من گفتم؛يعني خواستم بگم: ((مگه همينكه بخوام...بخواي...بخوايم! كافي نيست؟!يعني كافيه كه بخواي...بخوام! اوونوقت تمام ذرات ريز و درشت جهان دست به دست هم ميدن تا تو (من) برسي...برسيم! اين كافي نيست...تا کی زشت برای زیبا و زیبا برای زشت؟!اگه تو...بخوای))شايد ... من گفتم(گفتم؟): ((مي خوام...مي خوامت!آيا اين يك نياز نيست؟ ساده و بی آلایش... از چه نوع؟ تا چه حد؟! آيا خواستن..آيا خواستن تو...چرا دروغ؟! چرا ريا؟!چرا پشت اين نقاب))گفتم يعني فرياد كشيدم(زمزمه وار!): ((آيا بوسه... بوسيدن تو از نماز شب واجب تر نيست؟!از خدا!!!م...من...من مي خوام...من مي خوامت!!!)) اين كافي نيست. شايد...
من گفتم ؛گفتم: ((آره؟!))... آفتاب شاهد بود!!!
و تو زير نور مهتاب؛ در چشمان خستم نگريستي و آنگاه هاي هاي خنديدي!!! ... وگفتي:((نه!!!)) اين كافيه! (شايد بي شايد)
((من كيستم؟!))
- من پسر هستم.
- من تـــنها هستم.
- من ايراني هستم.
- من مسلمان هستم.
- من فارغ التحصيل هستم.
- من يك داستان نويس آماتور هستم.
- من . . .
در پست قبلي، در مورد هويت و راه هاي اثبات(كسب!) آن با هم به بحث نشستيم؛ و نتيجه گرفتيم زماني كه از ((من)) سخن به ميان مي آوريم، در واقع، از هويت ((من)) سخن مي گوييم. به عبارت ديگر، زماني كه از ((من)) حرف مي زنيم، تمايز ((من)) از ((شما)) مد نظر است. بنابراين، براي شناخت((من)) بايد آنچه موجب تمايز مابين من و شما مي شود را بشناسيم.
((من فكر ميكنم با توجه به مطالب بالا تمام سعي و تلاش بشر(به صورت ناخودآگاه!) در طول اعصار براي كسب نام و القاب(چه پيشوند ،چه پسوند) است! حال به هر شكل ممكن... شما چي فكر مي كنيد؟!آيا براي تعريف((من)) راه بهتري رو سراغ داريد؟!خوشحال مي شوم نظر شما رو در اين مورد بدونم))
پ.ن: با سپاس از بابت وقتي كه در خواندن اين مطالب صرف كرديد. شما رو به خواندن داستان ((آینه)) شاهكار ارزنده ي آقاي محمود دولت آبادي دعوت مي كنم.اين داستان به نظر من! يكي از برترين و فني ترين داستانهاي ادبيات داستاني ايران است و خواندن اين داستان رو در رابطه با بحث ((هويت)) به شما توصيه مي كنم.../
بي شك اولين و مهمترين سئوالي كه ممكن است هر انساني در زندگي و در موقعيت خاص زماني، از خود بپرسد اين است كه: ((من كيستم؟!))
( درسته! اين سئوال يك سئوال تكراري است.اما اينبار من به شما توصيه مي كنم با هم به بحث بنشينيم و از جوابگويي به آن طفره نرويم!)
اگر نحوه ي جواب گويي به اين سئوال به ظاهر مشكل! را شهري بدانيم؛ براي تعريف خود هزاران كوچه در اين شهر مي توان يافت! شايد هر ذهني با هر قدرت و طرز تفكري، اولين راه حل براي تعريف خود را در نگرش تفاوت بين خود و ديگران بداند.به عبارت ديگر(بينش جامعه شناسانه) ، در هر موقعيت، براي تعريف خود مي توان از ((وجوه تمايز بخش)) استفاده كرد.بي گفتگو در ميابيم كه زماني ما از واژه ي ((من)) استفاده مي كنيم؛قصد داريم با استفاده از اين واژه كليدي! به ديگران(اطرافيان) بفهمانيم كه بين ((من)) و ((شما)) تفاوت وجود دارد.اگر شما نيز با اين گفتار هم عقيده هستيد مي توانيم از بحث كوتاه بالا به سوژه ي هويت* نتيجه گيري كنيم...
