((رهگذر نامه تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد))
ی به علت تغییر دکوراسیون...!!!
.:.بـوي خيــــــــانت.:.
به خط وسط جاده خيره شده بود و با تمام وجود سعي مي كرد بر اعصابش مسلط شود.احساس مي كرد ماشين سرخود حركت مي كند و هر آن ممكن است تصادف كند.قادر به تمركز كردن نبود.افكارش همچون خطوط جاده گاه ممتد بودند گاه مقطع! پايش بر روي پدال گاز ، دستانش بر روي فرمان و چشمانش بر خطوط وسط جاده، خشك شده بودند! و اين فقط ماشين بود كه با سرعتي سرسام آور فاصله ها را در هم مي شكست! چه بايد كرد؟!!
_ ((آه، چي مي شد اگر اين سئوال لعنتي راحتم مي گذاشت؟!!))
خود را درفضايي مملو از يأس و نا اميدي جست.آيا همچنان اميدي هست؟در فضايي كه در آن بلاتكليفي به صورت آزاردهنده اي موج مي زد.او بود و تيرگي و يك سئوال بي جواب:
_ ((چه بايد كرد؟!!))
با اينكه كولر ماشين روشن بود اما عذاب آور عرق مي ريخت و به زحمت نفس مي كشيد. با احتياط در حاليكه چشم از خط وسط جاده بر نمي داشت،دست برد و دكمهء يقه اش را باز كرد.پنجره را پايين داد_بدون اينكه جهت نگاهش عوض شود_ آهسته سرش را بيرون آورد.باد سيلي محكمي به صورتش نواخت! به خود آمد.از سرعتش كاست.آنگاه نفس عميقي كشيد.با آستين پيراهن عرق پيشانيش را خشك كرد و چشم از وسط اتوبان گرفت و به آينه دوخت. سرخ شده و زير چشمانش گود افتاده بود.نا خواسته چشمش به جاسويچي افتاد كه از آينهء ماشين آويزان بود و براي خودش آزادانه مي چرخيد.يك صفحهء مستطيل شكل براق؛يك طرف عكس خودش بود،شاد به نظر مي رسيد؛ صفحه چرخيد: ((شيرين...!!!))
چشمانش سياهي رفتند. بي اراده پايش روي پدال ترمز رفت.ماشين جيغ كشيد! و با سرعت زيادي كه داشت به سمت راست منحرف شد.هول كرد؛ماشين پر شتاب به خاكي زد و پشت سرش گرد و خاك زيادي بپا كرد.بوق معترض ماشينهاي عقبي دلهره آور بود.ماشين چرخي زد، ومحكم به تابلوي پارك ممنوع برخورد كرد.تابلو در هم شكست.او به جلو پرت شد و سرش محكم به فرمان برخورد كرد. ماشين تكان سختي خورد و آنگاه از حركت باز ايستاد.
به طور معجزه آسايي خطر رفع شده بود! همانطور كه با دو دست اطراف سرش را روي فرمان گرفته بود،به آرامي سر بلند كرد _جاي فرمان روي پيشانيش حك شده بود_و به جلو نگاه كرد.آن دورها مزرعهء گندم بود و چند كارگر با جديت خاصي زير آفتاب گرم ظهر،مشغول درو كردن خوشه هاي طلايي رنگ بودند. ترسيده بود.چشمانش را بست و آنگاه نفس راحتي كشيد: ((چه اتفاقي افتاد؟!!)) اولين تصويري كه به ذهنش خطور كرد شيرين بود! شيرين،شيرين و باز هم شيرين!با آن چهرهء معصومانه و كودكانه اش؛ با آن روسري آبي با زمينهء گلهاي ريز سفيد.يك طرف گيسوان پر كلاغي رنگش بازيچه دست باد شده بود و همچون آبشاري از جنس شب بر روي پيشاني بلندش ريخته بود. شيرين با آن چشمان سياه!چشمان درشت و براقي كه به نظر مي رسيد هميشه چيزي را طلب مي كنند.چشماني كه بي گفت و گو به يك دنيا رمز و راز اشاره مي كنند؛و دو رج دندان سفيد همچون مرواريد كه در ميان لبهاي گوشتي و آتشينش، زيبايي و فريبندگيِ جادويي به چهره اش بخشيده بود!شيرين واقعا شيرين بود!
