تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::
يك صندلي!...
 

به تدريج از سرعت اتوبوس كاسته شد و گرد و خاك كنان گوشه ي اتوبان متوقف شد. مرد خوش پوشي كه ناراحت روي صندليش لم داده بود غرولندي كرد. شاگرد راننده به ميان راهرو اتوبوس دويد و آمار صندليهاي خالي را گرفت. مرد با نگاهش به شاگرد راننده حالي كرد كه او دو صندلي كرايه كرده. شاگرد راننده تنها صندلي هم رديف مرد را خالي ديد. پس رو به راننده برگشت و با لهجه گفت: ((فقط يه صندلي!))

زن و بچه اي سوار شدند. دوباره شاگرد راننده گوشزد كرد: ((فقط يه صندلي خالي داريم!)) زن سري به علامت رضايت تكان داد. زني بود چادري و ميان سال و از دانه هاي عرق درشتي كه روي پوست صورتش ميلغزيد پيدا بود كه مدت زيادي است كه كنار اتوبان منتظر مانده. گوشه ي چادرش را به دندان گرفته و به زحمت كودك نحيف خردسالي را در آغوش گرفته بود. از سر و وضعشان اينطور به نظر مي رسيد كه اهل روستايي همان نزديكيها هستند و شايد براي درمان به شهر مي روند. زن نفس نفس زنان آمد و تك صندلي خالي هم رديف مرد را اشغال كرد. به محض نشستن بوي پهن در اتوبوس پيچيد. مرد عصباني رو برگرداند و اينبار با صداي بلندتري راننده را مورد سرزنش قرار داد. شاگرد راننده جلو آمد و بي معطلي اسكناسهاي مچاله شده در گوشه ي روسري زن را قاپيد. زن بي مقاوت كرايه يك صندلي را پرداخت كرد. آنگاه به آرامي پرسيد: ((ببخشيد...كولر...اين ماشين كولر كه داره؟!)) مرد با شنيدن صداي زن برگشت. شاگرد راننده دكمه بالاي سر زن را فشار داد و همزمان با حركت اتوبوس كولر نيز روشن شد. زن بچه اش را رو به دريچه تنگ كولر بالا گرفت. اينك مرد بهتر مي توانست چهره ي زرد و كثيف بچه را ببيند. بچه با آنكه از گرما بي حال شده بود اما با چشمان درشت و سياهش كنجكاوانه اطراف را ديد ميزد. انگار دنبال چيز خاصي ميگشت. ناگاه رو به مادرش برگشت و با صداي ضعيف و كودكانه اش پرسيد: ((مامان... تلويزون... تلويزون چي؟!)) شاگرد راننده كه تا نيمه راه برگشته بود، شنيد اما خودش را به نشنيدن زد. اينبار زن اجبارا با صداي بلندتري صدايش زد: ((ببخشيد آقا... اين ماشين تلويزيون هم كه داره؟)) ساير مسافرين متوجه حضور مادر فرزند شدند. تك و توك صداي خنده ي ريزي نيز به گوش رسيد. پسرك زيرلب "دهاتي" گفت و براي رفع تكليف و فرار از دست زن هم كه شده دكمه ي بالا سر راننده را فشاري داد و مانيتوري با صفحه ي تخت باز شد. مرد آشكارا برق چشمان بچه را ديد. مادر سر جلو آورد و گونه ي استخواني فرزندش را بوسيد و در گوشش نجوا كرد: ((ديدي عزيزم؟...ديدي بهت قول دادم سوار ماشين كولر دارت بكنم كه تلويزيونم داشته باشه!)) بچه برگشت و دست دور گردن مادر انداخت و با هم به صفحه ي سياه مانيتور خيره شدند. انگاري كه بهترين فيلم جهان را پخش ميكند.

سينه ي مرد لرزيد. و مرد كه محو تماشاي مادر فرزند شده بود تكاني خورد؛ سريع دست برد و از جيب بغل موبايل لب تاپش را بيرون كشيد:

-          ((الو؟))

-          ((الو...سلام قربان... شرمنده...هنوز تو راهيد؟))

-          ((اهم!))

-          ((آقا من الساعه راننده رو فرستادم ترمينال. به محض رسيدن، شما رو ميرسونه فرودگاه))

-          ((ديگه نيازي نيست!))

-          ((ديگه نيازي نيست!؟...منظورتون چيه قربان؟))

-     ((همين كه گفتم... فقط به راننده بگو برام يه بليط اتوبوس بگيره...و حتما هم بهش بسپار كه ماشينش هم كولر داشته باشه هم تلويزيون!))

 

 

¤ ¤ ¤

 مادر، روزت مبارك

 


2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در بیست و ششم تیر 1385 و ساعت |
فرار

 

 

