تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::





















 

                           

 

چشم که باز کردم، آنجا بود؛ دقیقا روبروی من. ابتدا در نور کمرمق صبحگاهی تنها دو جفت چشم بزرگ شیشه ای که دو خط  قائم تیره هر کدام را به دو نیم تقسیم کرده، قابل دیدن بود، که صاف در چشمانت خیره شده بودند. اما همینکه چشمانت از دنیای پر رنگ و لعاب رویاها به تاریکی عادت کردند، می توان به وضوح هیبت غول آسای تیره تر از شبش را تشخیص داد. پنجه های درشتش را روی بالش کناریم گذاشته بود و پوزه نمناک بزرگش را روی پنجه هایش؛ و با آن چشمان بی حالتش به من خیره شده بود. از آن نگاه هیچ چیز دستگیرم نشد. فقط امیدوارم تصور نکرده باشد که در   پهنه ی جنگلهای موطنش، پس از یک شب ناموفق شکار، خسته و عصبانی درازکشیده که به یکباره سر برگردانده و چشمش افتاده به یک میمون کله خراب که در دو قدمی اش با وقاهت تمام خیره شده در چشمانش؛ آنوقت می دانم، میمون فرصت زیادی برای فرار ندارد.

 

 

 

+ نوشته شده توسط سروش رهگذر |

 

 

وقتی که تصمیم می گیری یکی دیگر از داستانهایش را بخوانی، به تبعیدی خودخواسته اعزام می شوی! در میان بیابانهای برهوت رویاهای بی سرانجام؛ در قلب هزارتوهای بورخس...

 

 

 

 

 

 

چاره ای نیست؛ یا بگذار آن غلام سرت را با سنگ له کند یا کتاب را به گوشه ای پرت کن!

 

 

 

خورخه لوئیس بورخس ؛ داستان نویس و شاعر آرژانتینی

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سروش رهگذر