Bاين داستان بر اساس يك حادثه واقعي نوشته شده و اسامي بكار برده شده در آن، تصادفي انتخاب شده است/
تــقاص
((آقا كاوه... آقا كاوه ببخشيد))
پسرك آني برگشت.كوچه اين وقت روز خلوت بود و در هيچ خانه اي نيز باز نبود.گويي خاك مرده پاشيده بودند...
((آقا كاوه ،اين بالا...منم معصومه،معصومه مظلومي...به جا آورديد؟!))
((... سلام خانوم مظلومي، بله!))
((آقا كاوه ببخشيد تورو خدا، يه مشكلي برام پيش اومده هيچكس خونه نيست.آخه...))
((چي شده؟نكنه دزد اومده؟!))
((نه،نه، دزد نه! راستش موش! يه موش گنده اومده تو خونمون الانم تو زيرزمينه! خيلي ميترسم. هيچكي خونه...))
((خوب...خوب از دست من چه كمكي بر مياد؟!))
((آقا كاوه بي زحمت يه لحظه تشريف بياريد داخل، ببينيد رفته يا هنوز اوونجاست؟!آخه من خيلي از موش ميترسم!))
با اكراه سر جنباند. دخترك جستي زد و كليد آيفون را فشار داد.در قديمي و زنگ خورده صدايي كرد و باز شد.پسري با موهاي بلند، زيرابرو برداشته و با كمي ريش كه در زير چانه ي باريكش خودنمايي ميكرد، با طمأنينه وارد شد....
((خانوم مظلومي اين چراغ زيرزمين از كجا روشن ميشه؟!))
صدايي نامفهوم از بالا اشاره كرد: ((لطفا در و پشت سرتون ببنديد!)) و دوباره همان صدا: ((بفرماييد بالا))
((بالا؟!!))
احساس اضطراب خاصي به سراغش آمد:((عرض كردم اين كليد زيرزمين...))
((آقا كاوه توروخدا عجله كنيد،من دوباره صداش و شنيدم!تو آشپزخونس،رفته سراغ كابينتامون...))
((آشپزخونه؟!)) همان حس بد در دلش ريشه دواند. بالا رفت.
((ببخشيد؟!خانوم مظلومي...))صدايش ضعيف تر شده بود!
((من اينجام! جلو در آشپزخونه...))
پسرك چرخيد.به دنبال صدا، با احتياط وارد آشپزخانه شد.به اطراف نگاه كرد.تلي از ظروف نشسته يك طرف،كابينتهايي نيمه باز به هم ريخته و نامرتب طرف ديگر. بوي مشمئزكننده اي نيز در هوا موج ميزد! آشپزخانه اي كه فقط نامش آشپزخانه بود!خم شد تا زير كابينتها را ديد بزند: ((خانومِه...))
((سلام!))
پسرك جاخورد. برگشت.چند ثانيه اي طول كشيد تا توانست صحنه اي را كه ميديد در ذهن غافلگيرش، تجزيه و تحليل كند!روبرويش در آستانه ي درِآشپزخانه، دختري با قد و قامت نخراشيده با روسري شاليِ كهنه اي كه رنگ پس داده بود و گره اش را به عمد روي سينه هاي درشت و آويخته اش كه زير ژاكت چسبيده بسيار مضحك به نظر ميرسد،بسته ؛دست به كمر با كپلهاي پهن و بزرگ در حاليكه چادرنمازمندرسي بر سر داشت، ايستاده بود.با چهره اي درهم و مضطرب كه مشخص بود بيهوده سعي ميكرد كه با يك خنده اي تصنعي آنرا به چهره اي اثيري مبدل كند. دختري با صورتي سبزه و ورم كرده با نيمچه بزكي، همراه با جوشهاي سرسفيد پراكنده اي كه از دور ذوق آدمي را كور ميكرد ؛ با خنده اي زشت به چهره رنگ پريده پسرك خيره شده بود. پسرك ناليد:
((سس..سلام))
((حالتون چطوره؟!))تبسم خيلي زود بر چهره اش خشكيد و جايش را به بي حالتي دهاني داد كه با ماتيك قرمز ناشيانه رنگ شده بود!
