تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::
در راه ...
 

ميني بوس قراضه ي خط تهران- رودهن، روي دور تند جاده افتاده بودو روي هر دست اندازي كه مي زد كل مسافراي عقب پرت ميشدن رو جلوييا. من پشت سر راننده نشسته بودم؛ با اينكه تحت تاثير نوار مداحي، غرق روياهاي بي سر و ته خودم بودم اما حواسمم پيش راننده داش مشتي ميني بوس بود؛ در عين حال كه شر شر عرق ميريخت، با يه چشم به جاده يه چشم از تو آينه شكسته نقش حضرت عباس به مسافرا چشم غره ميره. ناگهان با همون سرعت يه دفعه زد رو ترمز. فقط فهميدم يه چيز سنگين اوار شد سرم. شنيدم كه بغل دستيم كه يه آخوند درشت هيكل بود و از لباساش بوي تند گلاب به مشام مي رسيد زير لب چيزي غرولند كرد. سر بلند كردم وجوونك چاق افغاني رو از روم كشيدم كنار. راننده سراپا يه گوله آتيش شده بود؛ رو به نقطه نامعلومي فرياد زد: ((دِآخه من كه مي دونم كي هستي؟! چرا خجالت نمي كشي؟! چرا يه قطره آب نميشي بري تو زمين؟! دِآخه لامروت اين چه طرز جويدن آدامسه؟! از خود تهران تا اينجا بيخ گوش من داري ملچ ملوچ ميكني! مگه تو شخصيت نداري؟ مگه تو خانواده نداري؟ مگه تو آبرو نداري؟!ها؟ ناانسان...؟!)) چند لحظه اي سكوت شد همه ي مسافرا چپ چپ همديگر رو نگاه ميكردن. يه دفعه از ته ميني بوس يه جوونك رو به جلو خيز برداشت وگفت: ((هوي آقا جان، ناانسان خودتي و هفت جدت! مگه ديگه برا آدامس جويدنم بايد از كسي اجازه گرفت؟!)) راننده ناباروانه به جوانك خيره شده بود. جوون ادامه داد: ((مگه خود جنابعالي از كسي اجازه گرفتي نوار گذاشتي؟! شايد كسي خوشش نياد به صداي عرعر گوش بده!)) با گفتن اين حرف، ناغافل از پشت سرم پيرمرد شكم گنده اي كه تسبيح ميگردوند و لاالله، لا الله ميگفت، داد زد: ((هوي جوجه جغل، چرا به امام حسين توهين ميكني؟!)) هم من و هم جوانك جا خورديم. به گمانم دوستش از ته ميني بوس به نشان حمايت از او فرياد زد: ((حاجي، تو ديگه زر نزن! خوب راس ميگه، مرتيكه از خود تهرون تا اينجه يه باند گذاشته اندازه خربزه رو سر ما، بكوب عربده ميكشه!)) پيرمرد به سمت ته ميني بوس نيم خيز شد: ((خفه شو مرتيكه ملحد قرمساق!)) كه آخوند بغل دستي من دست روي شونه ي پيرمرد گذاشت: ((يه صلوات بفرست حاجي)) پيرمرد عاجزانه رو به آخونده برگشت: ((آخه حاج آقا، قربون صلوات محمدي برم، مگه نمي بيني اين جماعت بي دين و بي ناموس چطور اختيار زمانه رو گرفتن دستشون!)) بي درنگ راننده كه جو حاكم بر ماشين رو به نفع خودش مي ديد، پيش دستي كرد؛ هيكل قناسو از پشت فرمان بيرون كشيد و رو به جوونا داد زد: ((يالا، يالا گمشيد بيرون! ماشين من جاي جماعت بي كار و لامذهب نيست!))  