نمایشگاه امسال نیز به اتمام رسید و به جز شوق و شور زایدالوصفی که با دیدن قیمت کتابها فروکش می کرد، انرژی فوق العاده ای که با سردرگمی های متوالی در راهروها به خستگی دردناک منجر می شد و تنها کتابی چیز دیگری عاید " رهگذر " نشد!...

" برای روزهای مبادا " عنوان کتابی است که به کوشش " محسن سراجی" به واپسین روزهای نمایشگاه رسید و به حق خوش درخشید. (فروش 180 نسخه تنها در دو روز!)
این کتاب منتخبی از آثار 32 نفر از وبلاگ نویسان حوزه ی ادبیات داخلی که در دو بخش داستانک ( با 11 اثر ) و شعر (با 21 اثر ) در تیراژ 1000 جلد توسط انتشارات سخن گستر مشهد با قیمت 1800 تومان به چاپ رسیده است.
در پشت جلد کتاب به قلم گردآورنده ی آثار چنین می خوانیم:
مجموعه برای روزهای مبادا، منتخبی از آثار وبلاگ نویسان ایرانی است که آثارشان در فضای مجازی منتشر می کنند. آثاری که بیشتر در فضای دموکراتیک اینترنت منتشر می شوند و دارای خصوصیاتی از جمله ایجاز، تفاوت در فرم و ومحتوا و تنوع زبانی می باشند. خصوصیاتی که بیشتر مطلوب خواننده های مدرن امروزی می باشد...
خود کشی با سوزن ته گرد
یا
داشتم به این فکر می کردم که اگر همین الان بخوام خودم رو بکشم، چطوری می تونم!؟
خوب برای از بین بردن یک انسان راه های زیادی وجود داره. از زلزله و سیل که اختیارش دست آدمیزاد نیست بگیر تا جنگ و شورش که خودساخته ی انسانهای بیکار و علافه. اما اگر نه زلزله ای درکار باشه و نه جنگی و تنها در یک خانه ی کوچک استیجاری در یه شهر کوچیک یک آدم تنها تصمیم بگیره، خودش به زندگیش خاتمه بده، چه راه هایی پیش رو داره؟!
از سر صبح که برق رفته سعی کردم از تمامی راه های موجود برای رسیدن به مرگ یک فهرست تهیه کنم. اولین چیزی که بخاطرم رسید، خوردن مقدار قابل توجهی قرص بود. بلافاصله رفتم سراغ کشوی شکسته ی میزم؛ که اونجا فقط دو عدد قرص استامینوفن، سه آدولت کلد و یک ورق کامل قرص LD ضد حاملگی داشتم. البته یه وقت اشتباه برداشت نشه؛ به توصیه یکی می خواستم این قرصها رو در زرده تخم مرغ له کنم و بمالم به دوریالی کچلی پس سرم. که البته چندشم اومد و بی خیالش شدم. خوب، فکر نکنم دو تا استامینوفن به جز اینکه کمی گیجم کنن، کار دیگری از پسشون بربیاد. اما شاید اگر همه ی قرصها را یکجا بخورم، توفیری بکنه. نمی دونم، شاید هم تاثیر همدیگر را یکجوری خنثی بکنن. یا شدیدا مسموم بشم. نه، این اون چیزی نیست که من می خوام. باید برای مردن راه سریعتری هم وجود داشته باشه. راه بعدی با همون سرعتی که به ذهنم رسید از ذهنم خارج شد؛ حلق آویز کردن خودم. نه طناب داشتم، نه سقف بلندی که به هر حال گیره ی محکمی داشته باشه تا وزن نه چندان زیاد منو تحمل کنه. از اون گذشته، شنیده بودم اونایی که اعدام می شن بلافاصله گردنشون می شکنه و خفه می شن. یعنی آخرین چیزی که می شنون صدای خورد شدن گردنشونه. من اگه دست خودم بود، ترجیح می دادم به عنوان یک اسیر آزاده تیرباران بشم تا مثل یک منحرف جنسی در ملاعام اعدام. خوب شاید لحظات آخر مجبور بشی یه انتظار وحشتناک رو تحمل کنی اما بهتره فیلم بازی درنیاری و بزاری اون چشم بند سیاه رو واست ببندن. اینطوری به محض شنیدن صدای شلیک، گله گله تنت داغ میشه و خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنی نقش زمین میشی. راه بعدی بریدن رگم بود. شروع کردم به وارسی سه کارد مختلف میوه خوری که در آشپزخانه کوچکیم داشتم. اولی اره ای بود؛ که حتی فکرش هم آدم را دیوونه می کنه. با دومی از بس دیشب سر مورچه های کنج دیوار رو کنده بودم، نوکش