به در که رسید، کیسه سوراخ نانهای له شده از بخار را از روی زمین بلند کرد، در آغوش گرفت و وارد شد. و آنقدر از مواجه نشدن با پسرک همسایه ذوق زده بود که متوجه سنگ ریزه ای نشد که لای در مانده و در را پشت سرش باز نگه داشته بود. و همانطور که زیرلب تلفظ صحیح کلمه " سوسول " را تمرین می کرد، سربه زیر وارد راهرو خانه شد که صدای ناله هایشان را شنید. در جا خشکش زد. کیسه را زمین گذاشت و به طرف پذیرایی دوید. صحنه ای را که می دید، درک نمی کرد. فقط می دانست باید خودش را پنهان کند؛ سریع خودش را پشت دیوار راهرو پرت کرد. نفسش به زحمت در میامد.
با نوک پنچه پا برگشت. کیسه نانها را آرام بلند کرد و به حیاط رفت. به دم در که رسید، پسر همسایه جلو رویش ایستاده بود و می خندید: " امروز فرستادنت نون بخری؟! "
پیش از اینکه ادامه دهد، در را به رویش بست. اما از پشت در همچنان صدایش میامد: " من که میرم روستا، دامادمون نمیزاره من دست به سیاه و سفید بزنم!... میگه چه دلیلی داره برادر خانوم آدم، دلش زردآلو بخواد و براش نچینی؟!... زردآلو برام می چید این هوا... ! " و می توانست کف دستهای چاق پسر همسایه را تجسم کند که به نهایت باز شده بود. یک آن فکر کرد پسرک همسایه باز گفت " دهاتی " که در را سریع باز کرد؛ اما او دررفته بود. با تمام قدرت در آهنی را بست؛ صدای ناله ها قطع شد...
پاهایش را محکم به زمین می کوبید و در راهرو چندبار با صدای بلند الکی سرفه کرد. به پذیرایی که رسید، سرش پایین بود. با این وجود می توانست نگاه اخم آلود مرد را که روزنامه ای را سر و ته جلویش گرفته بود، ببیند. زن قرمز شده بود؛ یک قطره آب. نفس نفس می زد: " داداشی، لپت چی شده؟! "
با صدایی که می لرزید، گفت: " بچه سُسولا بهم گفتن دهاتی...! "






