- ((نه... مرغ عشقه!))
...

دستهايم را در دو امتداد بدنم مي كشيد. خود صداي پاره شدن رگهايم را به وضوح مي شنيدم. چشمانم را بسته، دندانهايم را بهم كليد كرده بودم و با تمام قدرتم درد را تحمل ميكردم. قطره ي عرقي روي قوزك بيني ام لغزيد جلوي پايم چكيد. چيزي تا كنده شدن دستانم نمانده بود. به يكباره دلم خالي شد؛ يكي از دستانم صدايي كرد و از بيخ شانه ام كنده شد و آنرا پيش پايم انداخت. ضعف كردم، هنوز تكه اي از ماهيچه ي دستم به شانه ام آويزان مانده بود. از ديدن اين صحنه بيهوش شدم. قصد داشت آن يكي دستم را نيز از بدنم جدا كند كه به ناگاه پرتم كرد. من كه از درد بي هوش شده بودم به سختي چشم باز كردم. همچنان هيبت شكنجه گرم در تاريكي گم بود...
بخار گرمي پشت گردنم را مرطوب كرد. سر چرخاندم. ناگهان چشمان بي شمارم از حدقه بيرون زدند و دهانم از فرياد ناكشيده اي پاره شد. هيولايي بسيار دهشتناك پشت سرم و به كره ي خالي چشمانم خيره شده بود. صداي نفسهايش را مي شنيدم. پاهايم به يكباره جان تازه اي گرفتند. فرياد ناكشيده ام را از درون به سرآورده و با تمام توان بيرون دادم. جزيره لزريد.
در ميان درختان جنگل دست به شانه ي خون آلود مي دويدم. نفسم به شماره افتاده بود و چيزي نمانده بود كه قلبم از شدت تپش سينه ام را از هم بدرد و بركف نمدار و پوشيده از عقرب و مار جنگل بيافتد. مي دويدم. با پاي پرهنه فارغ از گزش و درد مي دويدم؛ در ميان درختان و همچنان صداي هيولا نزديك، و حرارت نفسهايش چندش آور. غفلتا از پشت سر ضربه سنگيني به سرم خورد. سرم به دوران افتاد و سوي آخرين چشمانم تاريك شد. هيولا كار خويش را كرده بود...
از بلنداي دره اي به پايين پرت شدم و قبل از اينكه دلخوش كنم به سقوط بر روي سطح نرم و سرد آب؛ با پشت بر قله ي نوك تيز آتشفشان فعالي فرود آمدم... من خود، جوشش مواد مذاب را از درون سينه ام ديدم!
*
خيس عرق از خواب پريدم. زبانم از شدت تشنگي در دهانم خشك شده بود و گلويم به شدت مي سوخت. به سختي نيم خيز شدم. پاي تخت نقطه ي سياه كوچكي را ديدم كه چيزي را به دنبال خويش ميكشيد...
يادم آمد... قبل از چرت نيم روز مگس مزاحمي را با روزنامه لوله شده زدم، يكي از بالهايش را كندم و بر بدن نيمه جانش سوزن ته گردي فرو كردم/...

