تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::
سه گانه داستانک:

 

تقدیم به یکی از بهترین دوستانم؛

او که 20 روز دیگر سالگرد رفتنش است و من هنوز باور نکردم!...

 

تقدیم به پدربزرگم:

 

 

 

 

 

صدقه

(برگزیده چهارم جشنواره اس ام اسی داستان- اندیمشک)

 

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: «صدقه عمر را زیاد می کند»

منصرف شد.

 

 

 

 

ارث

 

پیرمرد وقتی مُرد، هرکسی چیزی از وسایلش را برداشت. یکی عصایش، آن یکی کلاهش. دیگری سمعکش و آن دیگری دندانهای مصنوعیش؛

اما دخترک گفت: بابابزرگ وقتی می خندید، اشک تو چشماش جمع می شد!

 

 

 

 

خدای آسمونها

 

-          بابا، من دلم می خواد خلبان بشم!

-          آفرین پسرم؛ حالا چرا خلبان؟

-          آخه مامان میگه بابابزرگ رفته آسمونا، پیش خدا...

 

 

 

          


2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت |
تفسيرزندگي، تسخيرقلبها
سروش امامی راد (رهگذر)
متولد خرداد 1363، شهرضا (اصفهان). اصالتا كُرد سنندج. از سال 80 ابتدا با شعر و به تدريج گرايش به داسـتان.
در حال حاضر دانشجوي روان شناسي باليني رودهن (تهران)

ک.پ رودهن:57171-39731
ک.پ کرمانشاه: 45446-67139

***
>> از اینکه کلیه مطالب " رهگذرنامه " را با ذکر منبع و یا لینک مستقیم منتشر
می کنید، متشکرم <<
اصل مطلب
موضوعات
نوشته های پیشین
راه اصلی
راه فرعی
همقدمان
رد پا

آمار
ردپای همقدمان


  • Baznegar

    هزار و یکشب





طراح قالب