تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::
عشق و نفرت

 

از پشت شيشه ي شكسته ي عينك به اطراف نگاه مي كرد. چند ميز آنطرفتر يك زوج جوان نشسته بودند.  درحاليكه در چشم هم زل زده و دستان يكديگر را محكم ميفشردند، زير لب حرفهاي عاشقانه مي زدند. اما او سرش به شدت درد ميكرد، بوي غذا برايش چندش آور بود. بغض راه گلويش را تنگ كرده بود و او مجبور بود مرتب با دستمال كاغذي نمداري لب پايينش را مرطوب كند. حتي جرات نداشت سر بلند كند و در چشمان ايرج خيره شود. خاطره امشب آزارش مي داد:

 

 

 

 

 

 + داستان ((عشق و نفرت)) را در ديباچه بخوانيد. (در قسمت داستانهاي تاييد نشده!!)


«ادامه مطلب»
2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در سی و یکم فروردین 1385 و ساعت |
سلام

 

 

در آستانه ي خوابي عميق... رنگ خواب؛ خواب رنگ

 

و در حاليكه همه چيز آماده بود براي فراموشي، خفتن... ؛                      ... براي مرگ...

 ... بي درنگ!

 

  

 

                              

             توجه، پس از حذف وبلاگ تمام پستها و نظرات حذف و غیر قابل بازگشت خواهد بود

                                              حذف وبلاگ             انصراف

 

 

 

 

 

...و اينجاست...اينجا؛ ...مرز ميان دو كشور...دو سرزمين

                                      ميان دو نفس...رفتن يا ماندن

                                                        ميان تو، ميان من

به اندازه ي چند سانتيمتر!...يك لحمه، يك شكاف

                                       يك لحظه، يك تصميم!... ((انصراف))

 

كهنه در بركه نو غلت خورد ...و من از نو متولد شدم!...

 

 

 

 

 

 

 

                ((به رهگذر نامه خوش آمديد))


2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در سی ام فروردین 1385 و ساعت |
نهر و صخره

 

يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيشكي نبود. اون دور دورا، پشت هفت دريا ، بالاتر از جنگل سياه، كنار يه كوه بلند، تو دل صحرا، يه دره بود. يه دره ي خشك عميق كه سالها نه گذر كسي به اونجا افتاده و نه خاك خشكش باروني خورده بود. روي شيب تند اين دره مثل تموم دره هاي عميق و بي آب و علف  دنيا چند رديف صخره خشك و خشن ، شونه به شونه ي هم اما از حال هم بي خبر، زندگي ميكردن. صبح با وزش سوزان باد صحرا از خواب بيدار مي شدن و تا ظهر زير نور مستقيم خورشيد تفتيده؛ و با غروب آفتاب سرد و سردتر ميشدن و ترك بر ميداشتن. تا اينكه يه روز...

 

 

 

 

 


«ادامه مطلب»
2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت |
داستان جدید...

 

                                                  نهال

 

_ ((بچه ها جمع شيد اينجا؛ جمع شيد... ميخوام يه مطلب جديد يادتون بدم...))بچه ها با اكراه همچون قطرات جيوه كه به آرامي به قطره ي بزرگتري جذب مي شوند، آهسته از اطراف حياط به دور من حلقه زدند: ((دقت كنيد... دقت كنيد اين چيه دست من؟))

نگاهي از سر شيطنت بين آنها رد و بدل شد آنگاه يك صدا، انگاركه از قبل با هم هماهنگ كرده بودند فرياد زدند: ((درخته...درخت!))

((دقيقا...اما ميخواستم امروز كه معلمتون نيومده به جاي شيطنت و از سر وكول همديگه بالارفتن، اينجا تو حياط، يه درس جديد بهتون بدم.))

به عينه كسالتي را كه در چهره هاي شيطنت انگيزشان رخنه كرد را ديدم. پس بلندتر فرياد زدم: ((البته نه از اون نوع درسهايي كه معلم سركلاس بهتون ميده...اين يه نوع درس عمليه...من ميخوام با توجه به اين درخت يه سري چيزهايي رو بهتون آموزش بدم...))

 

 

 


«ادامه مطلب»
2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در پنجم فروردین 1385 و ساعت |
تفسيرزندگي، تسخيرقلبها
سروش امامی راد (رهگذر)
متولد خرداد 1363، شهرضا (اصفهان). اصالتا كُرد سنندج. از سال 80 ابتدا با شعر و به تدريج گرايش به داسـتان.
در حال حاضر دانشجوي روان شناسي باليني رودهن (تهران)

ک.پ رودهن:57171-39731
ک.پ کرمانشاه: 45446-67139

***
>> از اینکه کلیه مطالب " رهگذرنامه " را با ذکر منبع و یا لینک مستقیم منتشر
می کنید، متشکرم <<
اصل مطلب
موضوعات
نوشته های پیشین
راه اصلی
راه فرعی
همقدمان
رد پا

آمار
ردپای همقدمان


  • Baznegar

    هزار و یکشب





طراح قالب