تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::





















        
                           
                                   
 
 دایره را در گواشیر بخوانید/
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سروش رهگذر |
 

صبح زود از خواب برخاستم رو به باد. بادي سرد مي وزيد بر چهره ي  چروكيده ي شهر و شهر زمانيكه غرق دود است مثل پسربچه اي دودكش پاك كن مي ماند كه دزدكي از روي پيشخوان آب نبات قاپيده است. يادش بخير چقدر خنديدم به اين سوتفاهم آبي وقتي پايش روي پوست موزي ليز خورد و از خواب پريد. به گمانم سرش شكسته چون بدجوري از صورت مسئله خون مي رود و اين باد كه از اين سوراخ ميوزد مطمئنا شعر من به فردا نخواهد رسيد و به چشمان تو ....من نيز باور نمي كنم!باور ميكني با يك بوسه مي توان پيامبري را زنديق كرد؟ باور ميكني اين سايه ي مخملي همسايه ي ديوار به ديوار خميازه هاي من است؟ باور ميكني من هر بعد از ظهر گل فردا را از شير شكسته ي تاريخ آب مي دهم؟ باور ميكني كه مادربزرگم سه ساله است و دخترم هفتاد و پنج ساله؟ تزريق چركابه نفرت به زير پوست گل سرخ چطور؟ شايد... اما همچنان نمي داني، نمي دانم چرا وقتي پياز خاطرتمان را خورد مي كنيم گريه ميكنيم؟! و اينكه چرا زندگي پوست مي اندازد؟ تو همچنان در كوچه هاي شك سرگرداني و من...و من تنها چيزي كه ميدانم اين است كه دوست دارم روزي سه مرتبه صبح و ظهر و نيمه شب نشخوار كنم  : ((انرژي هسته اي حق مسلم ماست))

         

           

 

آنچه خوانديد نگاهي بود آشفته و بسيار عجولانه به سبكي ادبي كه قريب به يك قرن است از يادها فراموش شده. ((دادائيسم)) جنبشي ادبي با خصلتي هيچ گرايانه متولد 1915 و متوفي 1922. اين انگل ادبي، حيات هفت ساله اش را در ذهن بيمار، مشوش و جنگ گريز(( تريستان تزارا)) جواني از اهالي روماني  سپري كرد و بالاخره موجب مرگ ذلت بار ماليخوليايي پرورش دهنده اش شد. از دريچه ي اين سبك جهاني را مي بينيم سراسر پوچي، ياس و دلسردي تا جاييكه متعالي ترين قوانين نظام هستي را به سخره گرفته و ((هيچ)) مي پندارد  و تعالي را به جز لگدكوب كردن سنتهاي جهان نمي بيند. صاحبان اصلي دادائيسم به نويسندگان توصيه مي كردند روزنامه و قيچي را بردارند؛ كلمات را از هم جدا كرده در درون كيسه اي بريزند، تكان دهند و بعد كنار هم بگذارند!... اين سوغات دو جنگ خانمانسوز جهاني بود براي ذهنهاي جوان و مستعد آنروز اروپا. اما غافل نبايد باشيم كه همين زمين باير بعدها مرتعي سرسبز شد براي چريدن افكار تازه! دادائيسم دستمايه ي اشخاصي چون ((آندره برتون)) و دوستانش شد براي پايه گذاري يكي از بزرگترين و پرطرفدارترين مكتبهاي ادبي به نام سوررئاليسم. همچون كابوسي كه صبحگاهان از ذهن خسته ي نويسنده رخت بربندد و جايش را به طلوع آفتاب روياهاي سبز و روشن بدهد.

 

 

 

+ نوشته شده توسط سروش رهگذر |

 

يكدفعه چشم باز ميكني و همه جارا در تاریکی می یابی!...

ابتدا فكر ميكني همچنان در خوابي و خواب ميبني ...خوابِ شب! اما نه...كمي كه دقيق مي شوي حتي ميتواني صداي گنجشكان را نيز بشنوي!