((مرسي))پسرك كه از ديدن خانم مظلومي در چنين حالتي گيج شده بود،به زحمت خودش را كنترل كرد. تازه يادش آمد براي چه به اينجا آمده بود! سريع پرسيد: ((موش...موش كجاست؟!))
((موش...؟ موش!نمي دونم ولي فكر كنم با ديدن شما فرار كرده! نيستش؟!))پسر جوان درست حدس زده بود؛او رو دست خورده بود!
......................................................................
چند وقتی است با وجود مشکلات زیاد(فشار پرس کننده درسها و یک سری مشغله های الکی فکری و غیر فکری!) عزم جزم کرده ام تا داستان جدیدی بنویسم...این داستان در ادامه ی داستانهای گذشته ی من در گیر و دار مسائل اجتماعی زمان ماست! اما کمی نسبت به داستانهای قبلیم دارای موضوع عجیبتری است! عجیب از آن لحاظ که برای اولین بار قصد دارم دربرابر منتقدین بی شمارم!(...که واقعا نمی دانم از جان من بدبخت چه میخواهند؟!)زانو بزنم...!!! یعنی دستشون(زبون مبارکشون!) رو برای "هر چه دلتنگت می خواهد بگو "باز بزارم!
این داستان را من به دور از هرگونه تعصب و جهت گیری خاصی نوشته ام و از شما دوست گرانقدر هم توقع دارم به دور از تعصب کورکورانه و تعقل پیچیده عقلانی! خوانده و نظر دهید...
گرچه این روزها اینقدر خسته و درمانده ام که گهگاه با خود می اندیشم:
سروش... آخرش که چی؟!!

زلزله باز هم دلمان را لرزاند اين بار قشم! با خود انديشيديم،خوب اين نيز همچون طبس و رودبار و بم! بگذرد...
جشن چهره هاي ماندگار! و اين بار تقدير با اشك! فرداروز با چهره هاي غمگين در سوگ يكي از چهره ي هميشه ماندگار! با خود گفتيم اين نيز بگذرد...
همچنان در حسرت خاموشي ((آتشي)) و آخرین نقش((ممیز)) خبري ديگر...
((نوذري)) براي اولين بار گريست! با خود گفتيم اين نيز بگذرد...
چند سال پيش قايقي در بزرگترين پارك بزرگترين شهر كشور چند دختر معصوم را به كام مرگ كشيد،پارسال بخاري نفت سوز كلاسي دانش آموزان،نور چشم ملت و امسال هواپيمايي، اصحاب قلم!!!
با خود گفتيم اين نيز بگذرد...
...و امروز ((رضا سعيدي))گمنام اما هنرمند؛ آخرين سكانس زندگيش را بازي كرد...
با خود گفتيم اين نيز...
در طي دو هفته ي گذشته دو نفر از اقوام و نزديكانم را از دست دادم.با خود گفتم اين يكي پير و آن يكي مريض بود اما...
امروز صبح خبر از دست دادن يكي از بهترين همراهان و همدلانم در سن 46 سالگي در حالي كه در صحت و سلامت كامل بود، دلم را شكست...
*در جايي به نقل از يكي از بزرگان و نوابغ عرب، حضرت علي خواندم: ((زماني در جامعه اي فساد زياد شود،مرگ و مير زياد ميشود))
خدايا...اين نيز بگذرد؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن: با کسب اجازه از دوستان عزیز برای مدت کوتاهی از خدمت مرخص میشم...
مواظب خودتون باشید...یا حق/
دنيا دوران دوران است.اين روزها حرف ،حرف كاغذ است و قلم.آن هم نه در قباي شعر و شاعري! (همچون چند دهه ي گذشته) حرف از نوشتن است. داستان...رمان...
در چنين روزگاري هر روز همچون قارچ نوابغي سر برمياورند كه تنها و فقط تنها خود بر نابغه بودن خويش صحه ميگذارند؛ و در چنين آشفته بازاري ناشراني(ناشركاراني!) از زواياي پنهان سودجويي و سود خواري سرك ميكشند به اميد آنكه شايد بتوان چند كلمه در قالبي نهاده (چه پست چه پاك!)و دفتري! چاپ كرد و پولي...
