ز متن کامل داستان را در « والس » بخوانيد.
خود کشی با سوزن ته گرد
یا
داشتم به این فکر می کردم که اگر همین الان بخوام خودم رو بکشم، چطوری می تونم!؟
خوب برای از بین بردن یک انسان راه های زیادی وجود داره. از زلزله و سیل که اختیارش دست آدمیزاد نیست بگیر تا جنگ و شورش که خودساخته ی انسانهای بیکار و علافه. اما اگر نه زلزله ای درکار باشه و نه جنگی و تنها در یک خانه ی کوچک استیجاری در یه شهر کوچیک یک آدم تنها تصمیم بگیره، خودش به زندگیش خاتمه بده، چه راه هایی پیش رو داره؟!
از سر صبح که برق رفته سعی کردم از تمامی راه های موجود برای رسیدن به مرگ یک فهرست تهیه کنم. اولین چیزی که بخاطرم رسید، خوردن مقدار قابل توجهی قرص بود. بلافاصله رفتم سراغ کشوی شکسته ی میزم؛ که اونجا فقط دو عدد قرص استامینوفن، سه آدولت کلد و یک ورق کامل قرص LD ضد حاملگی داشتم. البته یه وقت اشتباه برداشت نشه؛ به توصیه یکی می خواستم این قرصها رو در زرده تخم مرغ له کنم و بمالم به دوریالی کچلی پس سرم. که البته چندشم اومد و بی خیالش شدم. خوب، فکر نکنم دو تا استامینوفن به جز اینکه کمی گیجم کنن، کار دیگری از پسشون بربیاد. اما شاید اگر همه ی قرصها را یکجا بخورم، توفیری بکنه. نمی دونم، شاید هم تاثیر همدیگر را یکجوری خنثی بکنن. یا شدیدا مسموم بشم. نه، این اون چیزی نیست که من می خوام. باید برای مردن راه سریعتری هم وجود داشته باشه. راه بعدی با همون سرعتی که به ذهنم رسید از ذهنم خارج شد؛ حلق آویز کردن خودم. نه طناب داشتم، نه سقف بلندی که به هر حال گیره ی محکمی داشته باشه تا وزن نه چندان زیاد منو تحمل کنه. از اون گذشته، شنیده بودم اونایی که اعدام می شن بلافاصله گردنشون می شکنه و خفه می شن. یعنی آخرین چیزی که می شنون صدای خورد شدن گردنشونه. من اگه دست خودم بود، ترجیح می دادم به عنوان یک اسیر آزاده تیرباران بشم تا مثل یک منحرف جنسی در ملاعام اعدام. خوب شاید لحظات آخر مجبور بشی یه انتظار وحشتناک رو تحمل کنی اما بهتره فیلم بازی درنیاری و بزاری اون چشم بند سیاه رو واست ببندن. اینطوری به محض شنیدن صدای شلیک، گله گله تنت داغ میشه و خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنی نقش زمین میشی. راه بعدی بریدن رگم بود. شروع کردم به وارسی سه کارد مختلف میوه خوری که در آشپزخانه کوچکیم داشتم. اولی اره ای بود؛ که حتی فکرش هم آدم را دیوونه می کنه. با دومی از بس دیشب سر مورچه های کنج دیوار رو کنده بودم، نوکش کج شده بود و هیچ جوری راست نمی شد و سومی که خیلی خیلی کند بود. با ته لیوان بزرگ و کثیف لعابیم شروع کردم به تیز کردنش و در تمام این مدت حواسم پیش اون یک بسته تیغی