تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::
سال ... مبارك

به استقبال سال جديد مي رويم...

 

سالي جديد...سالي تازه...سالي كه در آن قصد داريم به تمام خواسته ها و آرزوهايي كه سالهاي قبل موفق به عملي كردن آنها نشده ايم، جامه ي عمل بپوشيم...سالي نو...اما افسوس كه ما از اين كلمه ي((نو)) تنها تميز كردن چند متر سراميك و شستن چند تخته فرش و بعد تا خِرخِره آجيل و شيريني خوردن را فهميده و درك كرده ايم...بهتر است ياد بگيريم، ايمان بياوريم كه انسان زاده ي تغيير است؛ و اگر انساني در طول حيات خود هرگز قصد تغيير و تحولي را نداشته باشد، آنگاه با سنگ خاراي بيابان چه تفاوتي دارد؟! نوروز همراه با نامش يك دنيا معاني را به ذهن ما منتقل مي كند. انساني كه ديروزش با امروز و امروزش با فرداي نيامده مو نمي زند، برايش چه فرقي مي كند كه امروز 29  باشد و فردا اولين روز يك ماه، اولين روز يك سال...هيچ!

 نو...نو شدن...اي كاش در سال جديد به فكر نو شدن افكار و انديشه هايمان باشيم...به فكر نو شدن قلبمان... نه به فكر نو شدن سرويس جواهرات و يا نو شدن مبلمان منزل!

 به اميد نو شدن روح و روان تمام دوستان عزيز به استقبال سال جديد مي رويم..التماس2آ/

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤:

پ.ن1: بروبچ پا شدند رفتن پیک نیک، بزن و برقص!!! اگه حوصله خوندن مطالب وبلاگ رو نداري تو هم پاشو برو بهشون ملحق شو (من خودم نمي تونم بيام؛اگه رات ندادن بگو از طرف سروش اومدي!!!)

پ.ن2: در روزهاي آينده(اولين روزهاي سال جديد) با يك داستان برميگردم. فعلا مشغول ويرايش نهايي داستان هستم. خوشحال ميشم خواننده داستان آينده من باشيد. به احتمال زياد پس از قرار دادن داستان تا مدتي از حضور انورتان مرخص خواهم شد!...)

 

 


2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت |
تك زنگ...

 

اين عادت را از او گرفته بود...

مرتب برايش تك زنگ ميزد...شب و روز...خواب و بیدار...و همیشه هم منتظر بود تا او نیز با تک زنگی جوابش را بدهد...

(یعني چی؟!...یعنی اینکه ما هميشه به یاد هم هستیم!)

مرتب برایش تک زنگ می زد...حتي زماني كه به دعوت او رفته بود شهرشان...وقتي در ترمينال او را دید برای خنده و مزاح نیز شده از پشت سر به او نزدیک شد و برایش تک زنگی زد اما...

ـ ((اه...مرتیکه بی جنبه! خدا نکنه چیزی یادش بدی..دیگه ول کن نیس...!!!))

از همان راهی که آمده بود، بازگشت...

 

 

 


2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت |
بدون شرح/

2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در بیستم اسفند 1384 و ساعت |
برای " گ.آ "

 

 

...((و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست؟!))...

 

 

از وقتي خودم رو شناختم، فهميدم كه در درونم چيزي يا كسي زندانيه...خيلي تلاش كردم كه بفهمم يا بدونم اون چيه؟!كيه؟!

اما يه چيزي رو ميدونستم: همچي بفهمي نفهمي من با ديگران كمي فرق داشتم(دارم) پس لااقل مرغ، كبوتر يا يه گنجشك كوهي در قفس دلم زنداني نيست...شايد اصلا  قفس نيست! يه تنگ آبه كه توش يه ماهي سياه كوچولو تنها زندگي ميكنه؛ نه بابا ماهي كجا بود؟!من خودم صداي برخورد ميله هاي زنگ زده شو به جداره ي كالبدم ميشنيدم، ميشنوم(اينكه زياد گريه ميكردم منو به اين اشتباه انداخت!)...خوب گفتيم شايد ما در قفس دلمون بي اينكه بفهميم(تحت تاثير دوران شعر و شاعري!) يه كركس زنداني كرديم...سالها گذشت تا اينكه فهميديم كركسم نيست...جغده!!! اين يه جغد پيره كه  شب هنگام دلش ميگره و هوم هوم مي خونه...يه جغد پير كه در قفس دل من زندانيه...(البته نه از نوع كورش!)

‹‹آخ كه چقدر روزگار وفق مراد آدمه وقتي كه ميدونه از چي داره نگهباني ميكنه!››

من زندانبان جغدم بودم...يه ويرونه، يه جغد...تا اينكه...

تا اينكه تو اومدي...اومدي و از روبرو به قفس دل من خيره شدي، بالا پايين،چپ راست...آره! آره اين تو بودي كه براي اولين بار به من گفتي: ((هي فلاني ايني كه تو قفست هست جغد نيست ها؛يه سگه!))

سگ!...سگ؟...باوركردني نبود، نيست! يعني اين همه سال من از يه سگ گر نگهداري ميكردم و خودم خبر نداشتم!!! زهي خيال باطل...

((فلاني بهت يه پيشنهادي ميكنم بهش قلاده بزن!... اين سگ هاره!...پاچه ي همه رو ميگيره...دوست و دشمن حاليش نميشه!!!))

من گوش كردم؟ گوش نكردم؟!...يادم نيست اما...

 اما امروز اين منم كه دارم صدات ميزنم:

((هي عزيز...كجايي؟! بيا برگرد ناراحت نشو...گرچه دلم براي ((سگ ولگرد)) هم ميسوزه اما درِ قفسم و باز كردم و سگم رو ول كردم تو بر وبيابون...برگرد...نترس!...ديگه از سگ درون من خبري نيست...الان من موندم و...))

 

 

...((گاهگاه قفسي ميسازم با رنگ، ميفروشم به شما/ تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است/دل تنهايي تان تازه شود))...

 

 


2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در چهاردهم اسفند 1384 و ساعت |
در بازگشت.../
 
 نفر سوم
 
 
خداوند به سه مُرده،
 
 
 
 يك روز وقت داد تا
 
 
 
 به زمين باز
 
 
             گردند...
 
 

«ادامه مطلب»
2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در دوازدهم اسفند 1384 و ساعت |
تفسيرزندگي، تسخيرقلبها
سروش امامی راد (رهگذر)
متولد خرداد 1363، شهرضا (اصفهان). اصالتا كُرد سنندج. از سال 80 ابتدا با شعر و به تدريج گرايش به داسـتان.
در حال حاضر دانشجوي روان شناسي باليني رودهن (تهران)

ک.پ رودهن:57171-39731
ک.پ کرمانشاه: 45446-67139

***
>> از اینکه کلیه مطالب " رهگذرنامه " را با ذکر منبع و یا لینک مستقیم منتشر
می کنید، متشکرم <<
اصل مطلب
موضوعات
نوشته های پیشین
راه اصلی
راه فرعی
همقدمان
رد پا

آمار
ردپای همقدمان


  • Baznegar

    هزار و یکشب





طراح قالب