آري پول و پول و پول...(براي اين زخم جديد نيز به جز طنز آيا مرهم ديگري هست؟:)
شهري با هزار بازي...
و اين بار يك بازي جديد!
رهگذرم. قدم ميزنم.اين روزها عشوه ي ويترين دفتر فروشيها! خريدار بيشتري پيدا كرده:
_ چاپ كتاب جديد آقاي نويسنده زاده ي اصل كاتب با عنوان ((چگونه يك شبه چخوف شويم؟!)) با تيتراژ 1000000
_ چاپ كتاب شهرزاد قصه گو با عنوان((هزار دو شب!!!))
_ ترجمه 18 جلد ((فنون داستان نويسي سرخپوستي))
_ و...
هزاران هزار پوستر و كاتالوگ تبليغاتي...
_تاسيس كارگاه داستان نويسي ((بوقلمون بنفش)) زير نظر استاد بلغوريان!
((چگونگي مبدل شدن به صادق هدايت در 3 دقيقه مخصوص آقايان))
با عينك فريم گرد و تيغ مخصوص اصلاح براي گذاشتن سبيل تخم كدويي!!!
_تشكيل كلاسهاي فشرده داستان نويسي براي خانمها!
((مي خواهم جي كي رولينگ شوم! اما چگونه؟!!))
نويسندگي كلاس دارد!براي به دام انداختن خواستگارهاي بيشتر كلاس خود را با کلاسهای ما!بالا ببريد...!!!
_و... سر كلاس يكي از استادان بنام اين فن:
در كل اگر مي خواهيد كتابي بنويسيد كه مردم را از خواب و خوراك بياندازد يك دوست دختر براي خود دست پا كنيد!!!آنگاه پس از گذشت 3 سال ناقابل عشق و محبت روزي(يا شبي!) از او چيزي بخواهيد كه او نتواند به شما بدهد! طبيعتا او مي رود(دك ميشود!) و طعم اين خيانت جانگداز... معطل نكنيد، بنويسيد!!!
البته خامنها مي توانند جور ديگري رفتار كنند.مثلا دستي دستي خود را در آغوش نره غولي انداخته و سالهاي سال آه و حسرت بكشند(بخورند!) فكر كنم اگر درجه سوزش افسوسها شديد باشد اين كتاب شما جايزه مايزه! هم ببرد و يا...
رهگذرم. تنها با كتابي_گنجي_ زير بغل، دراين شهر سرگردان.
((هنر داستان نويسيِ ابراهيم يونسي))
دير وقت است بايد به خانه بازگشت.
بليط
((آخه تو رو خدا اينم كاري داشت؟!يه دوكيلو سيب زميني و نيم كيلو سبزي خوردن...!))
نحوه ي راه رفتنش با قبل فرق كرده بود.خوشحال بود و قدمهاي بزرگ بر ميداشت و هرزگاهي كه خسته ميشد كيسه ي سيب زميني و دسته آشفته ي سبزي را دست به دست ميكرد اما در عين حال سعي ميكرد وانمود كند كه بار خريدش سبك است و گويي اين كار هر روزه ي اوست! بدين ترتيب احساس ميكرد امروز وارد مرحله ي جديدي از زندگيش شده است. سريع اما با متانت مردانه ي خاصي قدم بر مي داشت...
ديروز...
پدرسگ، سرت رو ورقه ي خودت باشه! هرچي من ميگم بنويس! فهميدي؟! يا بايد حتما بزنم پس كلت تا بفهمي؟! ها...؟
امروز...
مرتيكه مگه نگفتيم اينجوري ننويس! اين چرنديات چيه به خورد جووناي اين مملكت ميدي ها؟!مگه صدبار بهت نگفتيم پات و از گليم صاب مردت دراز نكن؟!پس چرا شير فهم نميشي؟!كله خر!!! دلت آب خنك مي خواد؟! ها...؟
فردا...