بود که پشت آینه شکسته ی دستشویی بود. راستش را بخواید من از بچگی از آمپول می ترسیدم چه برسه به اینکه مچ دستم رو اینقدر ببرم که تمام خون بدنم از اون بریزه بیرون. این شد که از خیر تیز کردن کارد هم گذشتم. به اتاق که برگشتم چشمم افتاد به مار قرمزی که از پای دیوار بیرون اومده بود و کله اش رو فرو کرده بود پشت بخاری. شاید خوردن چندتا از قرصها و باز کردن شیر گاز بی دردترین راه کشتن خود آدم باشه اما من همینجوریش از این پیرزن صاحب خونم متنفرم چه برسه به اینکه با هم بریم تو گور. دیشب که کمی در اتاق رو محکم بستم، بلافاصله امروز صبح یقه ام رو گرفت که آقای دکتر من پیرزنم، قلب ندارم، یه خورده آرومتر... حالا دیگه چه برسه به صدای انفجار تو زیرزمین خونش؛ نه باید برای مردن راه های بی سرو صداتری هم وجود داشته باشه. فکر بعدی سقوط بود. می تونستم از دیوار حیاط بالا برم و از اونجا برم تو بالکن خونه ی پیرزن و بعد از روی نرده ی بالکلن خودم رو برسونم به پشت بام. از این ور که باغچه بود و خاک و مسلما هرطوری خودم رو پرت می کردم پایین نهایتش دست و پام می شکست؛ بازم حکایت همون قرصها و مسمومیت. اون ورم که از پشت بام تا سطح خیابون ارتفاع زیادی نبود. تازه گیریم با سر خودمو پرت کنم پایین و همون لحظه هم کامیون شهرداری از روم رد بشه؛ من خودم از تصور جسدم چندشم میاد چه برسه به اون مامور بخت برگشته ای که باید جسد له شده ی من رو منتقل کنه به پزشک قانونی. در کل فکر سقوط هم یه جورایی منتفی شد. همونطور که گوشه ی اتاق کز کرده بودم و از ایده ی جدید برای کشتن خودم عاجز مونده بودم، چشمم افتاد به یه سوزن ته گردی تو درز دیوار. با نوک ناخنام کشیدمش بیرون؛ شاید یه زمانی این سوزن حکم اعدام کسی رو به سوابقش متصل کرده باشه. با پیدا کردنش تمام وجودم شد یه سئوال که چه جوری میشه یه آدم خودش رو با یه سوزن ته گرد بکشه!؟ اینکه سوزن رو قورت بده و یا فرو کنه تو گردنش و یا... شنیده بودم که اگه سوزنی وارد جریان اصلی خون بشه مستقیم تا قلب بالا میره و همونجا کار آدم رو یکسره میکنه. اما خوب گیریم این سوزن رفت تو رگ اصلی دستم، من که فکر نمی کنم با این ته گرد و سنگینش بیشتر از چند سانت بالا بره. اینجا بود که با خودم فکر کردم ای کاش یه اسلحه داشتم با یه لوله خفه کن کاردرست. راحت لوله اش رو می زاشتم رو شقیقه ام و ماشه رو می کشیدم. یه گلوله کوچیک در کمتر از یک ثانیه همون کاری رو میکنه که یه دونه تیغ در مدت بیست دقیقه انجام می ده. تمیز و بی دردسر؛ واقعا که علم چقدر پیشرفت کرده...
Excusme boss,you have text message
چه عجب؛ فکر کنم من یه مسیج... آخ، این لعنتی آخرش رفت تو دستم!
