تا چشم کار می کرد دشت بود و گلهای آهنی گوشتخوار که جابه جا روییده بودند. و درمیانشان کوره راهی تنگ به اندازه ی عبور تنها یک نفر؛ قدم اول، قدم دوم، پیش پای قدم سوم؛ همانجا که روی شاخه ای خشکیده شی ائی، خیره کننده می درخشید...
* * *
شب بی ماه بود و یک دشت از مینها که زیر نور منور سرخ می درخشیدند.
در گوشش زمزمه کردند: " کم کمش سه شب طول می کشه تا راه باریکه ای باز کنیم! "
که او فریاد زد: " اون جلو، بچه ها تو حلقه ی محاصره گیر افتادن! "
زیر نور منور سبز چشمان تبدار یک ستون می درخشید.
نفر اول... انفجار
نفر دوم... انفجار
نفر سوم؛ دست چپش را گرفت: " تو نه! "
دستش را پس کشید و به آرامی خندید: " بالاخره این راه باید باز بشه! "
انفجار
اشک در چشمانش حلقه زد.




