رمان The Da Vinci Code كه در ايران با نام راز داوينچي ترجمه شده است؛ آخرين كار ((دن براون))نويسنده جديد و جنجالي آمريكاست كه در پايان سال 2004 لقب پرفروشترين كتاب سال را از آن خود كرده است.
دن براون كه از پدري رياضي دان و مادري موزيسين بدنيا آمده، تناقض و ناهماهنگي عظيم بين علم و مذهب را به ارث برده و از اين جهت همواره سعي كرده در آثارش به نحوي ميان اين دو به تفاهمي اساسي رسيده كه بتواند از آن دريچه بر روحيات حقيقت جويش مستولي گردد.
اين كتاب داستان كشفي است. يك كشف ساده كه شايد در نگاه اول ما را به ياد جزيره ي گنج استيونسن بياندازد. اما اين گنج فارغ از هر گونه ارزش مادي كه دارد بسيار از لحاظ معنوي ارزشمند و گرانبهاست. چرا اينكه با كسب اين گنج ميتوان پرده از يك راز عظيم برداشت.رازي كه قرنهاست انسانها با آن زندگي كرده و با آن خو گرفته اند.گنجي كه در صورت داشتن وجود خارجي منجر به تغيير كامل يك تاريخ چند هزار ساله ميشود!
((از دور شعله هاي آتش را ميشد ديد.آتش دود ميكرد و به زير درگاهي دكان هميشه بسته لمبر ميخورد و سر به آسمان ميكشيد. و در كنار آتش جوانكي مچاله شده گويي به خواب رفته بود))
هر چي فكر ميكنم باز هم به نتيجه نميرسم.تقصير من چيه مجسمه ساز ناشي بوده و هنوز فرق كبوتر و عقاب رو از هم نمي دونسته و اونها رو از هم تميز نميداده؟! اصلا من چرا بايد اينقدر روي اين مسئله ساده و پيش پاافتاده فكر كنم؟!!
يه ميدون و چندتا خيابون اونورتر از خونه ي ما يه پارك كوچولو هست كه وسط پارك يه مجسمه گذاشتن.مجسمه يه پرنده.گر چه من چند ماه يه بار اون هم اتفاقي از اونجا رد ميشم اما هميشه برام سئوال بوده كه آيا اين مجسمه متعلق به يه كبوتره يا يه عقاب:
يه مجسمه سفيد بزرگ، با پنجه هاي تيز و قوي كه صخره ي زير پاش رو هراسناك چنگ زده؛ با بدني خوش تراش و بالهاي بسيار بلند و...و سري كوچيك كه به عقب برگشته و به عابريني كه از پشت سر بهش نزديك ميشن خيره شده.همه چيز مجسمه گواهي ميده كه اون يه عقابه اما...اما سرش. همون سر كوچيك با چشمهايي گرد و زيبا كه در بهت سيمانيش تلالو مظلوميت، يه جور معصوميت خاص موج ميزنه.انگار ميخواد به رهگذرها يه جوري حالي كنه كه :
((آي مَردم، من اوني نيستم كه شما فكر ميكنيد!))
پ.ن: حق با شماست!منقار مجسمه مشخص ميكنه كه اون كبوتره يا عقاب اما و صد افسوس كه اين بچه هاي دم بريده ي امروزي زدن و منقارش رو شكستن!!!
نشسته ام،تنها.تنها نشسته ام.در اتاقم.در اتاقي كه اخيرا قفل درش شكسته.تمركز كردن شاق ترين كار دنياست.
((نميشه! نميشه!))
دست به قلم مي برم و به خطوط كمرنگ آبي خيره مي شوم.خطوط موازي كه به نظر مي رسد اگر ساليان سال ادامه پيدا كنند به هم نخواهند رسيد.
((بايد بنويسم.بايد...))
صدايي آمد.برگشتم.دستگيره ي در لرزيد،چرخيد.در صدايي كرد و به ناگاه باز شد.
((آه...اينجا چه خبره؟!))
سياهي...سياهي....اتاقم،اتاقي كه اخيرا قفل درش شكسته سراسر از سياهي انباشته ميشود.تاريك،تاريكي.چشم باز ميكنم.نبايد اجازه داد تاريكي بر چشمانت، چشمانم مستولي گردد.چشم باز ميكنم...
((يكي...يكي اين چراغ لعنتي رو روشن كنه! با شمام؛من بايد بنويسم...))
اما نه! اينجا همه چيز رنگ ميبازد.همه چیز رنگ تاريكي...دستانم،پاهايم،ميز و صندلي؛ تابلو ((صادق))
((يكي اين چراغ رو روشن كنه...))حتي دهانم پر از تاريكي ميشود!
.
.
.
((برق اومد...!))اتاقم.اتاقي كه درش قفل نمي شود.ميز و صندلي،دستانم،پاهايم.حتي تابلو((صادق)) همه چيز بود.همه چيز هست.فقط...فقط:
((قلمم،كسي قلم منو نديده؟!))تاريكي قلمم را ربوده بود.../
((پوشيدي دختر؟! دِ يالا ديرمون شد؛الان دسته ميگذره ها...))