حقیقت اينكه در زندگيت از هرچي بدت بياد، سرت مياد! مثل من كه از مسخره كردن و مسخره شدن بيزارم اما هميشه ي خدا، دنيا رو به فلانم هم حساب نمي كنم و مي ترسم و مي لرزم از اون روز كه دنيا هم منو به فلانش حساب نكنه!... اما واقعیت رو اگه بخواي بايد بگم من همين الان، همين جا در اتوبوس بي نام و نشان و بي ترمزي كه بيشتر شبيه يك قفسه و رو به ناكجا آبادي پرواز ميكنه، نشستم. راننده كه شرشر عرق ميريزه چشم دوخته به چراغ راهنمايي كه تو چراغ قرمز شكسته اش كلاغ لونه كرده و من چشم دوختم به كارخانه ي نوشابه سازي كه همين الان دستگاه تاريخ زنش روي بدنه بطري رو تاتو كرد كه من دقيقا پنج ماه و چهار روز و سه ساعت و دو دقيقه ي ديگه آخرين قطره ي وجودش رو به ياد تو مي نوشم! واقعيت اينكه همين الان، همين جا در همين اتوبوسي كه من تنها مسافر، تنها مسافر بيدارش هستم آن دور دورها_ در خيالم _به نظاره ي روييدن يك گل نشستم. گل يك گياه پنبه كه بعدها همين گل دقيقا سي و سه رج و نيم از تار و پود كت كتاني ميشه كه من در آرزوي پوشيدنش خواهم مرد! واقيعت اينكه دقيقا همين حالا، همون جا، ته اون كوچه ي محو كه درخت بيدي بهارش رو انتظار ميكشه، نوزادي بدنيا اومد كه دقيقا سي و هفت سال و سه ماه و يك روز كم و يك ساعت و دو دقيقه ديگه حكم اعدام منو امضا ميكنه! دقيقا؛ حالا بزار تمام دنيا مسخرم كنه، من كه...
***
من كه احساس بي وزني سنگيني ميكنم؛ مثل يك بادكنك پر شده از گاز هليوم كه دلش مي خواد بكنه بره آسمون اما يه پاره آجر گذاشتن رو دلش. با اين وجود بالا رفتم؛بالا و بالاتر. تا اونجا كه دود سنگين نفسم زير طاق نمناك اتاق لمبر خورد. چيزي رو كه از اين بالا می بینم باور نميكنم: اين منم كه اون پايين روي تخت بزرگ آلمنيومي دراز به دراز افتادم و يه ملافه سفيد روم كشيدن. با اينكه ملافه روي صورتم رو هم پوشونده اما باز شك ندارم كه اين خود منم؛ از چشم سوم روي قوزك پام فهميدم. همون شبي كه گربه ي كبود همسايه سر مرغ عشقم رو از توي قفس كند؛ همون شب كه من پي نجات لاشه ي بي سر مرغ عشقم پام رفت روي بطري يه نوشابه و ... چشم سومي كه مادرزاد كور بود. يعني اين منم كه اينقدر آرام و بي دغدغه خوابیدم؟ پس از اون همه سال بي خوابي؟! يعني...
به يكباره در باز شد و شدت جريان هوای تازه، کلاف آشفته افكارم رو کور کرد. يك زن؟ يك زن و... يك مرد. مرد شرشر اشك ميریزه و زن قهقه مي خنده!
- ببینم، شما كي هستيد؟ اينجا چيكار مي كنيد؟ اين ديگه چيه؟ يك كت كتان سفيد؟! همون كت كتاني كه اينقدر دوستش داشتم، دوستش داشتي؟! اما نه، من خوابم. من...
و زن ملافه رو ناغافل كنار زد و منِ برهنه و اين همه زخم و اون حلقه ي كبود دور گردنم.
- يكي نيست جلوي اين زن رو بگيره؟! مرد با توام؟ مگه نمي بيني داره كتو به زور تنم ميكنه؟ تني كه حالا ماسيده، اين كت ديگه براش تنگه. يكي جلوي... آخ!
هرگز به خاطر نداشتم كه پدر روي مادر دست بلند كرده باشه...
***
احساس يك قطره جوهر بي رنگ درون يك ليوان رنگ كه نه، يك بركه، يك دريا... يك اقيانوس!
يك قطره جوهر روي يقه ي يك كت كتاني...
اردي بهشت86
این داستان را در " 1001 شب " بخوانید.
((احساس سقوط ناگهاني به درون يک دريا تاريکي؛ هر چند ابتدا هول آور می نمود اما به تدریج دلنشين می شد. سقوط اما نه با سرعت سرسام آور بلکه همچون پري سبک و آهسته به درون حلقه چاهي فرو غلتيدن. هرچقدر بيشتر فرو مي رفت بيشتر احساس سنگيني مي کرد. پلکهايش به تدريج گرم و سنگين مي شدند؛ ديگر هيچ ميلي براي بازگشت نداشت و قدرتي براي باز نگهداشتن چشمانش. دوست داشت تا ابد در همين حالت بماند اما...
