_ کله سحر که من رفتم، چیزی ندیدم. حالام گوش بده.. چی، فقط آبگوشت؟! هزارتومن بابا!.. حالام زیاد خودتو ناراحت نکن عزیزم. واسه اینکه خدای نکرده، واسه بچه ها مشکلی پیش نیاد، دمشو بگیرید بندازیش بیرون و در ورودی رو ببندید.
_ یه حرفی میزنی محموتی؛ ما چندتا ضعیفه چطوری زورمون به این نره غول می رسه؟!
_ چِشمم چَشم!... ببینم یعنی هیچ مردی تو ساختمون نیست بندازدش بیرون؟... بناگوش؟
_ نه، آقا کربلایی که میگن بنده خدا باز مرضش عود کرده دوباره افتاده گوشه بیمارستان. زنش میگفت کلی خرج عمل حاجی میشه، راست و دروغش پا خودشون! آقا سیدم هم که شانس گند ما وقتی نمی خوایمش همینطور عین اجل معلق سر میرسه، حالا که قحطی رجال اومده، نمی دونم چرا خونه نشین شده؟! زنش میگه رفته به همکارای قدیمیش سری بزنه؛ دروغ میگه عینه...
_ ای بابا، عجب وضعی شده. حالا چیز کجاست؟
_ چی؟ حیوونه؟
_ نه، اهل و عیال بنده، ایرانبانو!
_ آها، فکر کنم طبق معمول خوابه.
_ خوب... جانم؟ قابل نداره مهمون ما باشید، ناقابل پونزده تومن!... الو شوکتی؟ ببین عزیز جان خودت میدونی من الانی کلی مشتری دارم. از طرفی این آقا رضا، شاگرد ولنگه بازم هنوز تشریف فرما نشدن! همینکه تشریف مرگشو آورد یه تکون می پرم میام سروقتش و با همین قیچیه بلایی سرش میارم که تا سالیان سال دیگه هیچ توله سگی خایه نکنه طرف خونه دلبر ما آفتابی بشه!
_ وا، چرا با این خشونت محموتم؟!
_ والا، جماعت پاچه گیر همین حقشونه... آقا جان یه لحظه دندن رو جیگرت بزار نوکرتم، چشم؛ نمی بینی داریم تلیفونی اختلاط می کینم؟!.. ببین، بهش بگو وایسا که اومدم! الان گفتی کجاس؟
_ چی؟ با منی؟ کی کجاست، ایران یا..؟
_ نه.. حیوونه!
_ خاک عالم، گفتم که، جلو در ورودی بلوک خراب شده. فلان فلانشده آنچنان لش کثیفش پهن کرده که تموم جلو درو گرفته... محموتی توروخدا زودتر بیا!
* * *
_ ای بلا! مارو که به دوز و کلک کشوندی اینجا؛ صوابشم که بردی! حالا پاشو، پاشو بزار برم مغازه تا این بچه چموشه دودمانمونو به باد نده...
_ ایش، تو هم! باور کن یه سگه اول صبحی این جلو تمرگیده بود اندازه یه اسب!
_ خوب کو؟ کجا گورشو گم کرد؟!
_ وا، نکنه فکر می کنی دروغ میگم؟ به.. به..
_ به چی؟!
_ به جون همون چاقوی گندت که باهاش سیرابیا رو جِرواجر میدی!
_ ای بابا دختر، دیدی گفتم تو هم فیلت یاد هندوستون کرده بود شیطون! حالاپاشو از رو ما شوکتی، خفه شدیم ماشالله! ...الاناست که دیگه ایرانم بیدار بشه و مثل اوندفعه ناغافل بیاد بالا و بخواد مچمونه رو بگیره ها...
_ نترس، اون شوت تر از این حرفاست که بخواد مچ شوکت دختر سلطنت خانومو بگیره!.. بهت گفته بودم که، بابای خدابیامرزت خوب ننه مو میشناخته!.. در ثانی چه وقتی بهتر از اینوقت می تونستم بکشمت این بالا محموتم، وقتی همه خوابن! ..حالام وایسا، وایسا یه سرو گوشی آب بدم، ببینم سگه برنگشته یا..
_ بازم میگه سگه! ببین راهرو کسی نباشه ما جیم بزنیم!
_ ...
_ خوب، چی شد؟
_ هیچ خبری نیست ولی..
_ ولی چی؟
_ پیف پیف، یه بوی گند گوهی تو راه پله ها پیچیده که... این دیگه چیه تو کفشت؟!