چه وقت از شب است كه پرندگان بيدار شده و اينچنين مي خوانند؟! و يا شايد روز...صبح زود؟ چه صبح دلگيري! چه آسمان كوتاه و تاريكي!... اين ابر مگر چقدر ضخامت دارد كه اينچنين پيش روي آفتاب ايستاده و تاريكي بر دنيا مستولي گشته؟!  نه، هيچ ابري را تاكنون سراغ نداشته اي كه تا اين اندازه تاريك و تيره باشد!... با خود فكر ميكني؛ شايد كسوف رخ داده! و باز هم ماه ميان عشق بازي زمين و خورشيد سنگ اندازي كرده! اينوقت صبح...صبر ميكني و شنيده اي كه تاريكي مطلق كسوف چند دقيقه اي بيشتر نمي پايد اما... اما نه اين چه كسوفي است كه اينقدر طولاني است؟!

مي ترسي؛ به يكباره هول برت ميدارد و قلبت شروع ميكند به تپيدن...سريع و بي وقفه! و تو مرتب از خود مي پرسي اگر بيدارم و چشمانم باز چرا جايي را نمي بينم؟!... نكند؟... نكند من...حرفت را ميخوري! حرفت فرو مي رود و آنگاه فريادي مي شود و تو آنرا با تمام وجود از درون بر می آوری!...

 ... نا خواسته با فكر خاموشي ابدي، كابوس كوري فرياد ميزني!!!...

 

 

-          ((چته، باز خواب ديدي؟!))

-          ((اين پتو... اين پتوي كلفت چيه كشيدي رُوم؟!))

+ نوشته شده توسط سروش رهگذر |

 

راستش چند سال پيش بود. خونه ي يكي از آشنايان دعوت بودم و داشتيم يك برنامه ورزشي نگاه مي كرديم. مجري برنامه يك مسابقه تعيين كرد .از اونجايي كه من خيلي طرفدار ورزش بودم از طريق موبايل آشنامون به تيم مورد علاقم راي دادم. اصلا برام مهم نبود، فقط براي طرفداري از تيمم اين كار رو كردم . چند مدت بعد همون آشنامون بهم زنگ زد و گفت" فلاني تبريك، به موبايلم زنگ زدن، گويا برنده شدي! "منم خدا رو شكر كردم. اون زمان چند هزار تومن هم برام چند هزار تومن بود...خيلي مقروض بودم. رفتم صدا سيما. ولي به جاي پول بهم يه دفترچه بانكي دادن! از اينكه به يه جا ديگه حوالم ميكردن اعصابم خورد شد اما ناچار بودم. رفتم بانك. كارمند بانك بهم گفت "كه فقط چهار روز ديگه قرعه كشيه...فلاني اين حسابتو خالي نكن...هي خدا رو چه ديدي شايد يه چيزي برنده شدی!". ما هم به حرفش گوش كرديم. نهايتش اين بود كه اگه چيزي عايدم نمي شد لااقل پولم جاش امن بود. باورت نميشه اگه بهت بگم يه ماه بعد من با همون دفترچه يه ماشين آخرين سيستم برنده شدم. روزي كه بهم خبر دادن بيا ماشينت رو تحويل بگير نمي دونم چطوري پشت گوشي تلفن پس نيفتادم! رفتم ماشين و بگيرم كه معاون بانك بهم گفت" فلاني از من ميشنوي بيا اين ماشينت و بسپار به بانك پولشو بگير" مثه اينكه سر وضعمو ديده بود و فهميده بود كه من و اين ماشين آخرين سيستم بهم نمي يايم! من باز به حرفش گوش كردم...چند ميليون پول نقد رو ازشون گرفتم؛ و بعد بنا به توصيه چند نفر از دوستان براي اينكه پول دم دست نباشه  و نخورمش باهاش يه قطعه زمين خارج از شهر خريدم...هنوز چند ماهي از خريدن زمين نگذشته بود و من هنوز تو فكر اين بود كه با اين زمين چيكار كنم كه بهم خبر دادن زمين افتاده تو طرح...رفتم ديدم يه چند نفرمهندس و آدم گردن كلفت مي خوان زمينمو بخرن و اونجا يه كارخونه بزنن! نمي دونم چي شد كه يه دفعه تصميم گرفتم به جاي اينكه زمينمو بفروشم بهشون پيشنهاد بدم زمين از من كارخونه از شما، منم تو سهامش سهيم!...اولش مخالفت كردن اما خوب خيلي زود منو تو جمع خودشون راه دادن. انگار مجبور شدن...آره عزيزم، چيزي نگذشت. كمتر از چند سال من ابتدا دو دانگ كارخونه رو خريدم بعد به مرور تمام كارخونه رو. حالا هم كه مي بيني؛ غير از اين كارخونه چند جاي ديگه كارخونه دارم و كلي هم شركت، خونه، زمين، ويلا و...حساب بانكي داخله و خارجه. نمي دونم چطوري به اينجا رسيدم و اصلا مسبب اصلي كي بود؟ آشنامون كه مردونگي كرد و با اينكه از طريق موبايل اون برنده شده بودم، اما باز خبرم كرد يا..يا كارمند بانك كه نذاشت حسابو ببندم...يا معاون بانك كه پول ماشينو يه جا بهم داد يا اصلا هوش خودم!...و صد البته نبايد شانس رو فراموش كرد!اما...اما هنوزم كه هنوزه پس از اين همه سال، از اينكه چرا تيم مورد علاقم منحل شد دلگيرم!!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط سروش رهگذر |
 