_ ((بود؟! بود...!!!))
هفت سال پيش!هفت سال پيش در چنين روزهايي دخترك پا به خانهء او گذاشته بود.
_((خداي من!باورم نمي شد!عجب روزهايي بود.من بودم و... شيرين؛شيرين وسعت تمام انديشه هاي جوانيم!خواب شبانه و روياي نيمروز!روزهاي عاشقي...بدون او زندگي چيزي كم داشت.اصلا بي معني بود!چگونه؟چگونه من عاشق،ديوانه ي شيرين شدم...؟از كجا آغاز شد؟!))
گرماطاقت فرسا بود اما... كشاورزان سخت كار مي كردند!
_ ((بيست سال،بيست سال بيشتر نداشتم.چطور مي توانستم از زير آوار نگاه طلبكار و خنده هاي مدهوش كننده اش بگريزم؟!نه هيچ راه گريزي نبودي!خيلي زود عاشق شدم!شايد عشق براي ديگران معني و مفهومي نداشته باشد اما عشق به زندگي من رنگ حقيقت بخشيد! زندگي يكنواخت و كسالت بار مرا زير و رو كرد!روز و شبم شيرين شد!درس و دانشگاهم شيرين شد! خانواده، همه كس و كارم شيرين شد!به هر سو كه نگاه مي كردم چشمان عشوه گر او بود كه با كرشمه، عشق مرا مي طلبيد؛جان مرا...! تعلل جايز نبود.دنيا را به تنگ آوردم!پدر و مادرم را ذله كردم.آيا خدا مرا خواهد بخشيد؟!من حتي براي مجبور كردن خانواده ام_براي تن دردادن به ازدواج ما_وانمود به خودكشي كردم...!آيا خدا...؟!))
چيزي به اتمام كار كشاورزان باقي نمانده بود.فقط چند خوشه...
((رفتند و با قبول هزار شرط و شروط جواب مثبت گرفتند.آيا خوشبختر از من در تمام عالم هستي كسي يافت مي شد؟! در كمتر از يك ماه عقد و عروسي بسيار ساده تر از آنچه فكرش را ميكرديم ،برگزار شد.خدايا...روياي من به واقعيت بدل شده بود.من در بيست سالگي عروس شانزده ساله ام را چه آسان و ساده به خانه آوردم...!!!))
جايي در اواسط اتوبان،حاشيهء جاده، خودرويي ناشيانه بر روي تابلوي پارك ممنوع پارك كرده بود! و مردي در آن با صداي بلند مي خنديد.او غرق لذت گشته بود.لذت به ياد آوردن خاطرات شاد گذشته...اما ناگهان سردرگمي دوباره به سراغش آمد و بلاي جانش شد.همان سئوال بي جواب...:((چرا؟چرا آن همه آرزو، آن همه رويا،آن همه عشق!فقط پس از هفت سال،هفت سال!مبدل به شك و ترديد شد؟!پس كجا رفت آن همه طراوت و سرزندگي؟آن همه شور و حال جواني؟!كجا...؟!!))
همهء گندمها درو شدند...
