تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::
محمود دولت ‏آبادي :من در ادبيات نبردي را‌‏ آغاز كرده ام كه بايد از آن پيروز بيرون بيايم

خوب به ياد دارم؛همين چند سال پيش بود...سايت سخن داستان((آينه)).همان روز،همان شب بي درنگ پس از خواندن آن نوشتم: بي گمان من يكي از بهترين داستانهاي عمرم را خواندم.

وه چه لذتي!وه چه قلمي...! و امروز بي درنگ پس از پايان رمان((جاي خاي سلوچ)) نوشتم:من مطمئنم؛ من برترين،بي نقص ترين،زيباترين و دريك كلام، من بهترين رمان طول عمر خود را تا به حال خواندم...(تماشا كردم!)

.

.

.

.

...جایی برای پرکردن؟!

K

 

                                                                                              


«ادامه مطلب»
2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در بیست و هشتم دی 1384 و ساعت |
بايد چيزي گفت...بايد حرفي زد...

 گلها سوختند.

ـ خوب بسوزند به تو چه؟!

باشد باغچه،آيا براي نجات آن فكري انديشيده ايد؛گرگ و ميش خاكستر شده است...فكر نمي كنيد وقت آن رسيده كه به كمك آن بشتابيم.آيا باغچه نيازمند ياري، دستي نيست؟!

ـ شايد...شايد باغچه مريض باشد،يك سرماخوردگي ساده...باشد تو سرت به كار خودت باشد،باغچه را ميشود به حال خود وا گذاشت...فراموش نكن كه هر زمستان شرنگي و هر بهار پادزهري است...

حوض! با حوض چه كنيم...ماهيها همچنان مشتعل،مي سوزند...حوض بي آب كجا ديده ايد؟!

ـ ماهيها؟ ماهيها از درد از درد عقوبت گناه خويش ميسوزند!

كدام گناه؟كدام درد؟

ـ درد بي دردي...مگر نشنيده اي دردي بي دردي سزايش آتش است...

آخر شما را چه ميشود؟!حياط كوچك خانه ي ما دارد ميسوزد،خاكستر ميشود چرا از دور ايستاده ايد...چرا دست روي دست گذاشته ايد و خاموشید. مددي،مشتي خاك،سطلي آب...چرا؟!چرا........

 

((گرماي آتش از دور لذت بخش است و سكرآور...بيا! بيا و خودت را گرم كن..چند سيب زميني زير خاكستر،دمي به دور هم مي نشينيم و شكر مي كنيم و...))


2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در بیست و هفتم دی 1384 و ساعت |
داستانك:ریسمان زرد
این روزها شدیدا مشغولم...

از طرفی درسها...و از طرفی کتاب که نه! شاهکار دولت آبادی!باید هر چه زودتر تمامش کنم...داستانک زیر از سری پستهای قبلی من است که به پیشنهاد دوست عزیزم آفتابگردان دوباره این داستان را به خاطر حال و هوای عید قربان  روی وبلاگم قرار می دهم...امیدوارم ارزش دوباره خوانی داشته باشد!


ریسمان زرد

با چشمان درشت و ميشي رنگش به اطراف  مي نگريست؛به كاسه ي آب پيش رويش كه هرچه مي خورد تمامي نداشت و ريسمان محكم و زرد رنگي را كه دردناك به گردنش بسته بودند و راه تنفس و برگشت غذا را تنگ كرده بود! سر ديگر آن در دستان مردك چاقي بود كه  در كنارش ايستاده بود.مردك مرتب اين پا  آن پا مي كرد و به سختي عرق مي ريخت.علت اين همه اضطراب برايش غير قابل درك بود وچهره ي مرد  در نظرش مضحك مي نمود. آنگاه به جمعيت زل زد؛ همه در تلاش و تكاپو بودند هريك به سويي مي دويدند. گويي همه مشوش و مضطرب در انتظار طاقت فرسايي بسر مي بردند.اما او آرام و بي صدا فارغ از اين همه دلهره و اضطراب همان گوشه ي ديوار كنار دروازه ي حياط ايستاده و فك پايينش را مي جنباند. امروز صبح در پاركي در همين نزديكي چرا كرده بود.با اينكه چمن پارك نرم و مطبوع به نظر ميرسيد اما در مقايسه با گياهان معطر كوهستان بي مزه بود؛مثل كاغذ! با طمأنينه ي خاصي نشخوار مي كرد! همه چيز برايش مضحك و خنده دار به نظر مي رسيد.پوزه اش را ميان پشمهاي پرپشتش فرو كرد و آرام پهلويش را خاراند.از بدنش هم چنان بوي آرامش بخشي به مشام مي رسيد.بوي خانواده اش،بوي آغل، بوي كوهستان...يك آن احساس دلتنگي عجيبي كرد.ناخواسته مادرش را صدا كرد.صداي بع بعش در هياهوي جمعيت گم شد. حتي مردك چاق هم نشنيد...سكوت كرد. احساس مي كرد موجي از بي قراري هر لحظه بيشتر اطرافيانش را در بر مي گيرد. فقط كودكي چند قدم آنطرفتر شاخهء چناري را برايش تكان مي داد.بوي خوش برگها را مي شنويد.حركتي كرد تا شايد... اما ريسمانِ سخت،حركت را از او صلب كرده بود!