داستان را در (( پاتوق ادبی )) بخوانید.
در زنگ زده استراحتگاه به يكباره باز شد و كارگران يكدست نارنجي پوش شهرداري كه گرد بخاري نفتي وسط اتاق حلقه زده بودند، همزمان به سوي در برگشتند. با چشمان رك زده به جلو هيچ كدام جرات حرف زدن نداشتند؛ سركارگر يك پارچه آتش شده بود. فرياد زد: ((مش قربون، مش قربون كدوم گوري هستي؟!)) پيرمرد كوتاه قد سرطاسي كه لباس نارنجي چرك مرده اش از سرشانه وصله سبز سير خورده بود، سربه زير جلو آمد. سركارگر درشت هيكل، يك قدم بزرگ به جلو برداشت؛ محكم پس يقه پيرمرد را گرفت و به طرف در خروجي كشاند. يكي از كارگران به حمايت نيم خيز شد كه با نگاه غضبناك سركارگر سرجايش نشست.
در آهني محكم پشت سرشان بسته شد. سركارگر غرولندكنان و در حاليكه همچنان پس گردن پيرمرد را گرفته بود، هيكل سبك او را كشان كشان به سوي اتاق آنطرف حياط شهرداري مي برد. هواي سوزناك اين وقت از سال صورتش را ميسوزاند. اما پيرمرد همچنان آرام و بي مقاومت خود را به دست سركارگر جوانش سپرده بود...
- ((اين چه كاري بود كه تو كردي، پيرمرد ؟!))
پيرمرد كه بر روي كمد پشت سر سركارگر به يك قوطي وازلين خيره شده بود؛ با صداي سركارگر به خود آمد. سربه زير انداخت و به زخمهاي عميق دستان بزرگش خيره شد. سرما و كار زياد به مرور زمان پوست دستانش را كلفت و زخمي كرده بود.
- ((با توام! چرا لال موني گرفتي!؟))
درهمين لحظه تلفن زنگ زد. سركارگر به شماره نقش بسته بر صفحه تلفن نگاهي انداخت. ناگهان به يكباره رنگ باخت: ((واي خداي من از بالاست؛ به گمونم آقاي شهرداره!...)) چشم غره اي به پيرمرد رفت و صدايش را صاف كرد: ((الو... بله... خودم هستم... س سلام جناب شهردار. عرض اردات و احترام و خاك... بله خاك بر سر من! بله قربان... همينجاست اين پدر سوخته!... بله... بله صبح از واحد حراست تماس گرفتند... با خودم صحبت كردن؛گويا...بله...گويا نماينده ي محترم مجلس امروز خيلي... بله، شما خودتون رو ناراحت نكنيد؛ بله، حق با شماست، بي عرضگي از بنده است! چشم قربان... الساعه...چشم، چشم قربان... چشم...))
گوشي تلفن را نگذاشته بي مهابا به پيرمرد حمله كرد: ((با توام، آخه پيرمرد خرفت، بعد يه عمر خرحمالي تو اين شهرداري لعنتي اين چه كاري بود تو كردي؟! ها...؟ چرا رفتي زير پل تازه ساز رو كله سحر با آب فشار قوي شستي؟ با توام مش قربون، چرا خفه شدي؟!))