_ ((من بايد بروم!اين يك فرصت تازه است!يك شب، براي رسيدن به تنوع و حرارت .شايد يك لرزش كوچك براي تكاندن گرد و خاك كسالت هر زندگيِ لازم باشد؛هر زندگي كه همچون زندگي من در حال غرق شدن در مرداب يكنواختي و كسالت باشه،غرقاب روزمرگي يا... نمي دانم!)) تصميم گرفت ديگر نيانديشد! نبايد فكر كرد.به... به هفت سال زندگي مشترك، به انتظار آمدن كودكي كه هرگز نيامد، به چارچوب رهن شدهء يك خانه، به اصالت خانواده، به شرافت ،آبرو...ناموس، به شيــرين! نبايد فكر كرد! اينك هفت سال عاشقي مبدل به هفت سال اسارت شده!!!آري...مدتها بود.شايد قبل از آنكه عاشق و شيداي شيرين شود؛ قصد داشت دست به عملي بزند كه براي يك عمر در درونش،در قلبش همچون گنجي مدفون شود و هر بار با به خاطر آوردن آن نبضش از هيجان تندتر بتپد!و از ته دل خرسند.به اينكه كاري كرده كه ديگري از آن بي خبر است و اين در پيچيده كردن حالات و احوال او دخيل خواهد بود...!يك راز چه بسا به يك شخصيت ساده و بي آلايش چارچوب محكم و غير قابل نفوذ بدهد!و شايد او را در برابر سيل بي امان مشكلات و دردسرهاي زندگي بيمه كند!مدتها بود كه دلش مي خواست دست كم با يك راز بميرد!با يك راز در گور مدفون شود! فكر زندگي ساده و صاف همچون كف دست، عذابش مي داد!اما او هرگز موفق نشده بود.هميشه چيزي بود ،كسي بود كه او را وادار به درد دل كردن و بر ملا كردن ، مي كرد.درست است...بزرگترين مانع شيرين بود.با خود انديشيد.(گرچه چندين شب است كه ديگر با شيرين نمي خوابيد) هفت سال پيش!شبانگاه؛آن زمان كه خواب ميهمان آنان مي شد!او عاشقانه، شيرين را تنگ در آغوش مي گرفت و بعد مست از رايحه اي دل انگيز گيسوان او، آنروز هر چه گفته بود، هر چه كرده بود را ناخواسته باز گو مي كرد و شيرين فقط لبخند مي زد.حالا مي فهميد داشتن يك همسر بي غل وغش چقدر مضحك است! و باز هم تكرار نا مكرر يك سئوال_همچون يك زخم غير قابل التيام_ روحش را عذاب مي داد:
((آيا شيرين همه چيز را به من مي گفت؟!آيا شيرين در زندگي رازي براي بر ملا كردن نداشت؟!!))و بعد درجواب تمايلات سركش و بهانه جوي ِ دروني اش مي گفت: ((من دروغ گفته ام! به شيرين دروغ گفته ام. دروغ گفته ام كه عازم يك مأموريت كاري هستم!آيا اين خود كافي نيست...؟!!))
نشان عشق را از آينه باز كرد.به عكس خودش خيره شد.پوزخندي زد!صفحه را چرخاند: ((من باور نمي كنم تو مثل من باشي...؟!!متأسفم، تازه امروز فهميدم كه تو فرشته اي آسماني هستي و من هيچ لياقت زندگي با تو را ندارم؛من....!))لرزيد؛ بي اراده جاسويچي را به بيرون پرت كرد.خم شد تا استارت بزند كه يك آن چشمش به دست چپش كه روي فرمان بود افتاد.به حلقهء ازدواجش! سعي كرد آنرا از انگشتش در بياورد.دشوار مي نمود؛حلقه جا خوش كرده بود.آخر هفت سال بود كه حلقه اش را در نياورده بود!((شيرين حتي براي ظرف شستن حلقه را درمي آورد...!))انگشتش را با آب دهان خيس كرد،تلاش كرد،زور زد!انگشت صدايي كرد و دردناك حلقه درآمد!انگشتش زخمي شده بود.عصبي بود؛خواست حلقه را به بيرون پرت كند كه چشمش به حروف حك شده روي آن افتاد:Sh
جايي در اواسط اتوبان،در حاشيهء جاده، ماشيني بد پارك كرده بود!و از آن صداي ناله اي جانكاه به گوش مي رسيد. به نظر مي رسيد يك نفر به شدت گريه مي كرد!شايد او در جواب دادن به سئوالي عاجز مانده...!و آن دورها خبرهايي است! گويا بقاياي مزرعه در حال سوختن است! و او متوجه نشده...
استارت زد.ماشين غرشي كرد و بدون احتياط! به وسط اتوبان بازگشت.چيزي نمانده بود دومرتبه حادثه ساز شود!صداي بوق ماشينهاي معترض هول انگيز بود! و بوي خيانت عذاب آور...!!!فرياد زد:
((يادم باشه اولين بريدگي برگردم!)) خيلي زود به اولين بريدگي رسيد.او فرمان را چرخاند اما ماشين نپيچيد! او در جستجوي رازي(يك معني تازه براي زندگي) خط وسط جاده را دنبال مي كرد...
