
من معتقدم عشق بر دو وجه است:يك دروني و دو بروني.
كه در اندروني همواره مبارزه و در برون صلحي است از هم رنگي و هم دلي!...
انسان عاشق همواره در درونش نبردي به پاست... نبردي ميان سياهي و سپيدي، ميان خير و شر، خوب و بد...نبردي ميان صفات مذموم و نكوهيده با صفات نيك... اما در برون...گرچه همواره چشم به اشك مزين اما به جز موافقت با يار هيچ نداند و هيچ نخواهد!...و اين هواخواهي است آشكارا؛
عاشق سراپا همه نياز و معشوق همه...همه ناز.
...اما مدتهاست در ميان اهل امروز، عامه ي مردم، من تناقضي بس شگرف مي بينم...خلق به مرضي گرفتار شده كه سخت آزارم مي دهد و آن شكلي است از عاشقي كه در درون حس مشاركت با اصل وجود، خود پرستي موج مي زند و در برون با جمال و نه صد البته با كمال، به مبارزه با عشق، با معشوق به پا مي خيزند!... اينان گمراهاني در طوفان شن هستند كه به جز چند قدم پيش پاي خويش هيچ نمي بينند چه برسد به شهر رويايي هزار و يك شب عشق.
صفحه پاره اي از يك كتاب قديمي خاطرات

