با عنايت به منبع لايزال نيروهاي جهاني و تجلي گاه اراده ي بشري در آخرين روزهاي سكونت در اين شهر (كرمانشاه) موفق به نگارش اثري شدم كه نه به اعتقاد نگارنده كمترين، بلكه به اعتقاد و راي جمع اندكي از بزرگواران هنر و ادب از آثار جدي اين حقير مي باشد. اثري ميانه ميدان؛ حديث مكرر ((عشق)) و ((انتخاب)) كه شايد ((مشق))ي باشد و يا((داستان))؛ در هر حال، پيشكش است به ساحت دوستان و هميشه همرهان ((رهگذر))... باشد كه مقبول افتد.
ماشينها با سرعت سرسام آوري در حركت بودند. فكر اينكه بايد از اين خيابان شلوغ عبور كرد رهگذر را به سر گيجه مي انداخت. به آرامی قدمي برداشت. كنار خيابان ايستاد. به اميد اينكه ماشينها ببينندش و از سرعتشان كم كنند؛ قدمي ديگر جلو آمد و ماشيني كه بوق زنان نزديك شد و با سرعت هر چه تمامتر از جلويش رد شد. سراسیمه قدمي به عقب برگشت. به آنسر خيابان نگاهي كرد. به ميان جمعيت آرامي كه بي توجه در حركت بودند. آنگاه تصمیم خود را گرفت. چشمانش را بست و نفس عميقي كشيد. سينه اش از بوي اگزوز ماشينها پر شد. توجهي نكرد. روي پنچه ي پا بلند شد، آنگاه به جستي وسط خيابان پريد. چشمانش را بسته بود و با قدمهاي بلندي عرض خيابان را ميدويد. و گوشهايش كه از صداي نفسهايش پر شده بود. غافل از خط ترمزهايي بلند كه صدا دار و مرتب مشق خيابان را خط ميزدند. تا اينكه صدايي گوشخراش يك آن مرد را به خود آورد. ايستاد. نفسش را كه درسينه حبس كرده بود، بيرون داد. آنگاه خوب گوش فرا داد. خبري نبود. چشم باز كرد. لب پياده رو ايستاده بود. آنجا كه پشت سرش تپه اي از ماشين ها كه به شدت با هم تصادف كرده بودند بالا آمده بود... باز هم توجهي نكرد. خوشحال پا به ميان جمعيت گذاشت كه همچنان بي توجه در حركت بودند. در اولين قدم پاي راستش سنگين شد. پايش را بلند كرد. آدامس عابري به زير پايش چسبيده بود. لي لي كنان سعي داشت آدامس را از كف كفشش جدا كند كه عابري بي توجه تنه اي محكمي به او زد. تعادلش را از دست داد و محكم به زمين خورد. خواست سربلند كند تا اعتراضي بكند كه عابري ديگر بي توجه پايش را لگد كرد. دردش گرفته بود. پايش را بغل كرد. در همين حين عابري ديگر پاي سنگينش را بي توجه روي انگشتانش گذاشت. خواست فرياد بكشد كه لگدي در دهانش، فريادش را خفه كرد. مزه ي شور خون و اشكي كه به چشمانش دويد و همان چشمي كه ناگهان توسط كفش پاشنه بلند عابري بي توجه سوراخ شد. و آنگاه لگدي ديگر به زیر شكمش و همانطور قدمهايي كه بي توجه او را زير ميگرفتند. و مشامش اينك از گرد و خاك و گوشهايش از صداي قدمها و خون پر شده بود. او در حاليكه از درد به خود مي پيچيد گلوله آنگاه به يكباره وا شد. و چيزي نگذشت كه كله اش زير قدمهاي سنگين و بي توجه عابرين غِلط ميخورد. و عابري كه بي توجه سيگار نيمه سوخته اش را روي قلب رهگذر با فشار پنجه ي پا خاموش كرد.../
" اگر نیرویی بماند و انگیزه ای!...تا پایان این هفته ((داستان)) جدیدم را آماده نشر خواهم کرد. اگر...