پيرمرد خواست چيزي بگويد كه باز متوجه دستش شد. از يكي از زخمهاي عميقِ دستش خون ميامد. با دو انگشت زخم را فشار داد؛ ابتدا خونابه ي زردي خارج شد. برگشت و متوجه جعبه دستمال كاغذي روي ميز شد كه ناگهان سركارگر آنرا برداشت و محكم به طرف صورتش پرتاب كرد: ((با توام لعنتي!)) جعبه به صورت درهم پيرمرد برخورد كرد و پيش پايش افتاد. پيرمرد چشمان ريزش را ريزتر كرد؛ دست بلند كرد و جلوي صورتش را پوشاند. جوانك دندانهايش را از شدت غيظ به هم مي ساييد: (( زبون آدميزاد حاليت ميشه يا بايد به زور حاليت كنم! امروز روز افتتاح پل بود. پلي كه چند ميليارد خرجش شده بود. احمق مي فهمي چند ميليارد يعني چقدر؟! تو كه همش چندرغاز حقوق ميگيري، معلومه نمي فهمي اين همه پول يعني چقدر!...روزي كه دقيقا نماينده ي محترم مجلس مي خوان پل رو افتتاح كنن يه احمق نادوني مثل تو صبح آفتاب نزده، سرخود ميره اونجا و اونم زير نبشي اصلي پل رو با آب فشار قوي نيم ساعت ميشوره...اونم نيم ساعت! خوب معلومه كوهم باشه ترك برميداره! كارشناس نظر داده بايد از اول اون قسمت رو بتن ريزي بشه، بايد پل رو مرمت كنن وگرنه وزن زياد رو تحمل... اي خدا، ببين من دارم براي كي شرح ميدم! تو كه عقلت به اينجور چيزا قد نميده! فقط بدون نماينده ي مجلس امروز بابت اين سهل انگاري خيلي عصباني شدن؛ سپرده به شهردار تا مسبباي اصلي رو شناسايي و در اسرع وقت مجازاتشون كنن! متوجه شدي؟ مجازات!...)) پيرمرد با شنيدن ابن كلمه لبهاي خشك و ترك برداشته اش را آرام با دو دندان سياه شده ي جلوييش گزيد. اشك در چشمان ريزش حلقه زد و سربه زير انداخت. سركارگر غريد: ((ننه من غريبم بازي درنيار واسه من پيرمرد! بگو ببينم چرا و به اجازه كي رفتي سر پل؟!... ديالا جون بكن پيرمرد اسقاطي... حرف نميزني؟ حالا كه اخراجت كردم و پرونده اتو زدم زير بغلت و فرستادمت حراست ميفهمي!)) پيرمرد يك آن سربلند كرد. عرق ريزي روي پيشاني چروك افتاده اش نشسته بود. و چشمانش ناباورانه به سركارگر خيره شده بود. هق هقي كرد و آنگاه با صداي گرفته اي كه انگار از اعماق وجود پژمرده اش بلند ميشد، ناليد: ((آق..آقا تو رو به خدا... آقا من.... آقا من گناهي نكردم؛آقا...))
- ((گناه نكردي؟! گناه مگه چيه؟ نبايد كه حتما سر كسي رو ببري! اگه زبونم لال امروز پل زير پايِ جناب نماينده و همراهنشون خراب ميشد ميدوني چه فاجعه اي رخ ميداد؟...مي فهمي پيرمرد!؟)) قطره اشكي از چشمان ريزو قي كرده ي پيرمرد جاري شد و ميان ريش سفيد بلند و تنكش خشك شد: ((آقا...آقا من چند سر عائله تو خونه دارم...زن مريض... يه اتاق اجاره اي...آقا منو اخراج...))
- ((به من چه تو چندتا توله داري؟! جواب منو بده، خودتم به موش مردگي نزن! چرا؟....))