چه مرد نازنيني بود!چقدر فضايل اخلاقي و خصايل هنري پاكي داشت! اهل دل بود! خدا با شهداي كربلا انشالله محشورش كنه!خدا بيامرزدش...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*به زودی با یک داستان جدید باز خواهم گشت.../
بُن بست
چشمانش را چند بار باز و بسته كرد؛ امّا همچنان محيط اطراف را در هاله اي از تيره گي مي ديد... انگار جايي آتش گرفته بود. همه جا تيره ، تار و غرق در دود و دم به نظر مي رسيد.هوا دم كرده بود. خم شد. سر را ميان دستانش گرفت و دوباره چشمانش را بست. سعي كرد تمركز كند و بر اعصابش مسلط شود. آب دهانش را به زحمت فرو داد .سرش تير مي كشيد. درد غير قابل تحملي را در شقيقه هاي تپنده اش حس مي كرد. با انگشتان دو دست تا آنجا كه قدرت داشت شقيقه هايش را فشار داد. درد آرام و قرار را از او ربوده بود. به تدريج نفسش به شماره مي افتاد.احساس كرد اگر تا چند ثانيه ديگر از آن فضاي خفقان آور خارج نشود قطعاً خفه خواهد شد،خواهد مُرد. سعي كردبلند شود.رعشه اي را در زانوان ضعيفش حس كرد،توجهي نكرد،دست به ديوار خود را به در خروجي رساند...
* * *
اگر اين پارك در نزديكي خانه اش نبود ،براستي او چه بايد مي كرد؟
پسرك روي نيمكتي در انتهاي پارك در زير سايهء سپيدار بلندي در حاليكه دستانش را صليب وار در امتداد نيمكت دراز كرده و سرش را به عقب انداخته ،لميده بود و به نظر مي رسيد به خواب سبكي رفته باشد. سكوت را آواز باد در ميان شاخه هاي بلند سپيدار و شُر شُر نهر كوچكي در همان نزديكي به زيبايي هاشور زده بودند. شايد لالاييِ آشنايي بود .همان چيزي كه آرزو داشت. آرام گرفته بود.آرامِ آرا... پلك چپش پريد. درد نامحسوسي در ناحيهء گردن، يك آن به جلو خيز برداشت. دوباره درد!همرا با كابوس دهشتناك نيمروز ذهن مغشوش وجوانش را در نورديد. صداي چندش آور خورد شدن اعصاب پسرك ،...شكستن سكوت!
طبيعت مصنوعي پارك لحظه اي چند تسكين دهندهء آلام او نبود! دوباره خود را در دنياي پلشت يأس و نا اميدي مي جُست.دوباره سرگيجه، دوباره درد ، دوباره هذيان، دوباره ...دوباره ترس! نگاهي خسته وگذرا به اطراف انداخت .چند دختر و پسر جوان خنده كنان از آنجا دور مي شدند.كمي آنطرفتر باغبان پيري درخت كوچك كاجي را به شكل قطره اي هرس مي كرد و بر بلنداي درخت سپيدار كلاغي خبر رسيدن پاييز را مي داد.با شكست سكوت درد به سراغش آمده بود...! و اين بار شكمش را نشانه رفته بود.گرمايي نامطبوع سراپاي وجودش را شعله ور ساخت! بدنش لرزيد؛دچار دلپيچه شديدي شد.پاهايش را جلوي شكمش جمع كرد و دستانش را به دور پاها حلقه كرد. درد به جد پيكر نحيف جوانك را به بازي گرفته بود.شكل كاج قطره اي شده بود! آيا نسيم خنك پارك كار خويش را كرده بود يا...؟ حالت تهوع امانش را بريد!چيزي نمانده بود بالا بياورد . با شتاب خاصي خود را به پشت نيمكت پرت كرد. روي جوي باريك آب خم شد. سرش را پايين آورد. احساس تهوع...، دهانش را تا به انتها باز كرد.زبانش را عقب كشيد.چيزي نمانده بود چشمان ميشي رنگش از حدقه بيرون بيايد و... استفراغ، از استفراغ خبري نبود. آخر او چند روزي است كه هيچ نخورده ، هيچ !پس طبيعتاً چيزي براي استفراغ كردن ندارد.چند سرفهء خشك و تمام. سرش را بلند كرد ؛روي زمين كنار جوي نيمه خشك نشست. دكمهِء يقهء پيراهن چركش را باز كرد. سرخ شده بود.زير چشمانش كبود شده بود و دماغ عقابيِش تير مي كشيد. به شدت عرق مي ريخت. قطره عرقي از روي قوزك بينيش خزيد و روي لبهاي كبود و ضخيم پسرك فرو افتاد. ته مزهء شور عرق،... چنِدشش شد! نسيم ملس پارك اينبار همچو دستان يك دوست نداشته، شانه هايش را ميماليد.تسلي بخش بود! سرش را به زحمت بالا گرفت. به آسمان چشم دوخت و از هق هق افتاد. نه سرفه و نه ناله. فقط به آسمان نيمه ابري چشم دوخت و به صداي نخراشيدهء كلاغي كه خبر رسيدن پاييز را جار ميزد ،گوش سپرد...
