تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::
عيدانه...
 

Bدیوان حافظ

 

Bگلستان سعدی

 

Bرباعیات خیام

 

Bشاهنامه فردوسی

 

Bگلشن راز شبستری

 

Bقمار عاشقانه سروش

 

                             

 و...

 

              عيدتان مبارك

 

 


2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت |
پل

 

 

در زنگ زده استراحتگاه به يكباره باز شد و كارگران يكدست نارنجي پوش شهرداري كه گرد بخاري نفتي وسط اتاق حلقه زده بودند، همزمان به سوي در برگشتند. با چشمان رك زده به جلو هيچ كدام جرات حرف زدن نداشتند؛ سركارگر يك پارچه آتش شده بود. فرياد زد: ((مش قربون، مش قربون كدوم گوري هستي؟!)) پيرمرد كوتاه قد سرطاسي كه لباس نارنجي چرك مرده اش از سرشانه وصله سبز سير خورده بود، سربه زير جلو آمد. سركارگر درشت هيكل، يك قدم بزرگ به جلو برداشت؛ محكم پس يقه پيرمرد را گرفت و به طرف در خروجي كشاند. يكي از كارگران به حمايت نيم خيز شد كه با نگاه غضبناك سركارگر سرجايش نشست.

در آهني محكم پشت سرشان بسته شد. سركارگر غرولندكنان و در حاليكه همچنان پس گردن پيرمرد را گرفته بود، هيكل سبك او را كشان كشان به سوي اتاق آنطرف حياط شهرداري مي برد. هواي سوزناك اين وقت از سال صورتش را ميسوزاند. اما پيرمرد همچنان آرام و بي مقاومت خود را به دست سركارگر جوانش سپرده بود...

-          ((اين چه كاري بود كه تو كردي، پيرمرد ؟!))

پيرمرد كه بر روي كمد پشت سر سركارگر به يك قوطي وازلين خيره شده بود؛ با صداي سركارگر به خود آمد. سربه زير انداخت و به زخمهاي عميق دستان بزرگش خيره شد. سرما و كار زياد به مرور زمان پوست دستانش را كلفت و زخمي كرده بود.

-          ((با توام! چرا لال موني گرفتي!؟))

درهمين لحظه تلفن زنگ زد. سركارگر به شماره نقش بسته بر صفحه تلفن نگاهي انداخت. ناگهان به يكباره رنگ باخت: ((واي خداي من از بالاست؛ به گمونم آقاي شهرداره!...)) چشم غره اي به پيرمرد رفت و صدايش را صاف كرد: ((الو... بله... خودم هستم... س سلام جناب شهردار. عرض اردات و احترام و خاك... بله خاك بر سر من! بله قربان... همينجاست اين پدر سوخته!... بله... بله صبح از واحد حراست تماس گرفتند... با خودم صحبت كردن؛گويا...بله...گويا نماينده ي محترم مجلس امروز خيلي... بله، شما خودتون رو ناراحت نكنيد؛ بله، حق با شماست، بي عرضگي از بنده است! چشم قربان... الساعه...چشم، چشم قربان... چشم...))

گوشي تلفن را نگذاشته بي مهابا به پيرمرد حمله كرد: ((با توام، آخه پيرمرد خرفت، بعد يه عمر خرحمالي تو اين شهرداري لعنتي اين چه كاري بود تو كردي؟! ها...؟ چرا رفتي زير پل تازه ساز رو كله سحر با آب فشار قوي شستي؟ با توام مش قربون، چرا خفه شدي؟!))

