اما کشورم؛ خیلی از ما میدانیم که کشورمان با آن ذخیره ی فناناپذیر (شاید هم فناپذیر!) تاریخ و فرهنگ، باوجود بوق و کرنای سرسام آور تبلیغات منفی در حضور ذهن روشن جهانی همواره یادآور بزرگ مردانی از جنس شعر و عرفان ناب شرقی بوده و هست.
اگر...، سرستونها سنگی تخت جمشید، پرچمهای گل زعفران و یا رجهای ابریشمی فرش بگذارند، انتظار دارم، دوست جوان آمریکاییم نام «ایران» را هم ردیف نام «مولانا»ی رومی بداند که سال گذشته در مراسم بزرگداشتش در ترکیه شرکت کرده بود!
اما امروز... روزگار معاصر شعر و ادب ایرانی؛ لپ کلام اینکه کمتر فرد غیر ایرانی را می توان یافت که نام ایران برایش یادآور بزرگترین داستان نویس معاصرش باشد. کسی که به صرف قبول نداشتن بعضی از رسوم و تفکرات با وجود قدرت انکارناپذیر قلمش، زندگی، مرگ و حتی خاطراتش پس از 57 سال از مرگش همچنان در هاله ای از ابهام باقی مانده... «صادق هدایت»
مدت مدیدی بود که تصمیم داشتم سری به خانه ی هدایت بزنم. از اینجا و آنجا آدرسی بدستم رسید و روز 19 فروردین (مصادف با سالگرد درگذشت هدایت) همراه با دوستی عازم خانه اش در پایتخت شدیم. (و از آنجا که خودم برای یافتن خانه ی هدایت بسیار اذیت شدم، دوست دارم شما اگر مثل من طالب هستید، به راحتی آدرس را بیابید)


در پی نام خیابان «سروش الدین تقوی» باشید؛ همان کوشک سابق. مبادا با خیابان کوشَک مصری اشتباه بگیرید. کافیست یادتان باشد خانه ی هدایت دیوار به دیوار سفارت دانمارک است!
و اینجا همانجایی است که شاعر از آن به عنوان «خانه ی دوست» یاد می کند. نه، عکس اشتباهی نیست! بله، این مهدکودک زیبا و البته قدیمی خانه ی پدری صادق خان هدایت است!
آخ که چقدر من نیز دوست داشتم با پرداخت وجهی از این در قهوه ای با سر در برنجی «موزه ی هدایت» وارد خانه می شدم و در کنار تعداد قابل توجهی از بازدیدکنندگان داخلی و خارجی به نقش جغد روی دیوار اتاق هدایت زل می زدم... اما افسوس!
در بسته بود و از پیرمرد خشک شویی مقابل خانه ی هدایت آدرس بیمارستان «امیر اعلم» را گرفتیم. گویا خانه تحت تملک بیمارستان است و تنها نگهبان بیمارستان کلید خانه را دارد! و از آنجا که تمام نگهبانان و نظافت چیها همزبان بنده هستند، خیلی امیدوار بودم که به ترفندی کلید را بدست بیاورم! اما در مقابل عجز و التماس دل ریش کننده ی ما، نگهبان ما را تنها حواله داد به دانشگاه علوم پزشکی که با ارائه کارت خبرنگاری معتبر، دست خطی برای ریاست بیمارستان گرفته تا ایشان با نگهبانی بیمارستان تماس حاصل کرده و تا نگهبانی با بازدید چند دقیقه ای ما موافقت بفرمایند... که البته آنوقت از روز دانشگاه بسته و ریاست محترم بیمارستان نیز تشریف نداشتند!!!
و بدین سان با دستانی بسیار درازتر از پاهای خسته مان بازگشتیم/
پ.ن: حالا که خوب فکر می کنم می بینم آنشب الکی اینقدر خونم را با جروجدل با جوانک عربی، کثیف کردم، از این بابت که از تمام تاریخ و فرهنگ و هنر مملکتم تنها همین را می دانست: «ایرانی جمیل!!!»
مرد بدون اینکه سرش را به طرف آشپزخانه بچرخاند، آرام پرسید: " خوب، دیگه چه خبر؟ " و زن بدون اینکه حرکتی بکند، از همان پشت یخچال ساید بای ساید چیزی زمزمه کرد. مدتی دیگر در سکوت گذشت و مرد همچنان به تصویر تخت تلویزیون خیره شده بود؛ آنجا که دو گوزن نر برای تصاحب یک گوزن ماده با هم شاخ به شاخ شده بودند. ناخواسته چشمش به دستگاه پخش بزرگ زیر تلویزیون و سی دی ها افتاد. آرام گفت: " فکر کنم تو این سی دی ها بشه چیز خوبی گیر آورد! " و زن که از صدای گوشخراش برخورد شاخها به تنگ آمده بود، کمی بلندتر گفت: " شاید... " مرد به طرف دستگاه خم شد. هنوز دستگاه را روشن نکرده بود که خواست چیز دیگری بپرسد که زن از همانجا، پشت یخچال، آرام گفت: " سنتی ها، استاد... اونجا سمت راسته! " و مرد همانطور که چشم ریز کرده بود به نوشته های ریز زیر دکمه های دستگاه یکی از سی دی ها را جدا کرد. دکمه ای فشار داد و دستگاه زبان دراز و پهنش را بیرون آورد. سی دی را نگذاشته خیلی زود آنرا بلعید:
((هزار جهد کردم که سِر عشق بپوشم / نبود بر سر...))
::: این داستان را در نشریه " خزه " نیز می توانید، مطالعه کنید.

آنوقت از شب، خیابانها خلوت شده بودند. گدا داشت بساطش را برای خواب جمع و جور می کرد که متوجهش شد. متعجب پرسید: " چیزی شده؟!
- چقدر می گیری یه کاری برام بکنی؟
- چه کاری؟!
- نه، منظورم اینکه یه چیزی بگی!
- چی بگم؟
- چقدر می گیری تا یه بار به من بگی: دوسِت دارم؟
- چی بگم؟ دوسِت دارم؟!
- پس می تونی بگی؟!
گدا همانطور که خودش را می خاراند با بی تفاوتی گفت: " 100 تومن! " و بلند خندید. اما خیلی زود خنده اش ساکت شد.
- بیا، این چند هزار تومن بیشتر نیست؛ ببخشید که... خیلی کمه!
از
ساعت 9، 18 دقیقه، 19 ثانیه
تا
ساعت 9، 18 دقیقه، 20 ثانیه
تنها یک ثانیه است؛ اما " تو " به اندازه یک سال متحول میشی...
پس:

