تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::





















 

          ... وما يتبع اكثرهم الا ظنا ان الظن لا يغني من الحق شييا ان الله عليم بما يفعلون ...

 
+ نوشته شده توسط سروش رهگذر

پرسيدم: « صندلي 15c ؟»

اشاره كرد: « رديف وسط »

و هنوز فكرم پيش كارمندي بود كه توي اتاق ترانزيت ساكم را تحويل گرفته بود. اينكه سي سال است در فرودگاه كار مي كند و هنوز يكبار سوار هواپيما نشده.

وقتي به رديف 5 تايي رسيدم كه تنها يكي از صندليهايش خالي بود، حدس زدم جايم بايد اينجا باشد. 2 صندلي سمت راست زن و مرد پيري نشسته بودند و 3 صندلي سمت چپ اولي مردي كت و شلواري ريش بلندي بود با يقه ي سفيد بسته و سومي جوانكي لاغر با ريش پروفسوري كه آنچنان به بيرون خيره شده بود كه اصلا متوجه رفت و آمدها نبود. مرد كت و شلواري چاق به سختي راه داد تا رد شدم، روزنامه هاي روي جايم را بلند كردم و به او دادم. با لهجه گفت: « من اين چيزشعرا نمي خوانم! » روزنامه ها را لوله كردم و در كيسه مقابل صندليم گذاشتم. جوانك بغل دستيم همچنان به بيرون خيره مانده بود. يك دسته كاغذ يادداشت كوچك و خودكاري دستش بود. هنوز به خوبي ننشسته بودم كه صداي موسيقي شادي بلند شد. مرد بغل دستيم دست برد و از كنار كمرش گوشي بزرگش را بيرون كشيد. دكمه اش را فشار نداده بود كه تقريبا داد زد: « ها... هنوز رو زمينيم! » خانوم مهماندار جوان جلو آمد و صبر كرد تا مرد گفتگويش را تمام كند. بعد از چند بار " نوكرتم "، " خاكتم " ، " اوامر، اوامر شما " بالخره قطع كرد. مهماندار با كمال ادب و به آهستگي تذكر داد كه لطفا گوشي اش را خاموش كند. من با اينكه مي دانستم در همان سالن انتظار خاموشش كردم اما دوباره به صفحه خاموش گوشي ام نگاه كردم. كه مرد چاق سرش را تا كنار  گوشم نزديك كرد: « فكر مي كنند ماهواره اميده.. ميره فضا. ديگَه ايي ابوقراضه ايي دو قدم راهو نتانه بره كه بايد بزارنش تو موزه! » دهانش بوي بدي ميداد. من تنها پوزخندي زدم. كه دوباره گفت: « من كه چشمم آب نمي خوره ايي حتي بتانه از رو زمين بلندشه! » پيرمرد بغل دستي ناليد: « چي حاجي؟ خرابه؟! » حاجي رو به زن و مرد پير بغلي برگشت: « بعيد نيست! مي داني اين هواپيماها مال چه وقته؟ جنگ جهاني دوم! » جوان مهماندار سبد آبنابتها را به مسافرها تعارف مي كرد. خداخدا كردم كه حاجي يكي بردارد و بخورد. مشتي برداشت اما ريخت توي جيب بزرگ كتش. درهمين زمان صداي نازك زني با دوزبان خيرمقدم گفت و مبدا، مقصد و حداكثر ارتفاع پروازي را اعلام كرد. بعد همانطور كه دستورالعمل استفاده از ماسكهاي اكسيژن را توضيح مي داد، سه مهماندار در راهرو به فواصل منظم با حركاتشان به مسافران آموزش مي دادند. حاجي زمزمه كرد: « خدا بزنه تو كمرشان... اينا چرا قرو عشوه ميان؟! » من به سمت پنجره برگشتم. جوانك روي يك تكه كاغذ در دو ستون چند رديف 5 تايي كشيده بود. شايد متوجه نگاه من شد كه كاغذش را در مشت مچاله كرد. به ناگاه هواپيما غرشي كرد و از عقب هرم گرمايي ريخت در راهرو. هواپيما هنوز حركت نكرده بود كه حاجي تسبيح بلندي از جيب كتش درآورد و با صداي بلند داد زد: « هرچي خدا بخواد صلوات بر محمد و آل محمد. » تنها خود حاجي و زن و شوهر كهنسال صلوات فرستادند. يكي از مهماندارهاي زن خنده اش را پنهان كرد. صداي موتورهاي هواپيما كه اوج گرفت، بوق بستن كمربندها به صدا درآمد. مهماندار مرد به رديف ما كه رسيد، خم شد؛ سگكه كمربند صندلي حاجي را باز كرد و بدون توجه به اصرار حاجي به اينكه: « من خودم كمربند دارم... ديگه كمربند مخوام چكار؟! » آنرا بست. اما هنوز چند قدمي دور نشده بود كه حاجي كمربندش را باز كرد. هواپيما سرعت گرفته بود و چيزي تا بلندش شدنش باقي نمانده بود كه با يك تكان سخت از زمين بلند شد. حاجي در صندليش فرو رفت و " يا امام غريبش " را قورت داد.