هنوز راننده بلند نشده بود كه دو جوان به سمت در خروجي رفتن: ((انگار كه نوبرشو آورده!...)) نفهميدم چرا اما راننده ناغافل يه اردنگي به جلويي زد. اونم نامردي نكرد و برگشت محكم زد تو دهن راننده. راننده پاش گير كرد به پاي منو افتاد رو حاج آقا. حاج آقا گفت: ((آخ!)) پيرمرد پشت سريم صداشو انداخت تو گلوشو و از فحش و ناسزاهايي استفاده كرد كه تو تمام عمرم جايي نشنيده بودم. قيامتي به پا شد؛ ته ميني بوس يه پدرو ديدم كه دو دستي گوشاي بچه اشو كه ترسيده بود و گريه ميكرد، گرفته بود. زنش چادر كشيده بود جلو و سرشو پايين انداخته بود؛ يعني حواسش پيش ما نيست. كارگراي افغاني هم چقدر زرد بودن دوبرابر زرد كرده بودن. راننده برگشت و به يه جست از رو تن نحيف من با كله رفت تو شكم جوونك. از عقب هم پيرمرد با عصاش افتاد به جون اون يكي. حالا بزن كي نزن؛ حالا فحش بده كي نده! راننده در همون حال و در حاليكه چيزي نمونده بود از ازدحام، اتاقك اسقاطي ماشين از هم وابره، با يه دست در و باز كرد با دست ديگه يقه جوونا رو گرفت پرت كرد بيرون. بعد برگشت و ناغافل زد پس گردن يه جوونك تهراني كه از خود تهران يه جفت هدفون گذاشته بود تو گوشش و تو حال خودش بود. راننده فرياد زد: ((تو ماشين من جاي جماعت بي دين نيست! فهميدي؟ گمشو بيرون...)) در كه بسته شد يك صدا مسافراي ميني بوس با تقاضاي آخوند براي اينكه به غائله خاتمه بدن صلوات فرستادن. اونم يه بار نه سه بار؛ راننده كه از گوشه لبش خون ميومد برگشت رو به آخوند و گفت: ((مي بيني حاج آقا؟ مي بيني چه دوره آخر زماني شده؟ قربون آقا برم پس چرا نمياد؟!)) و رفت پشت فرمان، ترمز دستي رو خوابوند و صداي مداحي رو تا به آخر باز كرد. صداي خس خس نفساي پيرمرد پشت سريمو ميشنيدم كه پيرزن بغل دستي قربون صدقه عصاش ميرفت و خودش همصداي مداحي گريه ميكرد. نميدونم دو تا جوونك كجا رفتن اما جوون تهروني كنار جاده هنوز ايستاده بود ناباورانه ميني بوسو نگاه ميكرد كه يه وري و غرش كنان داشت دور ميشد. واقعا نمي دونم چي شد و اصلا واسه چي بحث به اينجا كشيده شد؛ فقط متوجه آخوند بغل دستيم شدم كه سر پايين آورد و يه چيزي رو تف كرد تو دستش و چسبوند زير صندلي چرك مرده ي ميني بوس. حالا ديگه ماشين رسيده بود سربالايي...

 

 

 

  سروش رهگذر- زمستان 85- در راه!...   


2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در بیستم بهمن 1385 و ساعت |
تفسيرزندگي، تسخيرقلبها
سروش امامی راد (رهگذر)
متولد خرداد 1363، شهرضا (اصفهان). اصالتا كُرد سنندج. از سال 80 ابتدا با شعر و به تدريج گرايش به داسـتان.
در حال حاضر دانشجوي روان شناسي باليني رودهن (تهران)

ک.پ رودهن:57171-39731
ک.پ کرمانشاه: 45446-67139

***
>> از اینکه کلیه مطالب " رهگذرنامه " را با ذکر منبع و یا لینک مستقیم منتشر
می کنید، متشکرم <<
اصل مطلب
موضوعات
نوشته های پیشین
راه اصلی
راه فرعی
همقدمان
رد پا

آمار
ردپای همقدمان


  • Baznegar

    هزار و یکشب





طراح قالب