در موقعيت بس بزرگتر از خانه، دانشگاه و جامعه(موقعيت جهاني) هر ملت در مقايسه با ديگر ملت ها صاحب هويت مي شود.به عنوان مثال شما در مقايسه با ديگر ملتها خود را به عنوان ايراني مي شناسيد و چنان كه در مقايسه با پيروان ساير اديان ، خود را مسلمان مي دانيد و...
پس اذعان داريم براي اثبات يك هويت در درجه ي اول(در نظام ياد شده) بايد درستي و صحت تفاوتها به اثبات برسد كه اين نيز به نوبه ي خود بحث ديگري را تحت عنوان اثبات هويت به ميان مي كشد...(اين بحث مد نظر من نيست!)
و حال چند سئوال: آيا به عنوان مثال، بلافاصله پس از ديدن پرچم كشور هندوستان بايد در وجود ما چشمه هاي وطن دوستي و وطن پرستي! به يكباره بجوشند؟! و آيا به ياد داشتن شرك پرستي(گاو پرستي!) هندوها ،دليل كافي براي يكتا پرستي ما خواهد بود؟!!من فکر می کنم در شرايط فعلي جامعه ي ما گويي اين مسئله ي هويت و تصاحب آن حربه ي مناسبي شده در دستان سود جوياني كه خود از اصالت و هويت ناب! دم مي زنند اما در عمل_ در درجه ي اول_ درحال نابود كردن هويت يك فرد _و در درجه ي دوم_در حال زدودن روح و طراوت يك جامعه هستند!!!گمان نكنم براي رويت اين ويراني نيازي به دليل و برهان باشد! و در ضمن فراموش نكنيم اگر مي خواهيم قضاوت كنيم اول به ((من كيستم؟!))جواب بدهيم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*ياد آور مي شوم مسئله هويت، اصلي ترين دغدغه ي بشر امروز محسوب مي شود!
ديروز عصر از مثلا دوستي! SMS دريافت كردم كه برام خيلي جالب و
بود.متن پيام دقيقا به اين صورت بود:
((تو نيز از مناظره هراساني!))
(نخیر این دوستای منم یه چیزشون میشه ها! البته بلانسبت شما!)خدمت اين دوست ادب دوست! و ساير حضار محترم و محترمه برسونم كه اگه منظور مباركتون از مناظره بحث و جدل و كتك كاريه!!! بايد بگم نه داداش ك و ر خوندي
! شما هر شب حوالي ساعت 1 بامداد با همين ID(soroosh_rahgozar) مي تونيد تشريف بياريد و با بنده ي كمترين به پای میز مناظره ! بنشينيد...اونوقت مي بيني كي هراسانه!!!
(ID چيه؟ حاضرم آدرس بدم خدمتون!)
هر انسان گُلي است
و هر گل ،گلداني دارد.
گلدان خانه، وجود و علت گل بودن گل است...
گلها هستي را در خاك سياه گلدان مي جويند و باغچه...
اما من...
من گلي هستم كه گلدانم شكسته!!!
و باغبان پيرم در انتظار مرگ نشسته!!!
تو اين درياي لم يزرع اينترنت هر كجا نيگا مي كني(چه به غلط و چه صحيح!) ردي ملموس از عشق رو مي بيني كه تا بي نهايت ادامه داره؛ حال تقصير من چيه كه زشتم و... بي نصيب!!!
