديري نپاييد:

((عزيزم...باباي منم تا چند سال پيش معتاد بود!حالش بد شد.برديمش دكتر؛دكتر گفت بايد ترك كنه. به ابوالفضل همت كرد سر يه ماه گذاشت كنار...منو به كنيزي قبول كن. به عشقم قسم! يه ماه تركت ميدم))كاوه تمام درها را به ناگاه به روي خود بسته ديد.قدرت تفكر از او صلب شده بود.سرش گيج مي رفت، سرخ شده بود و عرق سردي در داد..به چارچوب در تكيه داد و به پايين پاهايش به دخترك خسته و نوميدي نگاه كرد كه به دست و پايش افتاده بود و از او عاجزانه خواهش ميكرد به طلب عشقش جواب مثبت دهد.آيا راه گريزي بود؟! زبان در دهانش نمي چرخيد.با دست اشاره كرد،آب خواست.معصومه سريع بلند شد. از يخچال يخ بيرون آورد ودر يك چشم برهم زدني آب يخ درست كرد و از كابينت بالا يك ليوان تميز كه پيدا بود براي  مهماني احيانا كنار گذاشته بودند،جدا كرد. آنگاه لبالب از آب خنك پر كرد و با حجب و حيايِ يك تازه عروس جلو روي پسرك گرفت. ليوان را از دست او قاپيد.قطعه يخ در ليوان به رقص درآمده بود! همچون قحطي زده اي آب را با ولع هرچه تمام تر سركشيد...

((مممرسي))گونه هاي پودر زده اش راكه قطرات اشك آنها را هاشور زده بودند ،به ناگاه رنگ عوض كرد.معصومه خنديد شايد براي اولين بار! يك لبخند حقيقي!

((معصومه...ببين چي ميگم.باشه شماره ت رو بهم بده!...من سعي ميكنم امشب فكرامو بكنم بعدش با خونوادم بشينم صحبت كنم.البته...البــته قول نميدم! بهم حق بده كه يه خورده سخته يه شبه پدر مادرمو راضي كنم .تو هم به جاي اين حرفا سعي كن آقاي مظلومي رو متقاعد كني امشب بي خيال جواب دادن به اين يارو بشه!من تلاش ميكنم تا فردا...))

((نه توروخدا كاوه! تو باباي منو نمي شناسي!وقتي يه تصميمي بگيره تا عمليش نكنه بي خيال نميشه.اينطوري نيگاش نكن.واسه منه بخت برگشته شِمريه...!))

((پس ميگي چيكار كنم... ؟!))

((كاوه،تو رو خدا،يه كاريش بكن! كاوه منو امشب به زور كتك هم شده شوهرم ميدن ها..!))

((هي قسم ميخوري! بابا من واسه خاطر خودت ميگم.ب...باشه...باشه.حالا ببينم تا شب چي پيش مياد...))معصومه سر به زير انداخت.چهره اش همچنان غمگين بود اما در ته دلش احساس خرسندي شيريني ميكرد. احساس لذتي خاص! احساسي كه براي اولين بار در طول زندگيش تجربه مي كرد!شايد احساس يك پيروزي هرچند كمرنگ! قدرت جسمي اش تحليل رفته بود اما همچنان تسليم نشده بود.بايد هرطور شده كاوه را كاملا مجاب ميكرد. آهسته گفت:

((شايد، شايد فكر كني امشب باباي من منصرف ميشه، زنگ نمي زنه يا پيرمرده جواب نميده. اما كاوه!اگه امشب نياي سروقتم بابام معطل نميكنه، منو فروخته!... من ديگه تحمل اين زندگي رو ندارم...به جوونيت قسم نذر كردم اگه بهت برسم پاپتي برم زيارت امامزاده داوود،پنج كيلو خرما هم خيرات كنم.كاوه نزار اين دين و ايموني كه از تموم دنيا برام باقي مونده از دست بدم! به اون چشماي قشنگت قسم،اگه امشب نياي سراغم خودمو راحت ميكنم!))چشمش را بست وصورتش را پيش كشيد.شايد براي خوردن يك سيلي ديگر!اما خبري نبود.چشم باز كرد.آستانه ي در خالي بود. فقط يك ليوان خالي...

                         *                *              *

آفتاب تا نيمه ي كوچه يورش آورده بود وكوچه باز هم در خلوت نيمروز چرت ميزد و سايه وا ميداد!پسركي در خانه اي بزرگ در اتاق خوابش، طاقباز به خواب سنگيني فرو رفته بود!صدايي از طبقه ي پايين همچون دشنه اي خيمه ي خوابش را از هم دريد:

((كاوه،كاوه؟!))

كاوه تكاني خورد.به سختي چشمانش را باز كرد.يكي از پله ها بالا ميامد.صداي پا نزديكتر ميشد!آنگاه صداي باز شدن در اتاق:

((كاوه... پسرم لنگ ظهره! چقدر ميخوابي...؟!))

((ساعت...ساعت چنده؟!))

((يه ربع به دوازده!ديشب دير برگشتي آره؟!مامان بميره برات،كارت سنگينه؟!))

((نه...نه ديشب جات خالي با بر وبچ هوس كرديم رفتيم كوه،شام خورديم))

((اميدوارم خوش گذشته باشه عزيزم،خوب كاري كردي،واسه روحيت خوبه! همش هول برم داشته بود نكنه سروصداي اين كوچه پشتي سر صبحي بيدارت كنه،مامان))

((سر و صدا؟مگه چه خبر بود؟!))

((هيچي والا! نميدونم ميگن اين همسايه پشتيمون...خونه سپوره !آقاي كيه؟معصوميه؟مظلوميه؟!نمي دونم... دخترشون ديشب كلي قرص خورده،عمرش رو داده به تو!نمي دونم چرا ولي دوره زمونه بدي افتاديم به خدا،همه بي ايمون شدن!هـــي... چي بگم والا اگه بدوني اول صبحي چه شلوغ شده بود اين پشت...))

پسرك درحاليكه در رختخواب گرمش نيم خيز شده بود،در بهت سردي فرو رفت!مثل اينكه ديشب چيزي را فراموش كرده بود...

 

‹‹او تقاص گناه ناكرده اش را پس داده بود››

                                                 

                                                     سروش رهگذر- آذر ماه هشتاد و چهار

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سروش رهگذر |