* * *
دقيقه ها، ساعتها و يا شايد روزها گذشت و او همچنان در انتهاي پارك، تكيه به نيمكت فلزي و زنگ خورده اي ، بر روي زمين نمناك نشسته و به آسمان خيره شده بود. مي ترسيد! مي ترسيد اگر حركت كند ،حالت فعليش بهم بخورد دوباره درد غافلگيرش كند! اينطور راحتتر بود.امّا تا كي؟ تا چه وقت مي توانست به اين شكل بنشيند و به آسمان زُل بزند! تفكراتش محدود شده بودند. نه از گذشته چيزي به خاطر مي آورد و نه ياراي انديشيدن به آينده را داشت. ذهن آشفته اش ما بين گذشته و آينده معلق مانده بود.همانند اشك غليظي كه روي گونه خشك شده باشد.تنها چيزي كه به آن مي انديشيد اين بود كه ديگر صداي كلاغها نمي آيد، گويا خوابيده اند! بايد به خانه برمي گشت... با فكر خانه يك لحظه سرش تير كشيد.از ترس بر جا ميخكوب شد! چه بايد كرد؟بايد تصميم گرفت.سخت و دشوار! آرام چشم از آسمان گرفت.سر سنگينش را به آرامي چرخاند.به اطراف نگاه كرد. محيط اطراف، دوّار به نظر مي رسيد وبدجوري خلوت بود.او به كمك رهگذري نياز داشت....با كمك نيمكت نيم خيز شد.پاي راستش كه زير بدنش جمع شده بود ، بر اثر يكجانشيني كرخت شده و تحمل سنگيني بدن نحيف او را نداشت امّا او بايد از جايش برخيزد.... بلند شد.كمر راست كرد.قدم اوّل را دردناك برداشت ناگهان تمام بدنش متلاشي شد!!! از شدت درد محكم بر زمين خورد. نعره كشيد.از سر درد و از انتهاي سينهء مجروحش.صداي نعره اش در باغ پيچيد. كلاغها با سر و صدا از خواب پريدند! پژواك فريادش چرخي در پارك زد به گوشه هاي پارك سر كشيد و عاقبت با تمام قدرت به جمجمهء خالي او بازگشت.چه بازگشت گوشخراشي! خُري خُري كرد .نفسش گرفت.اشتباه كرده بود! دنيا پيش چشمانش تيره و تار شد. پاهايش براي هميشه به خواب رفتند! دستانش مور مور مي شد.مزهء دهانش تلخ، نوك زبانش آني جوش زد! چشمانش،چشمانش داغ و لرزان همچون شقيقه هايش برآمده بود .احساس كرد قرص جوشاني است در انتهاي يك ليوان آب كه ذره ذره تجزيه مي شود! مچاله روي زمين خاكي افتاده بود. همچون دستمال كاغذي كه پس از مصرف دور انداخته بودند....!طاقتش طاق شد. سر در گريبانش فرو برد و بي صدا گريست.او حتي از صداي خويش نيز هراسان بود! ...آرام در خود شكست.آري، بايد تسليم شد! چشمانش را بست تا در آن دنيا با خيال راحت بگشايد...! در برابر مرگ اين رقيب قدرتمند پس از ساعتها، روزها نه سالها كشمكش بالاخره به زانو در آمد. او بارها قصد آشنايي با مرگ را داشت يعني ميخواست دوستانه به پيشوازش برود ليكن مرگ را درحد و اندازه هاي يك دوست نمي ديد! شك نكرد، مرگ دشمنش بود! و او بالاخره مغلوب قدرت ماورايي دشمن به ظاهر دوستش شد و به او... اعتماد كرد!!!
