به تدريج از سرعت اتوبوس كاسته شد و گرد و خاك كنان گوشه ي اتوبان متوقف شد. مرد خوش پوشي كه ناراحت روي صندليش لم داده بود غرولندي كرد. شاگرد راننده به ميان راهرو اتوبوس دويد و آمار صندليهاي خالي را گرفت. مرد با نگاهش به شاگرد راننده حالي كرد كه او دو صندلي كرايه كرده. شاگرد راننده تنها صندلي هم رديف مرد را خالي ديد. پس رو به راننده برگشت و با لهجه گفت: ((فقط يه صندلي!))
زن و بچه اي سوار شدند. دوباره شاگرد راننده گوشزد كرد: ((فقط يه صندلي خالي داريم!)) زن سري به علامت رضايت تكان داد. زني بود چادري و ميان سال و از دانه هاي عرق درشتي كه روي پوست صورتش ميلغزيد پيدا بود كه مدت زيادي است كه كنار اتوبان منتظر مانده. گوشه ي چادرش را به دندان گرفته و به زحمت كودك نحيف خردسالي را در آغوش گرفته بود. از سر و وضعشان اينطور به نظر مي رسيد كه اهل روستايي همان نزديكيها هستند و شايد براي درمان به شهر مي روند. زن نفس نفس زنان آمد و تك صندلي خالي هم رديف مرد را اشغال كرد. به محض نشستن بوي پهن در اتوبوس پيچيد. مرد عصباني رو برگرداند و اينبار با صداي بلندتري راننده را مورد سرزنش قرار داد. شاگرد راننده جلو آمد و بي معطلي اسكناسهاي مچاله شده در گوشه ي روسري زن را قاپيد. زن بي مقاوت كرايه يك صندلي را پرداخت كرد. آنگاه به آرامي پرسيد: ((ببخشيد...كولر...اين ماشين كولر كه داره؟!)) مرد با شنيدن صداي زن برگشت. شاگرد راننده دكمه بالاي سر زن را فشار داد و همزمان با حركت اتوبوس كولر نيز روشن شد. زن بچه اش را رو به دريچه تنگ كولر بالا گرفت. اينك مرد بهتر مي توانست چهره ي زرد و كثيف بچه را ببيند. بچه با آنكه از گرما بي حال شده بود اما با چشمان درشت و سياهش كنجكاوانه اطراف را ديد ميزد. انگار دنبال چيز خاصي ميگشت. ناگاه رو به مادرش برگشت و با صداي ضعيف و كودكانه اش پرسيد: ((مامان... تلويزون... تلويزون چي؟!)) شاگرد راننده كه تا نيمه راه برگشته بود، شنيد اما خودش را به نشنيدن زد. اينبار زن اجبارا با صداي بلندتري صدايش زد: ((ببخشيد آقا... اين ماشين تلويزيون هم كه داره؟)) ساير مسافرين متوجه حضور مادر فرزند شدند. تك و توك صداي خنده ي ريزي نيز به گوش رسيد. پسرك زيرلب "دهاتي" گفت و براي رفع تكليف و فرار از دست زن هم كه شده دكمه ي بالا سر راننده را فشاري داد و مانيتوري با صفحه ي تخت باز شد. مرد آشكارا برق چشمان بچه را ديد. مادر سر جلو آورد و گونه ي استخواني فرزندش را بوسيد و در گوشش نجوا كرد: ((ديدي عزيزم؟...ديدي بهت قول دادم سوار ماشين كولر دارت بكنم كه تلويزيونم داشته باشه!)) بچه برگشت و دست دور گردن مادر انداخت و با هم به صفحه ي سياه مانيتور خيره شدند. انگاري كه بهترين فيلم جهان را پخش ميكند.
سينه ي مرد لرزيد. و مرد كه محو تماشاي مادر فرزند شده بود تكاني خورد؛ سريع دست برد و از جيب بغل موبايل لب تاپش را بيرون كشيد:
- ((الو؟))
- ((الو...سلام قربان... شرمنده...هنوز تو راهيد؟))
- ((اهم!))
- ((آقا من الساعه راننده رو فرستادم ترمينال. به محض رسيدن، شما رو ميرسونه فرودگاه))
- ((ديگه نيازي نيست!))
- ((ديگه نيازي نيست!؟...منظورتون چيه قربان؟))
- ((همين كه گفتم... فقط به راننده بگو برام يه بليط اتوبوس بگيره...و حتما هم بهش بسپار كه ماشينش هم كولر داشته باشه هم تلويزيون!))
![]()





