امروزه در میان اسباب اثاثیه رایج هر خانواده همچون یخچال، جاروبرقی، تلویزیون و ماهواره یک دستگاه کامپیوتر و یا به معنای ایرانی یک دستگاه رایانه یافت می شود. و این خود به طبع فرصت جدیدی را برای تمام اعضای خانواده ایجاد می کند تا بدون هیچ پاسپورت و صدور ویزایی به دنیای جدیدی سفر کنند که از بسیاری جهات از دنیای واقعی آنها بزرگتر، کارآمدتر و لذت بخش تر است. در چنین فضایی که در آن آزادی عمل بیشتری به چشم می خورد شاید اکثریت افراد همچون زندگی واقعی شان، آنهم به علت نداشتن هدف و فقدان آموزش لازم اساسا کاری به جز وقت تلف کردن نداشته باشند اما باز هم اشخاصی یافت می شوند که با برنامه و در راستای اهدافشان پا بدین سرزمین می گذارند. که این سرزمین برای هر سلیقه و دلمشغولی برنامه ای دارد...
>>> ادامه مقاله را در ((کافه داستان)) بخوانید/...
(دوستان می توانند در کافه نظر خود را با مقاله در میان بگذارند)
دلش لرزید. با دستپاچگی جواب داد: ((الو؟))
خودش بود؛ از صدای نازک و قشنگش فهمید. در میان جمعیت خود را به زحمت به گوشه ی دنجی رساند. گوشی را محکم به گوشش چسباند و دست دیگرش را زیر دهانی گوشی گرفت. اما از همه چیزهایی که در تمام این مدت آماده کرده بود که بگوید هرچه فکر کرد چیزی به خاطرش نیامد. تنها: ((هر وقت تونستی... هروقت خواستی... هر وقت... منتظرم))
*
عاجزانه از راننده تقاضا کرد پیاده اش کند. راننده عصبانی کنار اتوبان روی ترمز زد. آنقدر سریع پیاده شد که ناسزاهای راننده را پشت سرش نشنید.
_ ((جانم, الو؟)) فکر نمی کرد اینقدر زود دوباره تماس بگیرد.
باز هم خودش بود. با همان صدای نازک قشنگ. اما عذرخواهی کرد. گویا ناخواسته دستش با صفحه کلید گوشی اش تماس پیدا کرده و شماره او را گرفته.
*
تکان سختی خورد. به زحمت گوشی اش را پیدا کرد. اینکه این موقع شب تماس گرفته خواب را به یکسره از سرش پراند.
_ ((ا... الو؟!))
اما تنها صدای خس خس ناله های خش دار یک مرد به گوش می رسید و... و صدای آهسته ی او. او را از روی ناله های نازک و قشنگش شناخت. دلش لرزید.

در فراق
بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
به کجا روم ز دستت که نمی دهی مجالی
نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی
چه غم اوفتاده ای را که تواند احتیالی
چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن
بامید آنکه روزی به کف اوفتد وصالی
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی به درازنای سالی
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد
که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم
که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی
شیخ اجل
ـ ـ ـ
تصنیف شور "در فراق" از استاد محمدرضا شجریان؛ غزل سعدی