پسري در انتهاي پاركي در حاليكه از درد در خود مچاله شده بود با زندگيش، زندگيِ كه بــه بُــن بـــست رسيده بود ، وداع كرد . . .
* * *
صداي بال فرشتگان،... صداي موسيقي، موسيقي...، موسيقِي آرام و دلپذير!آيا از درد و محنت ديگر خبري نيست!؟ در كالبدش دردي احساس نمي كرد.آيا روح زجركشيده اش براي هميشه از او جدا شده بود...!؟آب دهانش را به آساني قورت داد. چشمانش را براي ديدار، آرام و با طمأنينه باز كرد. چيزي را كه مي ديد باور نمي كرد.برايش قابل درك نبود.مگر او نمرده بود!؟ پسر جوان روي زمين نم دار و پوشيده از برگهاي زرد پاييزي دراز كشيده بود.غروب شده بود و رنگ آسمان سرخ. نه! او نمرده بود.حتي وزش نسيم خنك پارك را بر روي پوست خشك و سفيد صورتش حس مي كرد.او براي شكنجه شدن زنده مانده بود! آرام بر روي نيم تنه چرخيد. برگ ناروني به گونهء چپش چسبيده بود.خبري نبود. اينبار اصواتي ملكوتي به فريادش رسيدند! او در پارك بيهوش شده بود و از دور صداي موسيقي دلنواز و جادويي او را به هوش آورده بود...
* * *
اُفتان و خيزان خود را به محوطهء مركزي پارك رساند. انگار نه انگار تا چند لحظهء پيش قدرت برداشتن يك قدم را نيز نداشت! قوت گرفته بود.پيكرش در ميان جمعيت امّا روحش سرگردان از اين درخت به آن درخت به دنبال منبع صدا مي گشت.در طرفي پارك كودك بود و كودكاني كه شادمانه بازي مي كردند و از ته دل مي خنديدند. خيره شد، ندانسته دلش ضعف رفت! در طرف ديگر كتابخانه اي سوت و كور قرار داشت و در مركز پارك كافه رستوراني. حدسش درست بود نواي موسيقي از كافه به گوش ميرسيد. به جلو حركت كرد.پاهايش به زحمت از زمين بلند و براي قدم بعدي به جلو پرت مي شدند.به چند قدمي كافه رسيد . در بيرون از كافه ميزها را چيده بودند و افرادي پشت آنها لم داده ؛ چيز مي خوردند ،گپ مي زدند وميخنديدند. نگاه سنگين و رخوت انگيزش را از ميزها برداشت و به داخل كافه دوخت. مردي در پيشخوان نشسته بود؛سفارش مردم را مي پذيرفت. اين موقع روز وقت مناسبي براي رفتن به پارك بود. سرش حسابي شلوغ بود امّا خبر نداشت در بيرون از كافه پسركي رنجور به او زُل زده است...
اين چه صدايي است؟ اين چه صدايي است كه همچو يك دست نامرئي او را از گرداب فلاكت بيرون كشيده؟ اين چه صدايي است كه همچو يك دوست او را از انتهاي كوچه هاي بن بست بيهوده گي و يكنواختي ،راهنمايي و برسر شاه كوچهء سرمستي رسانده بود!!؟او همچون صاعقه زده اي خشك شده و سراپا گوش بود. مات و مبهوت و بي خبر از همه جا در برابر كافه قوز كرده و به طنين دلنشين موسيقي گوش مي داد. از خود بيخود شد، نه از درد! از...، از عشق. . .