پيرمرد خواست چيزي بگويد كه باز متوجه دستش شد. از يكي از زخمهاي عميقِ دستش خون ميامد. با دو انگشت زخم را فشار داد؛ ابتدا خونابه ي زردي خارج شد. برگشت و متوجه جعبه دستمال كاغذي روي ميز شد كه ناگهان سركارگر آنرا برداشت و محكم به طرف صورتش پرتاب كرد: ((با توام لعنتي!)) جعبه به صورت درهم پيرمرد برخورد كرد و پيش پايش افتاد. پيرمرد چشمان ريزش را ريزتر كرد؛ دست بلند كرد و جلوي صورتش را پوشاند. جوانك دندانهايش را از شدت غيظ به هم مي ساييد: (( زبون آدميزاد حاليت ميشه يا بايد به زور حاليت كنم! امروز روز افتتاح پل بود. پلي كه چند ميليارد خرجش شده بود. احمق مي فهمي چند ميليارد يعني چقدر؟! تو كه همش چندرغاز حقوق ميگيري، معلومه نمي فهمي اين همه پول يعني چقدر!...روزي كه دقيقا نماينده ي محترم مجلس مي خوان پل رو افتتاح كنن يه احمق نادوني مثل تو صبح آفتاب نزده، سرخود ميره اونجا و اونم زير نبشي اصلي پل رو با آب فشار قوي نيم ساعت ميشوره...اونم نيم ساعت! خوب معلومه كوهم باشه ترك برميداره! كارشناس نظر داده بايد از اول اون قسمت رو بتن ريزي بشه، بايد پل رو مرمت كنن وگرنه وزن زياد رو تحمل... اي خدا، ببين من دارم براي كي شرح ميدم! تو كه عقلت به اينجور چيزا قد نميده! فقط بدون نماينده ي مجلس امروز بابت اين سهل انگاري خيلي عصباني شدن؛ سپرده به شهردار تا مسبباي اصلي رو شناسايي و در اسرع وقت مجازاتشون كنن! متوجه شدي؟ مجازات!...)) پيرمرد با شنيدن ابن كلمه لبهاي خشك و ترك برداشته اش را آرام با دو دندان سياه شده ي جلوييش گزيد. اشك در چشمان ريزش حلقه زد و سربه زير انداخت. سركارگر غريد: ((ننه من غريبم بازي درنيار واسه من پيرمرد! بگو ببينم چرا و به اجازه كي رفتي سر پل؟!... ديالا جون بكن پيرمرد اسقاطي... حرف نميزني؟ حالا كه اخراجت كردم و پرونده اتو زدم زير بغلت و فرستادمت حراست ميفهمي!)) پيرمرد يك آن سربلند كرد. عرق ريزي روي پيشاني چروك افتاده اش نشسته بود. و چشمانش ناباورانه به سركارگر خيره شده بود. هق هقي كرد و آنگاه با صداي گرفته اي كه انگار از اعماق وجود پژمرده اش بلند ميشد، ناليد: ((آق..آقا تو رو به خدا... آقا من.... آقا من گناهي نكردم؛آقا...))

-     ((گناه نكردي؟! گناه مگه چيه؟ نبايد كه حتما سر كسي رو ببري! اگه زبونم لال امروز پل زير پايِ جناب نماينده و همراهنشون خراب ميشد ميدوني چه فاجعه اي رخ ميداد؟...مي فهمي پيرمرد!؟)) قطره اشكي از چشمان ريزو قي كرده ي پيرمرد جاري شد و ميان ريش سفيد بلند و تنكش خشك شد: ((آقا...آقا من چند سر عائله تو خونه دارم...زن مريض... يه اتاق اجاره اي...آقا منو اخراج...))

-          ((به من چه تو چندتا توله داري؟! جواب منو بده، خودتم به موش مردگي نزن! چرا؟....))