_ ((فرهاد جان سلام،دير كردي!))
_ ((متأسفم،تصادف شده بود؛راه بندون بود...))
_ ((مهم نيست!))با سر به اتاق خواب اشاره كرد((خيلي وقته منتظرته!))
چشمانش به در قهوه اي اتاق خشك شد.از ترس و هيجان؛ و سر خوردگي ناشي از گناهي كه هنوز مرتكب نشده بود!
_ ((من مي رم بالا مي خوابم! اگه چيزي خواستي تو يخچال هست.من حساب يخچال رو دارم! چه بخوري چه نخوري لحاظ ميشه! (خنديد!) كاري هم داشتي كافيه صدام كني))و چون فرهاد سكوت كرده بود، پرسيد((ok...؟!)) زبان به سقف دهانش چسبيده بود. نامحسوس لبانش جنبيد!
_ ((اُه! خواهش مي كنم.به هر حال اين تنها كاريه كه از دست يه دوست قديمي بر مي آد! در ثاني من پولمو مي گيرم!)) و در حاليكه قيافه ي حق به جانبي به خود گرفته بود و براي اينكه به فعاليتش رنگ و بوي انسان دوستانه! بدهد اضافه كرد:))من براي نجات دادن جوونا از اين مرضاي رواني، افسردگي!هر كاري كه لازم باشه انجام مي دم! ميتونيد روي من حساب كنيد !)) و بعد چشمكي زد(( اميدوارم خوش بگذره...شب خوش!))دوست قديمي! همانطور كه از پله ها بالا مي رفت فرياد ميزد: ((هي دوست من،بايد ياد بگيري زماني كه دچار حالت يأس و سرخوردگي ميشي،چطور از خودت مراقبت كني!فراموش نكن كه زندگي پر از لذته...!!!))و با صداي بلند ميخنديد.صداي خندهء چندش آورش در سرتاسر محوطهء ويلا ميچرخيد!آنگاه فرهاد ماند و در قهوه اي و جملاتي كه او نتوانسته بود بر زبان بياورد. شايد مي خواست حرفهايش را براي شخص ديگري بازگو كند! در كمتر از يك چشم بر هم زدن، يك لحمه!تصميم خود را گرفت. دستگيرهء در چرخيد.در صدايي كرد و باز شد...بوي متعفن خيانت فضا را پر كرد...
پاسي از ظهر گذشته بود.دوست قديمي! در حاليكه چشمانش را مي ماليد تلو تلو خوران،با قدمهايي سنگين از پله ها پايين آمد. يكراست به سراغ يخچال رفت. بطري آب را برداشت،غر زد: ((اينجا كه هيچي دست نخورده!اي بابا عجب آدم احمق و كِنِسيه!من كه گفتم پول خوراك و مشروب رو مي گيرم!)) بطري آب به دست به دم در اتاق خواب رفت.در زد!صدايي نيامد.با خود انديشيد حتما ديشب تا دير وقت بيدار بودند و حالا به خواب سنگيني فرو رفته اند.دومرتبه در زد((آقا جون،آقا فرهاد؟! وقتت تموم شده عزيز...تموم!)) و دوباره چون جوابي نيامد،خوشحال شد : ((اينجور مواقع جوون مي ده واسه دله دزدي...!!!))آرام دستگيرهء در را چرخاند.در صدايي كرد و باز شد.آهسته وارد شد.همه جا غرق تيرگي بود و...ناگهان از وحشت بر جا خشكش زد.بطرآب از دستش افتاد و متلاشي شد...
اتاق تاريك؛با لخته هاي دلمه بستهء خون بر روي ملحفه هاي سفيد بيشتر شبيه جهنم بود تا اتاق خوابي مجلل براي يك شب لذت،يك شب تنوع!و تنها از دور روي ميز توالت شي درخشاني جلب توجه مي كرد.دو حلقهء طلايي ازدواج كه بر روي همديگر افتاده بودند...
