::> دریافت نسخه pdf داستان .
::> داستان را در سایت «هزار و یک شب» بخوانید.
آفتاب طلوع نکرده بود که کدخدا روی بام خانه اش، مشرف به آبادی نشسته بود و از آن بالا مرد را می دید که بر دهانه ی چاه تکیه کرده بود و آب بیرون می کشید. کدخدا همانطور که به ریش بلندِ سفیدش دست می کشید به فکر فرو رفت...
ادامه مطلب