-     ((آقا... آقا...)) دوباره تلفن زنگ زد. سركارگر پيش دويد و شماره را نگاه كرد. ابرو در هم كشيد: ((اين مزاحم ديگه كيه؟!...بله... الو... سلام... بله خودم هستم! چي؟ جناب نماينده؟! ب ب بامن؟! ب بعله، وصل بفرماييد!...ق قربان عرض احترام و اردات و دست بوسي و... احوالات شريف...خانواده ي محترم...بله؟ چشم عذر ميخوام؛ بله اين مرتيكه گردن شكسته رو پيدا كردم. چشم الساعه به خدمتش ميرسم...بله حق با شماست! كسي كه حق و حقوق سرش نشه و... و پاشو از گليمش درازتر كنه... بله قربان، اين جماعت كودن چه مي فهمن بيت المال يعني چه؟!...بله چشم...الساعه...الو؟...الو؟....قربان!؟)) ناباورانه گوشي را گذاشت: ((جناب نماينده بود پيرمرد، مي فهمي؟ بنده همين الان داشتم با جناب نماينده محترم مجلس صحبت ميكردم. خدايا!...اما گندت بزنن شانس، قطع شد!...)) گونه هاي سركارگر معلوم نبود از شوق و يا از عصابانيت گل افتاده بود: ((ببين مشتي! بنده نه از شخص شهردار بلكه مستقيما و جلو چشماي كور خودت، از شخص شخيص نماينده دستور دارم. من مجبورم عذرتو بخوام و براي تشكيل پرونده بفرستمت بالا!...فهميدي؟!)) سركارگر خواست به طرف كمد بايگاني برود كه ناگهان پيرمرد لرزان جلو آمد و به پيش پاي سركارگر زانو زد: ((آقا...تو رو به خدا...تورو به اون كسي كه مي پرستيد، آقا نزاريد بيشتر از اين بدبخت و خوار بشم! آقا تا آخر عمر منت سرخودمو و بچه هام مي زاريد، تا آخر عمر نوكريتونو ميكنم... نزاريد...نزاريد منو بيرونم كنن... آقا من زن مريض دارم، پول و دوا دكترشو ندارم...با چند تا بچه قد و نيم قد؛ نزاريد بچه هام يتيم بشن... نزاريد از گرسنگي تلف بشن...نزاريد آقا...)) سركارگر غريد: ((اِه مرتيكه، گمشو اونور!... به من چه؟! مي خواستي حواستو جمع كني همچين گندي نزني!...مرض داشتي بوق سحر رفتي پل تازه ساز  بشوري؟! اصلا كي بهت دستور داده بود؟)) پيرمرد خس خس كنان ناليد: ((خود سرِ خودم آقا!)) سركارگر فرياد زد: ((تو غلط كردي با هفت جدت!))

-          ((آقا اينجور نفرماييد... آقا من سيدم!...))

-     ((سيدي كه هستي، به من چه؟!... مي پرسم چرا رفتي پولُ بي اجازه شستي!؟...ها؟)) پيرمرد ناليد: ((آقا...آقا باور كنيد قصدم خير بود!))

-          ((قصدت خير بود؟!! چرا مهمل مي بافي پيرمرد خرفت! كدوم قصد خير؟))

-     ((آقا زيباسازي! مگه همين شما... شما هميشه دستور نمي داديد ما جماعت توسري خور رفتگر، تحت هر شرايطي زيباسازي رو فراموش نكنيم؟))

-          ((خوب؛ اين چه دخلي به پل تازه ساز داره؟!))

-          ((آقا من پايين شهر ميشينم. هر شب بعد از كار از زير اين پل رد ميشم...))

-          ((خوب؛ جون بكن!))

-          ((آقا ديشب متوجه شدم زير پل چندتا عكسه..))

-     ((عكس؟...عكس چي، كي؟!)) در همين حين تلفن باز هم زنگ زد. سركارگر صفحه تلفن را نگاه كرد. همان شماره قبلي؛ دوباره رنگش پريد: ((خفه شو پيرمرد! بازم جناب نماينده ان!)) اما پيرمرد بي مهابا پايين پيراهن سركارگر را چنگ زد: ((عكس، عكسا ي... عكساي همين آقاي نماينده بود!)) سركارگر برگشت. تلفن همچنان زنگ ميخورد. سركارگر پرسيد: ((تو چي گفتي؟... پوستراي تبليغاتي؟!!))

صداي گريه ي اش آنچنان بلند بود كه صداي زنگ تلفن را در خود خفه كرده بود؛ پيرمرد مثل بچه ها گريه ميكرد: ((آقا باور بفرماييد، آقا... من قصدم خير بود، صبح زود، بعد از شيفت ديشب آقا... آقا رفتم سراغ پل؛ گفتم تا قبل از افتتاح پل بزار... بزار اين عكساي زير پلو كه اصلا معلوم نيست چطور زدن زير پل رو هم تميز كنم! دستم بشكنه، دستم نرسيد. يكدفعه... يكدفعه آقا شيطون رفت زير جلدم و آقا... آقا از ماشين آبياري پاي پل استفاده كردم!...آقا غلط كردم...آقا به خداوندي خدا نمي خواستم اينجوري بشه...آقا بچه هام رو با همين دستام كفن كردم، من قصد بدي نداشتم، آقا...آقا...آق...)) يكدفعه پيرمرد صدايش بريد. لرزه ي خفيفي كرد و پيش پاي سركارگر مچاله شد. سركارگر جوان جاي چنگهاي پيرمرد را روي پيراهنش نگاه كرد؛ آنجا كه از خونابه ي زخمها و اشكهاي پيرمرد لك افتاده بود. خم شد زير ميز؛ آرام دست برد و دوشاخه تلفن را از پريز جدا كرد.

