تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::





















 

 

غرق خيالاتش بود كه يكدفعه: ((اوه چه مرگته سينا، چرا اينقدر تند ميري؟!)) سينا به خود آمد اما از سرعتش نكاست. از آينه ي جلو نگاهي به عقب انداخت؛ لبخندي زد: ((نترس شهاب جون، اتفاقي نمي افته!))

...

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سروش رهگذر |