برادر كنار خواهر كوچكش نشست و مسير نگاه او را دنبال كرد.
- به چي نيگا ميكني عزيزم؟
- پنجره
- پنجره؟!
- به گنجیشكم!
خوب دقت كرد. در ميان حصار فلزي پنجره پرنده اي گير افتاده و نتوانسته بود خودش را برهاند.
- شايد دوست داره باهات دوست بشه!
- ما دوست هستيم! اون هر روز صبح براي ديدن من مياد پشت پنجره اما امروز... داداشی من تاحالا چندبار ازش خداحافظي كردم ولي نميره!
- شايد دوست داره بيشتر پيشت بمونه!
- نه داداش، آخه من براش خیلی نگرانم؟
- چرا عزيزم؟!
- آخه مي ترسم اين گربه سياهه سر برسه!... من خودم چند بار ديدمش؛ فكر كنم اومده دوست منو بخوره. هرچي بهش ميگم برو، واسه امروز دیگه بسه، چون امکان داره هر لحظه گربه بدجنسه سر برسه، به حرفم گوش نميده كه نميده!

خواهر که رفت، برادر فرصت را غنيمت شمرد. نردبان آورد؛ بالا رفت و جسد پرنده را پايين آورد. خواست از ديوار حياط پرتش كند بيرون كه پشيمان شد. جسد پرنده را لب حوض گذاشت و سريع با دست در باغچه حفره اي كند. برگشت تا پرنده را در ميان حفره بگذارد كه یکدفعه گربه سياهي آنقدر سریع آمد و لاشه را به دندان گرفت و روی دیوار پرید که حتی دمپایی هم کارساز نشد!
- داداش، مامان ميگه نخود سياهمون تموم شده!
- نمي خوام ديگه...
- اِه، داداشي گنجشیككم رفت؟!
برادر چاله را پر کرد: آره، گفت ازت خداحافظي كنم...