 ناگهان يك نفر با سرعت  در حاليكه فرياد مي كشيد((آمدند! آمدند...!))وارد حياط شد.همه به پا خواستند و همهمه به اوج خود رسيد! بوي تند و گند عرق  به مشام مي رسيد.دوباره پوزه اش را به پهلويش فرو برد.اما مردك ريسمان را محكم كشيد .در گردنش احساس سوزش شديدي كرد.ريسمان گردنش را زخم كرده بود.اشك در چشمانش ميشي رنگش حلقه زد.خواست صدايي بكند  تا...مرد به پهلويش ضربه ي محكمي زد و او را به جلو هل داد .ناخواسته و از روي زورحركت كرد.سر رو به پايين دنبه اش آويزان و لرزان بود.سنگين و باوقار او را به ميان جمعيت آوردند.جمعيت دور او حلقه زدند.سر و صدا به حدي بود كه صداها برايش نامفهوم بودند.فقط صداي پير مردي  را مي شنيد كه رعشه دار فرياد می زد: ((رو به قبله، رو به قبله....!)) مردك چاق خم شد و عرق ريزان دست  زير شكمش برد.غلغكش مي داد اما او احساس خوبي نداشت . به تدريج اضطراب موجودات اطراف نيز به او سرايت كرده بود.مرد يك آن بلندش كرد و به پهلو محكم به زمين زد.دنده هايش صدايي كردند. به شدت دردش گرفت سر بلند كرد خواست فرياد بكشد كه مرد پوزه اش را در دست گرفت و سرش را رو به عقب كشيد.دوباره جمعيت دوباره همهمه... و صداي رساي  پير مرد: ((بسم الله...)).او تقلا ميكرد، مي خواست به كوهستان برگردد ؛ دستها و پاهايش را با همان ريسمان بستند .درد امانش را بريده بود. خواست فرياد بكشد  كه صدا در گلويش خفه شد.سوزش غير قابل تحملي در گردنش...خون داغ به آسمان پاشيده شد.

محمدياش صلوات: ((الله هم صلي علي محمد و آل ...))

 

 


›››››››››››››››››››››››

همچنان اسيرم...

 


2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در بیستم دی 1384 و ساعت |
معرفي كتاب "عقايد يك دلقك"

 

رمان((عقايد يك دلقك)) نوشته ي هاينريش بُل نويسنده آلماني،يكي از برترين رمانهاي عاشقانه دنياي معاصر ماست كه يا يك ديد كليشه اي اما كاملا مدرن به قضيه روابط بين انسانها در دنیای امروز نگاه ميكند.در مورد نويسنده اين داستان به جزء اطلاعات مختصر پشت جلد چيزي زيادي نمي دانم.او در سال 1972 موفق به دريافت جايزه ي نوبل ادبيات شده است.دليل اصلي موفقيت او نگرش عميق او نسبت به جنگ(جنگ جهاني دوم)، عواقب رواني جنگ و نتايج نابسامان آن در جامعه ي امروزی انسانهاست.

در مورد اين رمان در كل و به صورت مختصر ميتوانم به ((دلقكي)) اشاره كنم كه از خانواده بسيار ثروتمندي است اما داراي افكاري نه تنها در خلاف جهت خانواده بلكه در خلاف جهت اجتماع و دين دارد.او عاشق و دلباخته دختري به نام((ماري)) ميشود.چند سالي را با يكديگر(بدون اينكه نه در محضري و نه در كليسايي ازدواج آنها ثبت شده باشد!)زندگي ميكنند.دخترك كاتوليكي متعصب اما دلقك مردي پروتستان است كه از تمام دين و مذهب فقط اين نام را به ارث برده! اين دو بسيار به هم دلبسته ميشوند اما اوضاع به همين منوال باقي نمي ماند تا اينكه بالاخره ماري با توجه به آموزشهاي صريح و خشک و غیرانعطاف كليساي كاتوليك به طور ناگهاني تصميم به جدايي از دلقك ميگيرد.دلقك براي جلوگيري از اين جدايي هيچ كاري از پيش نمي برد...

اين رمان داستان تنهايي دلقكي است كه در مدت دو ساعت سكونت در شهر((بن)) به مرور خاطرات گذشته اش با عشقش،ماري مي پردازد؛ و داراي افكار بسيار زيبا و مدرني در مورد جنگ و مسئله دين و كليسا در جامع روز اروپا دارد...

خواندن اين رمان را به شما دوست عزيز توصيه ميكنم.../


T...و امروز پس از ماهها جست،سالها جو! در دل يك كوچه، در اعماق خاطره ي فراموش شده ي يك حراجي و در پستوي نمدار يك كتابفروشي...

((جاي خالي سلوچ))

 

((_زندگي لحظه اي در من درنگ كرد!))

