تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::





















 

 ::>  دریافت نسخه pdf داستان .

 ::> داستان را در سایت «هزار و یک شب» بخوانید.

 

 آفتاب طلوع نکرده بود که کدخدا روی بام خانه اش، مشرف به آبادی نشسته بود و از آن بالا مرد را می دید که بر دهانه ی چاه تکیه کرده بود و آب بیرون می کشید. کدخدا همانطور که به ریش بلندِ سفیدش دست می کشید به فکر فرو رفت...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سروش رهگذر |
س این داستان را در « زاگرس استوری » بخوانید.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سروش رهگذر |