
چهارشنبه بود به گمانم!... دقيقا نمي دانم اما باز هم پول بي مسئوليتي ماند ته جيب سوراخمان كه اين خود انگيزه اي شد كه راهمان را كج كنيم سوي تنها كافي نت اين شهر كوچك. پس از فروكش كردن هيجان اوليه با ديدن آنهمه نامه تبليغاتي و پيامهاي بي هدف، يكراست رفتيم سراغ ((هفتان)) و الحق اين سايت واقعا سايت بسيار ارزشمند نيز اينبار دست خالي ما را روانه خوابگاه نكرد. خبر:
يكشنبه 21 آبان – خانه هنرمندان – شب سيد محمد علي جمالزاده با سخنراني محمود دولت آبادي و ...
تنها نام استاد كافي بود كه ديوانه وار ((خانه هنرمندان)) را جستجويي كرده و شماره تلفنش را بيابم. روز بعد حوالي ظهر تماس گرفتم و از اپراتور خانه، آدرس دقيق و ساعت برگزاري مراسم را جويا شدم. و آنگاه من ماندم و چند روز خالي تا يكشنبه 21 آبان و باز هم اين جمله معروف كه: ((چون ميگذرد، غمي نيست!))
حال آشفته اي داشتم آنروز. درست همچون روزي كه چند سال پيش- سنندج- قبل از كنسرت استاد شجريان به من دست داده بود. و اينبار استادي نه در فن صدا بكله در فن قلم و انديشه؛ استادي كه چند سالي است-اضافه بر قدرت قلم مافوق ذهنش- شيفته اخمهاي ياس آلودش شده ام. از همان پيرمردهايي كه آدم حظ ميكند ((خردمند)) بنامدش! چهار بعد از ظهر از خوابگاه به عزم ديدن استاد و شنيدن سخنانش از خوابگاه خارج شدم و از آنجا كه بقيه ماجراي سفر– از ميني بوسهاي كهنسال رودهن، تهران گرفته تا متروي لبريز از انسان پايتخت- در متن گزارش من و حوصله شما دوست خواننده نمي گنجد بي خيال ميروم سر خيابان موسوي(فرصت). دوستاني كه به خانه هنرمندان رفته اند خوب ميدانند كه من از كجا صحبت ميكنم. يك خيابان كوتاه و باريك كه مستقيم ختم ميشود به پارك طهران!...

- ببخشيد، ببخشيد...
- بله؟
- ...

