تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::
یک داستان از یک دوست:

 

:. براي پست جديد يك تصميم جديد گرفتم: براي اولين بار از داستان يكي از نويسندگان معاصر استفاده ميكنم. و صد البته يك نويسنده ي داخلي. اما نه چندان مشهور! يك نويسنده ي جوان بسيار پركار و پرانرژي كه مي نويسه، با عشق مي نويسه و با نگاهي به آينده... با هم داستاني از دوست خوبم آقاي "ایمان اسلامیان" رو ميخونيم و از ايشون خيلي متشكرم كه اجازه دادند از يكي از داستانهاشون استفاده كنم كه تا بحال در هيچ سايتي منتشر نشده:

 

 

 


«ادامه مطلب»
2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت |
اشك خدا

 

لهب آتش سر به زير آسمان، به زير بالهايي چو فراخ و چنان بلندمرتبه و منزه كه آرزوي هماغوشي گلوله ها را با قلب به كامشان تلخ ميگرداند. قلبي پر طپش از ترس و غيض همچون آذرخش. بايد پايين رفت. حال چه براي جان گرفتن چه براي جان سپردن. مسئله اين نيست. بايد به زمين رفت. پايين و پايين تر...

و آنگاه زمين و دود عصيانگر؛ چون نقاب بر چهره ي تمدن هزاران ساله. يادگار تعصب و جاي جاي چون گلهاي گوشتخوار دست و پايي بريده. و شط خوني روان كه خدايش از سيل دمادمش در عذاب؛ شرمنده. بايد به كمك شتافت. اينجا آنجاست كه جهنمش نامند. آنجا كه براي مشتي خاك كودكي را سلاخي ميكنند. بايد به كمك...

سكوت و... و در كمركش ذهنهاي پير و فرسوده همچنان ترنم افسانه ي عشق شايد. پژواك انسانيت. و اينك سكوت. سكوتي گوشخراش همچون مويه هاي پروردگار در شبستان باقي. شرمندگي ديگر فايده اي نخواهد داشت! و باز هم سكوت اما نه... ناله اي. خط ناله اي انساني بر دفتر مشق زمين سوخته. بايد گشت. بايد جرعه جرعه صدا را نوشيد، بايد جست. بايد به كمك شتافت. آنجا پشت آن بوته ي سوخته در كينه ي بشري. ناله اي و... و... و زني.

يك زن. زني كه در آخرين لحظه دندان تيز متجاوزگرش را كه جد كرده بود براي جويدن حنجره اش، خاموش كردن چراغ خانه اش به كنده چوبي خورد كرده؛ خود زير بار سنگين و كمرشكن هستي به ناله پناه آورده بود. زخمي، دل افگار و خسته از حرف زور. بايد زن را به دوش كشيد. بايد در اين برهوت لم يزرع ياس، به زن پناه آورد. بايد نجاتش داد. بايد نجات پيدا كرد. و نجات داد صداي باد را در ميان درختان سبز. اما... اما شعله ها ي جاودان وسوسه، سوزان تر از آنند كه بتوان با سردي آهي خاموششان كرد. گرما... گرماي زمين، تن. دهشتناك، شهوت انگيز. بايد زن را خواباند. بر روي استوانه اي به بلنداي وقاحت دشمن. دشنام داغي كه داغ ننگ ساخته ي دست بشر بودن را در انتهاي مرگ بويش مخفي كرده. زن از كمر شكست. خم شد. و باز هم ناله اي. و دستي كه دشنه اي شد براي برهنه كردن و چشماني كه بسته شد براي فريب دادن. اينجاست؛ تنديس گمشده ي خدا كه زماني شيطاني به گل گندمي آنرا از موزه ي خلقت ربود. نيم تنه ي عريان يك زن. و آنگاه يك حركت كافيست تا پيوند بخورد لذت و درد. تا ناله ي زخمي به آسمان گريزد، به شكايت. اما فريادي نه نشايد... زوزه اي از سر لذت. همچون ماري، هيولايي بر تنه ي ياس پيچيد. بالا رفت و نرسيده به عرش آلوده از اشك ندامت در دم خفه شد، بي توش و توان؛ بازگشت. سقوط كرد. قصه ي تلخ يكي شدن و حلول كالبدي در ديگري به جبر. تنـها، ناله ها در هم تنيدند. گهي سپيد گهي سياه. و آنگاه ابري شدند خاكستري همچون مرگ و در پي بارش بر پيكر زخم خورده ي زمين كه سر به گريبان برده بود براي گريستن. بايد گريست. سخاوتمندانه بايد گريست. و ابري كه گريستن، باريدن گرفت. اشك خدا...

 

...و آن پايين جنازه ي زني را بر روي لوله ي توپي يافتند كه يك سگ نيز به جسد نيمه جانش رحم نكرده بود...

 


 

 پ.ن: ((رهگذر نامه)) در MG-Blog 

 


«ادامه مطلب»
2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت |
لاك پشت آهني
 لاكپشت آهني
 
 

«ادامه مطلب»
2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در دوازدهم مرداد 1385 و ساعت |
تفسيرزندگي، تسخيرقلبها
سروش امامی راد (رهگذر)
متولد خرداد 1363، شهرضا (اصفهان). اصالتا كُرد سنندج. از سال 80 ابتدا با شعر و به تدريج گرايش به داسـتان.
در حال حاضر دانشجوي روان شناسي باليني رودهن (تهران)

ک.پ رودهن:57171-39731
ک.پ کرمانشاه: 45446-67139

***
>> از اینکه کلیه مطالب " رهگذرنامه " را با ذکر منبع و یا لینک مستقیم منتشر
می کنید، متشکرم <<
اصل مطلب
موضوعات
نوشته های پیشین
راه اصلی
راه فرعی
همقدمان
رد پا

آمار
ردپای همقدمان


  • Baznegar

    هزار و یکشب





طراح قالب