- ((آقا... آقا...)) دوباره تلفن زنگ زد. سركارگر پيش دويد و شماره را نگاه كرد. ابرو در هم كشيد: ((اين مزاحم ديگه كيه؟!...بله... الو... سلام... بله خودم هستم! چي؟ جناب نماينده؟! ب ب بامن؟! ب بعله، وصل بفرماييد!...ق قربان عرض احترام و اردات و دست بوسي و... احوالات شريف...خانواده ي محترم...بله؟ چشم عذر ميخوام؛ بله اين مرتيكه گردن شكسته رو پيدا كردم. چشم الساعه به خدمتش ميرسم...بله حق با شماست! كسي كه حق و حقوق سرش نشه و... و پاشو از گليمش درازتر كنه... بله قربان، اين جماعت كودن چه مي فهمن بيت المال يعني چه؟!...بله چشم...الساعه...الو؟...الو؟....قربان!؟)) ناباورانه گوشي را گذاشت: ((جناب نماينده بود پيرمرد، مي فهمي؟ بنده همين الان داشتم با جناب نماينده محترم مجلس صحبت ميكردم. خدايا!...اما گندت بزنن شانس، قطع شد!...)) گونه هاي سركارگر معلوم نبود از شوق و يا از عصابانيت گل افتاده بود: ((ببين مشتي! بنده نه از شخص شهردار بلكه مستقيما و جلو چشماي كور خودت، از شخص شخيص نماينده دستور دارم. من مجبورم عذرتو بخوام و براي تشكيل پرونده بفرستمت بالا!...فهميدي؟!)) سركارگر خواست به طرف كمد بايگاني برود كه ناگهان پيرمرد لرزان جلو آمد و به پيش پاي سركارگر زانو زد: ((آقا...تو رو به خدا...تورو به اون كسي كه مي پرستيد، آقا نزاريد بيشتر از اين بدبخت و خوار بشم! آقا تا آخر عمر منت سرخودمو و بچه هام مي زاريد، تا آخر عمر نوكريتونو ميكنم... نزاريد...نزاريد منو بيرونم كنن... آقا من زن مريض دارم، پول و دوا دكترشو ندارم...با چند تا بچه قد و نيم قد؛ نزاريد بچه هام يتيم بشن... نزاريد از گرسنگي تلف بشن...نزاريد آقا...)) سركارگر غريد: ((اِه مرتيكه، گمشو اونور!... به من چه؟! مي خواستي حواستو جمع كني همچين گندي نزني!...مرض داشتي بوق سحر رفتي پل تازه ساز بشوري؟! اصلا كي بهت دستور داده بود؟)) پيرمرد خس خس كنان ناليد: ((خود سرِ خودم آقا!)) سركارگر فرياد زد: ((تو غلط كردي با هفت جدت!))
- ((آقا اينجور نفرماييد... آقا من سيدم!...))
- ((سيدي كه هستي، به من چه؟!... مي پرسم چرا رفتي پولُ بي اجازه شستي!؟...ها؟)) پيرمرد ناليد: ((آقا...آقا باور كنيد قصدم خير بود!))
- ((قصدت خير بود؟!! چرا مهمل مي بافي پيرمرد خرفت! كدوم قصد خير؟))
- ((آقا زيباسازي! مگه همين شما... شما هميشه دستور نمي داديد ما جماعت توسري خور رفتگر، تحت هر شرايطي زيباسازي رو فراموش نكنيم؟))
- ((خوب؛ اين چه دخلي به پل تازه ساز داره؟!))
- ((آقا من پايين شهر ميشينم. هر شب بعد از كار از زير اين پل رد ميشم...))
- ((خوب؛ جون بكن!))
- ((آقا ديشب متوجه شدم زير پل چندتا عكسه..))
- ((عكس؟...عكس چي، كي؟!)) در همين حين تلفن باز هم زنگ زد. سركارگر صفحه تلفن را نگاه كرد. همان شماره قبلي؛ دوباره رنگش پريد: ((خفه شو پيرمرد! بازم جناب نماينده ان!)) اما پيرمرد بي مهابا پايين پيراهن سركارگر را چنگ زد: ((عكس، عكسا ي... عكساي همين آقاي نماينده بود!)) سركارگر برگشت. تلفن همچنان زنگ ميخورد. سركارگر پرسيد: ((تو چي گفتي؟... پوستراي تبليغاتي؟!!))