* * *
باز هم درد، نه! چه كسي و با چه حقي موسيقي را قطع كرد!؟ نه،نه! با قطع موسيقي دوباره ترس و لرز از پشت ديوارهاي كج و موج ابهام براي طفلكي سرك ميكشيدند! بي اختيار و براي گريز از ترس به جلو گام برداشت. بي اختيار خود را در داخل كافه ديد و بي اختيار در چشمان صندوقدار زل زد.
_ ((چيزي ميل داريد...؟))
پسرك جا خورد.انتظار چنين برخوردي را نداشت.خود را به زحمت جمع كرد.سر و وضعش بيشتر به رفتگري شبيه بود و بوي زنندهء خاكروبه مي داد. مي خواست بگويد بله!...بله من نوار موسيقي شما را مي خواهم ،من بدان محتاجم، من... امّا حلقش بهم آمد .داشت خفه مي شد.كاملاً خود را باخته بود كه خانمي از پشت سر به دادش رسيد واز تعلل او سود جست وسفارش داد. مرد صندوقدار سرگرم نوشتن شد. فرصت خوبي بود .بايد همين حالا از كافه خارج شود. با تمام قوا به طرف در خروجي حركت كرد. به ناگاه فكرمعشوقه اش_نوار موسيقي _ او را از رفتن باز داشت؛در آستانهء در متوقف شد.برگشت.به پشت سر صندوقدار نگاه كرد ،درست است نواري آنجا روي استريو كافه به انتظار او نشسته است.به صرافت افتاد. نا خواسته خود را مشغول تماشا كردن پوسترهاي در و ديوار كافه كرد. فرصت خوبي است نبايد اين فرصت را كه به جان او بستگي داشت به راحتي از كف دهد. بايد كاري كرد .آري،بايد نوار را دزديد نه!دو دره كرد!همانند خوردن يك ليوان آب يا، يا بريدن شاهرگ مچ دست ! در يك لحظه ،يك لحظه...، هيچ كس متوجه نخواهد شد. هيچ كس . . .
* * *
سراسيمه خود را به پشت ميله هاي پارك رساند. او چه كرده بود ؟ خود نيز نمي دانست.صندوقدار خم شد تا سكه اي را كه به زمين افتاده بود بردارد، فرصت خوبي بود؛معطل نكرد؛ دست كشيد و در ميان بهت زني كه سفارش مي داد نوار را قاپيد! آنقدر سريع و محكم كه همچنان نوار در ميان چنگالهاي عرق كرده اش به كف دستش چسبيده است و...و دويده بود .او دويده بود! كاري كه مدتهاست برايش محال به نظر مي رسيد.انسان براي عشقش چه كارها كه نميكند!!! هيچكس به دنبالش نيامده بود،تعقيبش نكرده بودند. براستي موفق شده بود. او شيشهء عمرش را تصادفاً يافته و اينك آنرا از دست ديو بد تركيب سرنوشت ربوده بود. حال مي تواند تا هروقت و به هر شكل كه بخواهد از آن نگهداري كند. بايد به خانه بازمي گشت.خيابان جاي امني براي نگهداري شيشهء عمر بشر نيست...!
* * *
فضاي سنگين ،تيره و مبهم اتاق به استقبالش آمد.امّا اينبار قلبش نترسيد.محكم و استوار به درون اتاق _ جهنمِ ساختگي اش_ قدم گذاشت.از درد و لرز ساعات قبل _سالهاي قبل_ ديگر خبري نبود. دردي كه درون و برونش را به يكديگر وصلهء ناجوري زده و او را مچاله كرده بود.زيرا او با معشوقه اش برگشته بود...!