زندانبان به آرامي در زندان را گشود. پيش آمد و جلوي اولين تخت خم شد. شانه ي زنداني محكوم به حبس ابد را به آرامي تكان داد و در گوشش نجوايي كرد. زنداني برگشت و با چشماني خواب آلود به زندانبان خيره شد. زندانبان دستان زنداني را گرفت و به او كمك كرد تا بلند شود آنگاه بالشش را زير پتو طوري جاسازي كرد كه كسي متوجه غيبت زنداني نشود. پابرهنه وارد راهروي اصلي زندان شدند و نرسيده به ايستگاه كشيك نگهباني پيچيدند داخل راهروي كوچكي. زندنبان دسته كليدش را بيرون آورد و در نوركم سوي زندان كليد انباري را جست. با احتياط قفل در را باز كرد و آنها وارد انباري كوچكي شدند. زندانبان بي درنگ دست به كار شد. خيلي زود كف اتاق، زير خروارها مواد به دردنخور و دور ريختني دري كوچك نمايان شد. زندانبان دستگيره را رو به بالا كشيد اما در از جايش تكان نخورد. نفسش را حبس كرد و اينبار پرقدرتر از قبل دستگيره را كشيد. درِ سنگين صدايي كرد و رو به بالا باز شد. به يكباره هواي خنك و بدبويي به صورتشان هجوم آورد.  اول زنداني و بعد خود وارد كانال فاضلاب شد و به آهستگي در سنگين را پشت سرشان بست. از اينجا به بعد بايد برسرعتشان مي افزودند چون تا چند لحظاتي ديگر و با شروع فعاليت روزانه دريچه كانال باز ميشد. پس شروع كردند به دويدن. زندانبان جلو زنداني پشت سرش. آب گند تا زير زانوانشان بالا آمده بود و آنها سنگين و همچنان بي توجه مي دويدند. ناگهان پاي زنداني درون چاهك فاضلابي گير كرد و محكم زمين خورد. زندانبان برگشت. پاي زنداني را گرفت و از ميان لجنها بيرون كشيد. كمكش كرد كه بلند شود. دوباره شروع كردند به دويدن اما آرامتر؛ زنداني پايش صدمه ديده بود و زندانبان همپاي او مي دويد. تا اينكه در انتهاي كانال باريكه ي نوري نمايان شد. خود را به نور رساندند. جلوي حفره  ايستادند و به بالا نگاه كردند. دريچه ي كوچكي بود كه از آن نور كمرنگي به درون كانال ميتابيد. در همين حين از انتهاي كانال صداي مهيبي به درون پيچيد. زندانبان مضطرب به زنداني نگريست و بي درنگ برايش قلاب گرفت. زنداني به جستي خود را به دريچه رساند. كمي به آن فشار آورد و سرپوش آهنيش را به كناري پس راند. كناره ي چاه را گرفت و خود را بالا كشيد و همانجا كنار چاه دراز كشيد. اكنون سطح فاضلاب تا حد زيادي بالا آمده بود و او اميدي براي بالا آمدن زندانبان نداشت اما چند دقيقه بعد زندانبان به سختي بالا آمد. تمام صورتش غرق عرق شده بود و تا زير سينه اش از فاضلاب سياه. زندانبان به زنداني خيره شد؛ نفسي تازه كرد آنگاه سينه خيز به جلو خزيد و زنداني پشت سرش. دايره ي گرد پروژكترها زمين حياط زندان را وارسي ميكردند. به محض نزديك شدن دايره ي نور آنان بي حركت روي زمين خوابيدند. دايره ي نور مسيرش عوض شد و آنان به طرف ديوار بلندي خزيدند. خود را به پاي ديوار رساندند و در يك لحظه و با اشاره ي زندانباني كمر راست كردند و خود را به درون محوطه ي كوچكي، آنسوي ديوار پرت كردند. اينك در حياط پشتي زندان بودند؛ در اين جا از ساير نگهبانان خبري نبود. زندانبان به در كوچك انتهاي حياط اشاره كرد. خم شدند و با قدمهاي ريز خود را به در رساندند. زندانبان دسته كليدش را بيرون كشيد و با طمانينه به دنبال كليد گشت. كليد را يافت و در را باز كرد. اول زنداني خارج شد و پس از آن زندانبان. آنان اينك خارج از محيط زندان بودند. زنداني چند قدمي به جلو رفت. خوب دقت كرد. دشت وسيعي بود و آسماني كه به زمين رسيده بود. هوا گرگ و ميش بود و در افق، سرخي كم رمقي به چشم ميخورد. زنداني نفس عميقي كشيد. آنگاه برگشت و به چشمان خسته ي زندانبانش خيره شد و زير لب كلمه اي را زمزمه كرد. آنگاه چند قدم عقب رفت؛ قد راست كرد و پشت به پهنه ي افق ايستاد. چشمانش را بست و دستانش را از هم باز كرد. زندانبان كمي مكث كرد آنگاه دست برد و از پشت كمرش اسلحه كوچك و كثيفي را بيرون كشيد. آنرا رو به زنداني نشانه رفت. در يك لحظه برقي جست و سينه زنداني را از هم شكافت...

 نفير گلوله سكوت زندان را درهم شكست. آژيرها همزمان به صدا در آمدند و در حياط پشت زندان باز شد و به يكباره تعداد زيادي نگهبان وارد حياط شدند و به سوي مردي آنسوي سيمهاي خاردار نشانه رفتند. پروژكتوري روشن شد و در زير نور خيره كننده ي آن زندانبان دستانش را بالا آورد:

((يه زنداني... يه زنداني قصد داشت فرار كنه؛ زدمش!))   

 

 

 

 


«ادامه مطلب»
2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در سیزدهم تیر 1385 و ساعت |
تفسيرزندگي، تسخيرقلبها
سروش امامی راد (رهگذر)
متولد خرداد 1363، شهرضا (اصفهان). اصالتا كُرد سنندج. از سال 80 ابتدا با شعر و به تدريج گرايش به داسـتان.
در حال حاضر دانشجوي روان شناسي باليني رودهن (تهران)

ک.پ رودهن:57171-39731
ک.پ کرمانشاه: 45446-67139

***
>> از اینکه کلیه مطالب " رهگذرنامه " را با ذکر منبع و یا لینک مستقیم منتشر
می کنید، متشکرم <<
اصل مطلب
موضوعات
نوشته های پیشین
راه اصلی
راه فرعی
همقدمان
رد پا

آمار
ردپای همقدمان


  • Baznegar

    هزار و یکشب





طراح قالب