دو حلقه به رنگ خوشه هاي گندم. بر روي يكي حك شده بود:Sh و بر روي ديگري:F
S.E.Rahgozar
سلام :
از اينكه مدتي نبودم از شما معذرت مي خوام.باور كنيد اوضاعم خيلي بد و بهم ريختس! به هر حال دوباره برگشتم و در پست قبلي تعدادي از نظرات دوستان رو خوندم .ابتدا متشكرم كه همچنان با من همراه هستيد و در ثاني تصميم گرفتم با توجه به نياز خودم(هدف وبلاگ) و پيشنهادات و انتقادات شما عزيزان يه تغيرات كوچيك اما تاثير گذار رو در وبلاگم اعمال کنم.نظر خواهي زير شاهد بر اين مدعاست!(گرچه من گزينه ها رو با كمي مزاح انتخاب كردم اما خواهش ميكنم شما در پاسخگويي جدي باشيد.اين هم به نفع من و هم به نفع شماست! پيشاپيش متشكرم...)
سعي ميكنم به مرور زمان وبلاگ من، وبلاگي ساده اما در عين حال پربار و پر محتوا بشه(همون چيزي كه من و شما مي پسنديم!البته خدا رو چه ديدي شايد زد و دات كامي شديم!!!)
پ ن: بابا یه خورده دندون رو جیگر بزارید! (بی زحمت بزار صفحه کامل لود بشه اوونوقت نظر بده)
((یک مرد تصمیم گرفته خودش را بکشد))
پیشاپیش از نظر و انتقاد شما صمیمانه متشکرم/
پ.ن ۲: به زودی سعی میکنم اندکی در وبلاگم تغییراتی بدهم.احساس میکنم نیاز است...
نقل از روزنامه ي جام جم مورخ چهارشنبه 4 آبان 1384
دختر 5 ساله با آزارهاي ناپدري جان باخت.
دختري 5 ساله پس از ماهها آزار و اذيت از سوي مادر و ناپدري، سرانجام به علت شدت جراحات، جان خود را از دست داد. مادر در حاليكه كودك در وضعيت بحراني داشت به بيمارستان مراجعه كرد. دختر بچه 5 ساله به علت صدمه به جمجه به اغماء فرو رفته بود.اما متاسفانه روز بعد در اثر خونريزي مغزي جان خود را از دست داد. بلافاصله پس از مرگ كودك مادر بازداشت شد واو در باز جويي به ((فاطمه)) ماحصل ازدواج ناموفقش اشاره كرد واينكه پس از جدايي از همسرش دوباره با مردي ازدواج كرد كه فاطمه را پذيرفته بود اما بعدها نشان داد كه از فاطمه متنفر است. به طوريكه بارها او را مورد آزار و اذيت قرار داده بود تا اينكه روز حادثه دخترم جاي خود را خيس كرده بود و ناپدري اش با مشاهده اين وضعيت كنترل خود را از دست داد و او را از ارتفاع 5/1 متري به صورت معلق به پايين انداخت كه با اصابت سر فاطمه به زمين، وي به حالت اغماء فر روفت. زن متهم اضافه كرد: بلافاصله پس از حادثه همسرم از خانه فرار كرد...
نتايج اوليه گزارش پزشكي قانوني حاكي است،آثار گازگرفتگي ، كوفتگي و بريدگي هاي فراوان در بدن مقتول خردسال وجود دارد و حتي پشت گوشهاي وي با سيگار سوزانده شده است!
پ. ن: . . . !!!
سايت اينترنتي مجله Prospect در يك نظر سنجي بزرگ((برترين و برجسته ترين روشنفكران جهان)) را معرفي كرده.براي ديدن اعلام مسابقه بر روي عنوان مجله كليك كنيد.
پ ن1: به نفرات ((10)) ، ((12)) و ((15)) توجه لازم مبذول گردد/
پ ن2: البته ببخشيد براي نظر سنجي اينترنتي اين مجله دير به شما اطلاع دادم؛چون خود بنده حقير هم ديرخبردار شدم(طبق معمول!!!)

