از پشت شيشه ي شكسته ي عينك به اطراف نگاه مي كرد. چند ميز آنطرفتر يك زوج جوان نشسته بودند. درحاليكه در چشم هم زل زده و دستان يكديگر را محكم ميفشردند، زير لب حرفهاي عاشقانه مي زدند. اما او سرش به شدت درد ميكرد، بوي غذا برايش چندش آور بود. بغض راه گلويش را تنگ كرده بود و او مجبور بود مرتب با دستمال كاغذي نمداري لب پايينش را مرطوب كند. حتي جرات نداشت سر بلند كند و در چشمان ايرج خيره شود. خاطره امشب آزارش مي داد:
ادامه مطلب