از مدتها پيش، تقريبا از زماني كه نوشتن را به صورت جدي آغاز كردم؛ تعدادی از دوستان و همزبانان اكراد، بنده را به نوشتن به زبان آبا و اجداديم- زبان كُردي- ترغيب و تشويق مي كردند. اما از آنجا كه من متاسفانه متولد و بزرگ شده ي شهرهاي كرد نشين ايران نبوده و فرصتهاي گرانبهاي كودكي و نوجوانيم را براي آموختن اين زبان از كف داده بودم، قدرت و تسلط كافي براي نوشتن به زبان كردي را نداشتم و مستحضر هستيد كه شرط لازم براي نوشتن تسلط به يك زبان است، در نتيجه من از نوشتن به زبان كردي تا اين لحظه محروم مانده ام. اما خدا مي داند كه در تمام لحظات زندگي ادبيم حتي يك لحظه از ياد همزبانانم غافل نبوده و همواره به صورت غير مستقيم در آثارم بدون كمترين جهت گيري سياسي و يا اجتماعي خاصي! سعي در اشاعه و ترويج فرهنگ اصيل و بومي كردي داشته ام. اين روزها نيز در مواقع فراغت هماورد سنت و مدرنيته را دستمايه داستاني قرار داده و آنرا با زبان شيرين كردي پرداخته ام. اما از آنجا كه من نه بر زبان اصيل خود مسلطم و نه خواننده ي هميشگي وبلاگ و آثارم آشنا به اين زبان نسبتا پيچيده، تصميم گرفتم گويش كلهر مردم كرمانشاهان را در اين داستان كوتاه بكار ببرم. هر آنجا نيز كه با كلمه و يا عبارت جديد برخورد كرده ايم آنرا به صورت پاورقي در توضيحات مستند بر فرهنگ كردي به فارسي هژار (انتشارات سروش) توضيح كافي داده و ترجمه كرده ام. باشد اين داستان كوتاه گام هرچند كوچكي باشد براي آشنايي شما دوست عزيز با زبان چندهزارساله ي كُردي و همچنين براي من شروعي جدي براي آفرينش به زبان سرزمين مادري ام... اميدوارم:

 

 

 

 

 + داستان ((مورچه)) را در خزه بخوانيد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سروش رهگذر |