سريع نوار را در دستگاه پخش قرار داد.دستگاه پخش ،مأواي عنكبوتها! دستگاهي كه سالهاست هيچ نواري را در بطن خويش حس نكرده است. هول شده بود . چيزي نمانده بود در دستگاه پخش را بشكند ولي با نواربا احتياط برخورد مي كرد. آري تا نوار موسيقي بود او نيز بود...!!! اين موضوع را به خوبي ميفهميد. درك مي كرد.نوار حكم سلامتي او را داشت! دكمه را با عجله فشار داد. لعنتي حالا بايد بخواند... بايد پخش كند!حالا... و... و ارتعاش موسيقي دخمهء مرگ را لرزاند.موسيقي روح فزا بر اتاق سيطره افكند. ذره ذره روح پسرك در گوشه ها و زواياي اتاقش_شهرش_ كه همچون تار موهاي سرش پراكنده، گم شده بود دوباره در قالبش جمع شدند.جرعه جرعه،قطره قطره... . با طنين موسيقي پسرك مست بر كف اتاق افتاد و با تمام وجود انرژي متصاعد شده از نواي موسيقي را مي بلعيد!گويي قدرت از دست رفته اش همراه با نتهاي موسيقي به درون وريدش تزريق مي شد! دست برد تا پيچ صداي دستگاه را تا به آخر باز كند امّا به ناگاه دستش لرزيد و خشك شد...!
موسيقي قطع شد و صداي نخراشیدهء گوینده از پشت تك بلندگوي سياه و مشبك دستگاه اعلام ساعت كرد. موسيقي از راديو ضبط شده بود!
رهگذر
13/6/83
دود مان
به خودت اجازه نده كه بيش از اين وقت سيستم را هدر بدي. تو بهتر از من مي داني كه اين تفريحات ديگر جايي در سيستم ندارند؛و فقط اَمسال من و تو يعني همين سيستمهاي قديمي و از رده خارج هستند كه همچنان گوشه ي سلولهاي حياتيشان يك كپسول،يك قفس براي نگهداري خاطرات گذشته، نگهداري ساير موجودات منقرض شده دارند و البته خوب مي دانيم كه پس از ما براي هميشه اين سرگرميها به فراموشي سپرده خواهد شد. پس وقت را هدر نده چون سيستم من بيش از اين قادر به تنفس در اين گاز رقيق شده ي اكسيژن نيست.برو و قفست را آماده كن.ميبيني كه ماده انسان من بسيار خسته به نظر مي رسد شايد يك جفتگيري برايش لازم باشد تا از اين حالت افسردگي خارجش كند.گرچه او عقيم است و هرگز نمي تواند صاحب توله انساني شود!اما من براي نجات ماده انسانم از مرگ و احیای آن هر كاري كه لازم بدانم انجام مي دهم. قفست را كمي آنطرفتر بگذار، ديوار به ديوار قفس من.اينطور بهتر است. بايد همديگر را ببينند. نره انسان تو چطور؟آيا سر حال و سالم است؟ اينطور به نظر ميرسد اما كمي عصبي است و اگرچه مي دانم، امكان دارد به ماده انسان نحيفم صدمه وارد كند اما چه كنم كه به جز در مجموعه ي تو مجموعه داری را سراغ ندارم كه يك نره انسان نگهداري كند! بهتر است كمي قفسشان را تكان دهيم تا متوجه يكديگر شوند.آرامتر...آرامتر فقط قفس خود را تكان بده.اينطوري بهتر است.حدس ميزدم نره انسان تو بسيار عصبي و مشوش باشد. ماده انسان من بسيار تحريكش كرده و بر عصبانيتش افزوده. درهاي قفس را به هم بچسبان اما تا من نگفته ام باز نكن. صبر كن نره انسان تو كمي آرام شود شايد بر اعصابش مسلط شود اما نه او وحشي شده! تا حالش بدتر نشده در قفس را باز كن...حالا!
نمي دانم نظر تو چيست؟ اما من صحنه اي مسخره تر و مضحك تر از صحنه جفتگيري انسانها سراغ ندارم!!!
باد بادك...
بادبادك زماني بادبادكه، كه نخش دست يكي باشه!
وگرنه يه تيكه كاغذ لوزي شكل كه تو آسمون سرگردونه كه بادبادك نيست!