 تلفن خفه شد.

 

 

 

 

   سروش رهگذر

رودهن- دي ماه 85-

 

 

 

::: "پل" را در نشریه آدم برفی ها بخوانید.

 


2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت |
اينجا چه خبره؟!!؟
 

شاه ماهی که خودم صيد کردم!

و...

شاه ماهی که ديباچه به تور انداخت!!!

 

- - -

پ ن:

 متاسفم!...

در وهله ي اول براي خودم و بعد براي شما كه شايد دلخوش كرديد به وزش احتمالي باد موافق، كه شايد اين كشتي شكسته ي ادبيات و فرهنگمان برسد به ناكجاجزيره اي! نمي دانم، نمي دانم فقط ميدانم ديگر اين رجاله هاي فرهنگي بي فرهنگ، شورَش را در آورده اند! معلوم نيست با كدام حق و سندي دست خود را در ضرب و شتم آثار نوغنچه ي اهالي به راستي مودب باز ميگذارند كه جوانكي بی ادب همچون من بايد از غيظ و خشم بر خود بپيچد! سر صحبتم با توست، آقا يا خانم ويراستار؛(پسرعمو یا دخترخاله ی آقای سردبیر!) تو با چه حقي و با كدام سواد نداشته اي به خود جرات ميدهي كه اينچنين دست خود را براي ويرايش ناخواسته ي يك اثر ادبي باز بگذاري؟! انگار كه در آزمون تبديل داستان بلند به يك مينيمال آبكي عاشقانه شركت كرده اي! نه، خواهشا شما كلاه نداشته تان را قاضي كيند و از دريچه ي تنگ عدالت به قضيه نگاه كنيد: داستان ((شاه ماهي)) 15 صفحه اي من كه يك ماه تمام وقت و انرژي صرفش شد كجا، اين ((بچه قورباغه اي)) كه سايت مثلا وزين و ادبي ((ديباچه)) منتشر كرده كجا؟!! ميخواهم صد سال سياه ديباچه در دخل و تصرف آثار حقي نداشته باشد! للالله، مقصر منم كه اين چنين از اوج به دامن نداشتنه ي اين به ظاهر دوستان ميپرم و هر بار زمين گرم، پاسخ آنهمه ((اعتماد))م را ميدهد! اين از آن جوايز ادبيتان كه از ب، بسم الله تا و، والسلامش، حرف است و حديث؛ این از رودست هم نوشتنهای کودکانه تان که با کمال بی شرمی نام گنده ی ((سرقت ادبی)) رویش گذاشته اید! و اين هم از سايتهاي ادبيتان كه معلوم نيست با اين شيوه ي استعدادكش وقيح، ميخواهند چه را ثابت كنند؟! فقط ميتوانم بگويم متاسفم!تاسف براي خود و براي...


2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در هفتم اسفند 1385 و ساعت |
تفسيرزندگي، تسخيرقلبها
سروش امامی راد (رهگذر)
متولد خرداد 1363، شهرضا (اصفهان). اصالتا كُرد سنندج. از سال 80 ابتدا با شعر و به تدريج گرايش به داسـتان.
در حال حاضر دانشجوي روان شناسي باليني رودهن (تهران)

ک.پ رودهن:57171-39731
ک.پ کرمانشاه: 45446-67139

***
>> از اینکه کلیه مطالب " رهگذرنامه " را با ذکر منبع و یا لینک مستقیم منتشر
می کنید، متشکرم <<
اصل مطلب
موضوعات
نوشته های پیشین
راه اصلی
راه فرعی
همقدمان
رد پا

آمار
ردپای همقدمان


  • Baznegar

    هزار و یکشب





طراح قالب