
((احساس سقوط ناگهاني به درون يک دريا تاريکي؛ هر چند ابتدا هول آور می نمود اما به تدریج دلنشين می شد. سقوط اما نه با سرعت سرسام آور بلکه همچون پري سبک و آهسته به درون حلقه چاهي فرو غلتيدن. هرچقدر بيشتر فرو مي رفت بيشتر احساس سنگيني مي کرد. پلکهايش به تدريج گرم و سنگين مي شدند؛ ديگر هيچ ميلي براي بازگشت نداشت و قدرتي براي باز نگهداشتن چشمانش. دوست داشت تا ابد در همين حالت بماند اما...
داستان را در (( پاتوق ادبی )) بخوانید.
انسان؛ بی خدا
تنهایی:
پیله کرم ابریشم
مرگ:
شب زفاف من و پروردگارم
لبخند:
وصیت مرد همیشه گریان.
فرمول:
ماتم پنجاه - قهقه هفتاد = تبسم شصت
تلویزیون:
من و همسایه ام تقسیمش کرده ایم؛ صبحها تصویرش برای او و شبها صدایش برای من.
تفاوت:
وقتی آرایش می کنم، برادرم سر به زیر می اندازد اما دوست پسرم محو نگاهم می شود.
نیمکت:
متعلق به من و توست؛ اما این بدان معنا نیست که دیگران حق نشستن بر روی آن را ندارند.
تملک:
مرد تنها عبور می کرد که متوجه شماره روی کیوسک تلفن شد. با سکه اول شماره را گرفت و با سکه دوم شماره را خط زد.
بدبختی این نیست که به عنوان یک کارگر افغان یک روز کامل مشغول تمیز کردن یک جوب باشی؛ بدبخت این است که از سرکارگر به زبان شیرین مادری فحش بشنوی و دم برنیاوری.
اعتراض:
هنوز مرد مسن از توالت بیرون نیامده بود که پسر جوان خواست وارد شود:
- " آقا ببخشید، خودکار هست خدمتتون؟ "
- " خودکار فایده نداره، بیا ماژیک دارم! "