چند دقيقه اي طول كشيد تا هواپيما از حالت مايل ارتفاع گرفتن به حالت اوليه اش بازگشت. در تمام اين مدت حاجي حتي يك كلمه صحبت نكرد و فقط لبانش نامفهوم مي جنبيدند. اما به محض اينكه بوق باز كردن كمربندها زده شد، حاجي نفسش را با صداي بلندي رها كرد: « آخيش! »

دو دختر جوان آرايش كرده ي رديف جلويي كه گويا از اتاق انتظار بخاطر عامل مشترك زيبايي شان با هم دوست شده بودند، با دختر بچه صندلي جلو بگو بخند راه انداخته بودند و حاجي همانطور كه به اصرار قضيه اي را براي زوج پير تعريف مي كرد، نيم نگاهي هم به جلو داشت: « ... همي كه آخرش مرد مهمانشان به زور به سقف نگا كرد، مردك محكم زد رو پا زنش كه يعني خودتو جم كن... ولي... ولي زنك جا خورد و گوز محكمي ول داد... » و صداي انفجار خنده ي حاجي كه يكدفعه هواپيما را لرزاند. همه رو به رديف ما برگشتند كه پيرمرد، پيرزني با چشماني ناباور به هيكل لرزان حاجي كه از شدت خنده به خودش مي پيچيد، خيره شده بودند. من سرم را پايين انداختم و بي اختيار رو به جوانك بغل دستيم برگشتم. دست چپش به پيشانيش بود و همچنان مي نوشت. حاجي خودش را به زحمت جمع كرد: « ... بعد مرد مهمانه برميگرده ميگه، ديدي گفتم دس نزن بدتر ميشه!... » بعد انگار متوجه حالت ناميزانش شده باشد، خودش را جمع و جور کرد و با صداي بلندتري ادامه داد: « حالا ايي وضع ماست. همينه كه ميگم دس بشش نزنيد خرابتر ميشه، بهتر نميشه! » و سرهاي زوج پير كه به سمت حاجي مرتب به علامت تاييد تكان مي خوردند. مهاندارها با هم شروع كردند به پذيرايي. حاجي دستانش را به هم مي ماليد.

چشمانم گرم شده بودند كه لاشه اي سنگين روي تنم آوار شد. اصرار حاجي براي ديدن درياچه كوچكي تمامي نداشت. جوانك سرش را عقب گرفته بود. بي اختيار گفتم: « حاج آقا.. وقتي از بالا نگاه مي كنيم، بلندترين كوهها و پست ترين دره ها يكشكل به نظر مي رسند. » حاجي به يكباره سرش را برگرداند و با حالت عجيبي به من نگاه كرد. انگار به آخرين موجود يك نسل منقرض شده خيره شده باشد، فرياد زد: « ما مي تانيم! »

واقعا آرزو مي كردم كه هرچه زودتر برسيم چون براي چندمين بار از روي من دست برد و دكمه مهماندار را فشار داد. اينبار مهماندار مرد آمد: « بله، چه كمكي مي تونم بكنم؟‌ » حاجي كه انگار از نيامدن مهماندار زن جا خورده باشد، گفت: « آخر كجاي دنيا ساندويچ با آب هلو ميدن كه شما... » مهماندار گفت: « دوباره آب بيارم خدمتتون؟! » حاجي گفت: « بسه تركيديم برادر از بس آب بستي به نافمان! » مهاندار چند قدمي دور نشده بود كه حاجي داد زد: « حالا خودتم نياوردي، بده ايي خانومه يه ليوان آب بياره كه خفه شديم به خدا... »

مهماندار اعلام كرد تا دقايقي ديگر فرود خواهيم آمد. من خيلي خسته بودم و و دو دختر جلويي وقتي از دخترك خواسته بودند در مورد خوشكلي شان قضاوت كند، با هم قهر كرده بودند. و حاجي كه تا چند ثانيه مانده به فرود دست از فيلمبرداري كردن از ميليونها ميليون پنجره شهر از دريچه كوچك هواپيما برنداشت. و تازه وقتي هواپيما تكان سختي خورد، گوشي از دستش افتاد زير پاي من: " يا ابولفضل"

وقتي به تدريج از سرعت هواپيما كاسته شد، حاجي سرش را پشتي صندلي اش بيرون كشيد. رنگ به صورت نداشت و با صداي كه مي لرزيد رو به من برگشت: « آقا، رودَهن كجاي تهرانه!؟ » جوانك بغل دستي ام براي اولين بار رو به ما برگشت. گفتم: « تو تهران نيست.. بايد تاكسي بگيريد. رودِهن اسم يه شهر كوچيكه نزديكاي تهران... »

تسبيحش را جمع كرد و در جيبش گذاشت: « آخه من امروز اونجا سخن ناني دارم. ميگن دانشجوهاش ايي دمدمه هاي انتخابات الكي شلوغش كردن. يعني نياز واجب به ارشاد دارن... » جوانك ريش پروفسوري رو به هواپیماهای نشسته روی باند فرودگاه برگشت. ديگر چيزي نمي نوشت. تنها توانستم آخرين جمله اش را بخوانم:

« تنها توانستم آخرين جمله اش را بخوانم! »

 

 

+ نوشته شده توسط سروش رهگذر |