کج شده بود و هیچ جوری راست نمی شد و سومی که خیلی خیلی کند بود. با ته لیوان بزرگ و کثیف لعابیم شروع کردم به تیز کردنش و در تمام این مدت حواسم پیش اون یک بسته تیغی بود که پشت آینه شکسته ی دستشویی بود. راستش را بخواید من از بچگی از آمپول می ترسیدم چه برسه به اینکه مچ دستم رو اینقدر ببرم که تمام خون بدنم از اون بریزه بیرون. این شد که از خیر تیز کردن کارد هم گذشتم. به اتاق که برگشتم چشمم افتاد به مار قرمزی که از پای دیوار بیرون اومده بود و کله اش رو فرو کرده بود پشت بخاری. شاید خوردن چندتا از قرصها و باز کردن شیر گاز بی دردترین راه کشتن خود آدم باشه اما من همینجوریش از این پیرزن صاحب خونم متنفرم چه برسه به اینکه با هم بریم تو گور. دیشب که کمی در اتاق رو محکم بستم، بلافاصله امروز صبح یقه ام رو گرفت که آقای دکتر من پیرزنم، قلب ندارم، یه خورده آرومتر... حالا دیگه چه برسه به صدای انفجار تو زیرزمین خونش؛ نه باید برای مردن راه های بی سرو صداتری هم وجود داشته باشه. فکر بعدی سقوط بود. می تونستم از دیوار حیاط بالا برم و از اونجا برم تو بالکن خونه ی پیرزن و بعد از روی نرده ی بالکلن خودم رو برسونم به پشت بام. از این ور که باغچه بود و خاک و مسلما هرطوری خودم رو پرت می کردم پایین نهایتش دست و پام می شکست؛ بازم حکایت همون قرصها و مسمومیت. اون ورم که از پشت بام تا سطح خیابون ارتفاع زیادی نبود. تازه گیریم با سر خودمو پرت کنم پایین و همون لحظه هم کامیون شهرداری از روم رد بشه؛ من خودم از تصور جسدم چندشم میاد چه برسه به اون مامور بخت برگشته ای که باید جسد له شده ی من رو منتقل کنه به پزشک قانونی. در کل فکر سقوط هم یه جورایی منتفی شد. همونطور که گوشه ی اتاق کز کرده بودم و از ایده ی جدید برای کشتن خودم عاجز مونده بودم، چشمم افتاد به یه سوزن ته گردی تو درز دیوار. با نوک ناخنام کشیدمش بیرون؛ شاید یه زمانی این سوزن حکم اعدام کسی رو به سوابقش متصل کرده باشه. با پیدا کردنش تمام وجودم شد یه سئوال که چه جوری میشه یه آدم خودش رو با یه سوزن ته گرد بکشه!؟ اینکه سوزن رو قورت بده و یا فرو کنه تو گردنش و یا... شنیده بودم که اگه سوزنی وارد جریان اصلی خون بشه مستقیم تا قلب بالا میره و همونجا کار آدم رو یکسره میکنه. اما خوب گیریم این سوزن رفت تو رگ اصلی دستم، من که فکر نمی کنم با این ته گرد و سنگینش بیشتر از چند سانت بالا بره. اینجا بود که با خودم فکر کردم ای کاش یه اسلحه داشتم با یه لوله خفه کن کاردرست. راحت لوله اش رو می زاشتم رو شقیقه ام و ماشه رو می کشیدم. یه گلوله کوچیک در کمتر از یک ثانیه همون کاری رو میکنه که یه دونه تیغ در مدت بیست دقیقه انجام می ده. تمیز و بی دردسر؛ واقعا که علم چقدر پیشرفت کرده...
Excusme boss,you have text message
چه عجب؛ فکر کنم من یه مسیج... آخ، این لعنتی آخرش رفت تو دستم!

تقدیم به یکی از بهترین دوستانم؛
او که 20 روز دیگر سالگرد رفتنش است و من هنوز باور نکردم!...
تقدیم به پدربزرگم:
صدقه
(برگزیده چهارم جشنواره اس ام اسی داستان- اندیمشک)
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: «صدقه عمر را زیاد می کند»
منصرف شد.
ارث
پیرمرد وقتی مُرد، هرکسی چیزی از وسایلش را برداشت. یکی عصایش، آن یکی کلاهش. دیگری سمعکش و آن دیگری دندانهای مصنوعیش؛
اما دخترک گفت: بابابزرگ وقتی می خندید، اشک تو چشماش جمع می شد!
خدای آسمونها
- بابا، من دلم می خواد خلبان بشم!
- آفرین پسرم؛ حالا چرا خلبان؟
- آخه مامان میگه بابابزرگ رفته آسمونا، پیش خدا...