صداي گريه ي اش آنچنان بلند بود كه صداي زنگ تلفن را در خود خفه كرده بود؛ پيرمرد مثل بچه ها گريه ميكرد: ((آقا باور بفرماييد، آقا... من قصدم خير بود، صبح زود، بعد از شيفت ديشب آقا... آقا رفتم سراغ پل؛ گفتم تا قبل از افتتاح پل بزار... بزار اين عكساي زير پلو كه اصلا معلوم نيست چطور زدن زير پل رو هم تميز كنم! دستم بشكنه، دستم نرسيد. يكدفعه... يكدفعه آقا شيطون رفت زير جلدم و آقا... آقا از ماشين آبياري پاي پل استفاده كردم!...آقا غلط كردم...آقا به خداوندي خدا نمي خواستم اينجوري بشه...آقا بچه هام رو با همين دستام كفن كردم، من قصد بدي نداشتم، آقا...آقا...آق...)) يكدفعه پيرمرد صدايش بريد. لرزه ي خفيفي كرد و پيش پاي سركارگر مچاله شد. سركارگر جوان جاي چنگهاي پيرمرد را روي پيراهنش نگاه كرد؛ آنجا كه از خونابه ي زخمها و اشكهاي پيرمرد لك افتاده بود. خم شد زير ميز؛ آرام دست برد و دوشاخه تلفن را از پريز جدا كرد.
تلفن خفه شد.
سروش رهگذر
رودهن- دي ماه 85-
::: "پل" را در نشریه آدم برفی ها بخوانید.

- ببخشيد، ببخشيد...
- بله؟
- ...
با عنايت به منبع لايزال نيروهاي جهاني و تجلي گاه اراده ي بشري در آخرين روزهاي سكونت در اين شهر (كرمانشاه) موفق به نگارش اثري شدم كه نه به اعتقاد نگارنده كمترين، بلكه به اعتقاد و راي جمع اندكي از بزرگواران هنر و ادب از آثار جدي اين حقير مي باشد. اثري ميانه ميدان؛ حديث مكرر ((عشق)) و ((انتخاب)) كه شايد ((مشق))ي باشد و يا((داستان))؛ در هر حال، پيشكش است به ساحت دوستان و هميشه همرهان ((رهگذر))... باشد كه مقبول افتد.


از مدتها پيش، تقريبا از زماني كه نوشتن را به صورت جدي آغاز كردم؛ تعدادی از دوستان و همزبانان اكراد، بنده را به نوشتن به زبان آبا و اجداديم- زبان كُردي- ترغيب و تشويق مي كردند. اما از آنجا كه من متاسفانه متولد و بزرگ شده ي شهرهاي كرد نشين ايران نبوده و فرصتهاي گرانبهاي كودكي و نوجوانيم را براي آموختن اين زبان از كف داده بودم، قدرت و تسلط كافي براي نوشتن به زبان كردي را نداشتم و مستحضر هستيد كه شرط لازم براي نوشتن تسلط به يك زبان است، در نتيجه من از نوشتن به زبان كردي تا اين لحظه محروم مانده ام. اما خدا مي داند كه در تمام لحظات زندگي ادبيم حتي يك لحظه از ياد همزبانانم غافل نبوده و همواره به صورت غير مستقيم در آثارم بدون كمترين جهت گيري سياسي و يا اجتماعي خاصي! سعي در اشاعه و ترويج فرهنگ اصيل و بومي كردي داشته ام. اين روزها نيز در مواقع فراغت هماورد سنت و مدرنيته را دستمايه داستاني قرار داده و آنرا با زبان شيرين كردي پرداخته ام. اما از آنجا كه من نه بر زبان اصيل خود مسلطم و نه خواننده ي هميشگي وبلاگ و آثارم آشنا به اين زبان نسبتا پيچيده، تصميم گرفتم گويش كلهر مردم كرمانشاهان را در اين داستان كوتاه بكار ببرم. هر آنجا نيز كه با كلمه و يا عبارت جديد برخورد كرده ايم آنرا به صورت پاورقي در توضيحات مستند بر فرهنگ كردي به فارسي هژار (انتشارات سروش) توضيح كافي داده و ترجمه كرده ام. باشد اين داستان كوتاه گام هرچند كوچكي باشد براي آشنايي شما دوست عزيز با زبان چندهزارساله ي كُردي و همچنين براي من شروعي جدي براي آفرينش به زبان سرزمين مادري ام... اميدوارم:
+ داستان ((مورچه)) را در خزه بخوانيد.