((اومدم ننه، اوومدم!))
((ها دورت بگرده ننه.چه نقلي شدي امشب. فقط...فقط اين چيه كردي سرت!))
((مگه چشه ننه؟!))
((چِش نيس!آخه كي تو اون تاريكي با اين چادر سياه مي بيندد؛بيا...بيا اينو سرت كن))
((ننه، چادر نمازتو...؟!))
((ها مگه چه اشكالي داره؟تازه و تميز نيست كه هست...راستي امشب نمي خواد دور بگيري بيا كنار دست خودم وايسا، يه خوردم روتو بيشتر وابزار...حالام بجنب،بيا بگير سرت كن))
((آخه ننه سفيده!))
((خوب حالا! وحي منزل كه نيس حتما شام غریبان آدم بايد چادر سياه سرش كنه؛ تازه اون سرشَم، قربون عَلَم بلندش برم، من به قدر كافي براش گريه ميكنم ديگه تو نمي خواد گريه كني.در عوض خوب چشاتو واكن همين يه امشبه ها...ميره تا سال بعد ننه!))
((چشم ننه.چشم!چادر و بده...))
((بيا فقط قربونت برم بپا چادرم و نكشي رو زمين،نجس بشه يه وقت.آخه باهاش نماز مي خونم...))
بهترين كتابي كه خوانديد؟
بهترين فيلمي كه ديديد؟
درخت
مرد همچنان بالا مي رفت.بدون اينكه ملتفت باشد چه جمعيت انبوهي پاي درخت ايستاده اند و به بالا رفتن او چشم دوخته اند:
((داره چيكار ميكنه مرتيكه؟!))
((نمي دونم،مثه اينكه قاطي كرده،داره ميره بالا تا...))
((نكنه مي خواد خودش رو بكشه؟!))
((نه،به نظر من اين يارو هر كي هست بيماره،يه جور خود كم بيني...همه ي اين كارا واسه ي اينكه خودي نشون بده و...))
((نه آقا چي داري ميگي؟!جوون مردم داره ميره اون بالا خودش پرت كنه پايين...ها؟ميشه بگيد كجاي حرف من خنده داره؟!))
((اي بابا شما چقدر ساده ايد! خوب اطرافتون نگاه كنيد.آره،درسته اون طرفو ميگم؛استخر بانوان! اين نخاله داره ميره بالا تا بتونه از اون بالا از پنجره هاي كوچيك استخر داخلشو ديد بزنه...))
((آقايون!خانومها! لطفا متفرق بشيد... چه خبر اينجا جمع شديد؟!))
((سركار تو رو خدا به داد اين جوون برسيد.رفته بالاي درخت خودشو پرت كنه پايين!))
((نه جناب سروان،ايشون فقط هدفش جلب توجه!))
((اي بابا...من كه گفتم اين آدم منحرف رفته اون بالا پي ديد زدن...))
((اَه،خواهش ميكنم آروم باشيد ببينم...هي يارو! هي باتوام!صدامو ميشنوي؟! همين الان بيا پايين...يالا))
مرد نرسيده به آخرين و نازكترين شاخه درخت ايستاد.جلوتر نبايد رفت.مكثي كرد آنگاه با احتياط پايين آمد.اما همچنان به وجود مردم در پاي درخت توجهي نداشت...
((آقاي پليس اين كار ايشون بد آموزي داره! لطفا دستگيرش كنيد تا از اين به بعد هوس بالا رفتن از درخت به سرش نزنه...!))
مرد پايين آمد.خود را تكاند و آنگاه با چشماني متعجب به مردم نگاه كرد.گويي تازه متوجه حضور آنها شده بود:
((آقا شما بازداشتيد!))
((به چه جرمي؟!))
((به جرم بالا رفتن از درخت در انظار عمومي و...و وانمود كردن به خودكشي و...و شايد هم چشم چراني به محوطه استخر بانوان...))
((چي؟!متوجه نمي شم. شما هركاري انجام بديد چه خوب و چه بد نظر ديگران به شما جلب ميشه.اين اجتناب ناپذيره! از اوون گذشته فكر نمي كنيد اين درخت اينقدر بلند نيست كه اگه يكي از اون بالا خودش پرت كنه پايين، بميره! نهايتا دست و پاش ميشكنه.در ضمن اين ساعتِ روز استخر بستس!))
((پس...پس اون بالا چه غلطي ميكردي؟!!))
((هيچي، من يك‹‹ رهگذر››معمولي بودم و داشتم از اينجا عبور ميكردم كه چشمم افتاد به يه جوجه كوچولو...با خودم فكر كردم كه شايد از لونش افتاده پايين.رفتم اون بالا تا بزارمش تو لونش؛همين!))