به زودي با ديدي نو نقدي جديد بايد نوشت؛و اينگونه شايد بتوان((جاي خاي سلوچ)) را پر كرد...تا بعد/

 

 


2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در سیزدهم دی 1384 و ساعت |
خانه بالاي تپه

 ((داشتم با خود فكر ميكردم:چه خوب ميشد اگر خانه را اين بالا مي ساختيم.اين بالا روي تپه. فكر همه چيزش را كرده بودم.فقط اگر ((نازي)) قبول ميكرد همين فردا اول وقت ميرفتم چند كارگر همه فن حريف استخدام ميكردم تا كمتر از چند ماه خانه را به من تحويل دهند.مثلا تا آخر فصل؛نقشه اش را هم ميدادم ((حسين)) برايم بكشد.هرچه باشد او اخيرا معمار قابلي شده.براي نماي داخلي هم به ((خسرو)) ميگويم به چند نفر از دوستان طراح دكوراسيونش بگويد هواي مرا داشته باشند.واي خداي من عجب خانه ي زيبا و با شكوهي ميشد.خانه نه،قصر!اين هم اين بالا بر بلنداي اين تپه مشرف به شهر...

فقط حيف نازي قبول نمي كند.مي گويد نبايد خانه شيب داشته باشد.مي گويم چرا؟ مگر چه اشكالي دارد.ميگويد زمستان را چكار كنيم تيمور جان؟! صبح سُر بخوريم بريم پايين شب براي همه ديگر طناب بندازيم! اصلا خودمان هيچي!ماشين نمي تواند بالا بيايد؛ مي گويم حالا كو تا ما صاحب ماشين شويم! ميگويد ماشين خودمان نه.مگر تو هفته اي يك بار از طرف مجله برايت نامه نميرسد؟!خوب ماشين پُست...مي گويم براي يك نامه كه ماشين پست نمي فرستند!نهايتا پستچي با موتور نامه را مي آورد.مي گويد خوب موتور هم بالا نمي آيد.من مطمئنم.بايد پارك كند بنده خدا پاي پياده بالا بيايد.مي گويم چه اشكالي دارد.او حقوق ميگيرد براي همين كارها... تازه ميتوانم با مجله قطع رابطه كنم! مي گويد خوب تيمور،پس فردا اگر خدا خواست و قرار شد صاحب فرزندي شويم چه؟ من چطوري مي توانم هر روز از آن بالا پايين بيايم بروم سر كار غروب خسته و سنگين برگردم.آن هم با اين شيب تند؟! تازه اگر((بابك))مان يك روز هوس كرد بيرون از خانه توپ بازي كند چه؟آنوقت با يك ضربه توپش قل مي خورد ميرود پايين. يك ساعت بايد وقت صرف كند تا با آن قدمهاي كوچكش پايين برود و توپ را بالا بياورد.طفلكي خسته ميشود.اين كه نشد بازي؟!گفتم پربيراه نمي گويي اما فكرش را بكن غروب آش و لاش وقتي از سركار برميگردي شايد شيب تند زانوهايت را اذيت كنند اما وقتي فكرش را ميكني كه داري از شلوغي و آلودگي شهر فاصله، اوج ميگيري چه حس خوبي بهت دست مي دهد.آنگاه در خانه من و بچه ها منتظرت هستيم.شبهنگام پس از شام كه بچه ها را يك يك بوسيديم و آنها به اطاق خوابهايشان رفتند؛من و تو براي خوردن چايي با هم به تراس ميرويم.بَه...چه هوايي،چه منظره اي!دورنمايي عالي و زيبا از شهر!نازي فكرش را بكن.آنوقت تمام سختي راه را فراموش خواهي ك...))

 

-         تيمور بابا،بدو بيا مي خوايم بريم....

-         چي شد بابايي؟!اينجا رو نمي خري؟!

-    نه عزيزم!اين زمين خارج از شهره تازه شيبش هم زياده!مادرت راضي نيست.ميگه چرا روتپه؟! بهتره بريم تو همون شهر يه خونه نقلي طبقه اول نهايتا دوم يه آپارتمان بخريم...

 


2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در دهم دی 1384 و ساعت |
تفسيرزندگي، تسخيرقلبها
سروش امامی راد (رهگذر)
متولد خرداد 1363، شهرضا (اصفهان). اصالتا كُرد سنندج. از سال 80 ابتدا با شعر و به تدريج گرايش به داسـتان.
در حال حاضر دانشجوي روان شناسي باليني رودهن (تهران)

ک.پ رودهن:57171-39731
ک.پ کرمانشاه: 45446-67139

***
>> از اینکه کلیه مطالب " رهگذرنامه " را با ذکر منبع و یا لینک مستقیم منتشر
می کنید، متشکرم <<
اصل مطلب
موضوعات
نوشته های پیشین
راه اصلی
راه فرعی
همقدمان
رد پا

آمار
ردپای همقدمان


  • Baznegar

    هزار و یکشب





طراح قالب