راه افتادم.زدم تو كوچه بعد خيابون.تو تاكسي سر چهارراه پشت چراغ قرمز تو دل ترافيك يه پنج شيش ماشين اوونورتر يه دختره زل زد تو چشام! حالا...هي اوون نيگا كن هي من ....هي اوون نيگا كن هي من ...هي اوون نيگا كن هي... ...من نيگا نكردم؛ نوشتم:
عاشق ، معشوق(يا قضيه ي وصال )
_ ((آه...اي عشق من! به ماه نگاه كن كه امشب چه زيبا وفاخر در پهنه ي اين آسمان سخاتمند مي درخشد و ستارگان را كه گرادگرد او به رقص و پايكوبي مشغولند.گويي آنها نيز جادوي زيبايي ماه شده اند؛ مبهوت اما مسرورند...))
_ ((چنين است))
_ ((آه...عشق من! به درختان نگاه كن كه چگونه شاخه هايشان رو به آسمان، رو به ماه بالا مي رود؛گويي آنها نيز امشب به ميهماني ستارگان دعوت شده اند... مست و بي خود شده از خويش با هر خردك نسيمي مي رقصند...همه سرمست ديدارند.در واپسين لحظات اين شب...آيا مي بيني؟!))
_ ((گويي چنين است ،اما...))
_ ((اي عشق من...گرچه دستانم كوتاه هستند لذت نوازشت احساسي غريب اما بدان روزي از اعماق اين چاه رو به ماه قد خواهم كشيد ،آري،زير پنجره اتاقت امشب را نيز در آغوش تو به صبح خواهم رساند...!))
_ ((چنين شود اما...اما احساسي نامطبوع، سرد و نمناك در جان خسته ام ريشه دوانيده و...))
_ ((آه اي عشق من!هرچه را كه مي توان درد ناميد هرچه را غم. يكجا نثار قلب پاره پاره ي من كن! مرا مرگ در كنار تو آرزو ست.اي كاش مي توانستم.مي توانستم در كنار تو باشم و سر بر بالينت گذاشته و آرام بميرم...))
_ ((نه! مرا مرگ تو هيچ خوش نيست!مرا روح تو در غالب جسمت؛مرا وصال تو آرزوست. اي كاش توهمكنون در كنار من بودي، در بستر خيس از اشك من...تا من سر بر شانه ات گذاشته و بگويمت از ماه تاب،از درختان مترنم، از...از عشق! اي عشق من!))
_ (( آه....آيا اين روح من است؛ كه اينگونه در تب و تاب است؟!آيا روشنايي امشب از ماه تاب است يا جان شعله ور من...من به جز وصال تو نخواهم!))
_ ((آيا مي تواني؟!))
_ ((دستم را بگير...))
_ ((نمي توانم؛ارتفاع بس زياد است!اما...))
_ ((اما؟!))
_ ((اما گيسوان من بلند و فاصله شرمسار....!))
_ ((آه...اي عشق من!))
_ ((بيا دست بر گيسوان شكن من بياويز! و در سعي و جدل كه هر چه ما خواهيم؛ هر چه عشق خواهد؛ همان شود!))
_ (( و اين منم. دست در دست شب. براي صعود به قله ي رفيع عشق!من مي توانم آ...آه كه اين راه بس صعب و دشوار است!))
_ ((آه...اي عشق من! به سختي و دوري مينديش. به من...به وصال...به عشق بيانديش!))
_ (( و اين ستاره هايي است كه در آسمان تاريك گيسوانت شهاب مي شوند و در ميان انگشتانم مدفون...))
_ ((آه...آه...آه...!!!))
_(( تو را با درد چه مناسبت است؟!اي عشق من مباد،مباد يك دم كه تو را در چنگال زهر آلودش سر افكنده ببينم!چيزي نمانده تا...))
_ ((آه نه.. مهم نيست. بالا بيا صعود کن!...بيا،بيـــا كه گيسوانم را كفپوش راهت مي كنم!گيسوانم ناچيز! جانم را نثارت می كنم))
_ ((همچنان محكم باش و استوار كه قلب من در چند قدمي قلب تو ست...برعشق لبخند بزن، ومرا به ضيافت لبخندت دعوت كن.. ))
_ ((اما،امــا احساس مي كنم تو مرا به خويش مي خواني! ومرا تاب ماندن نيست.مرا... آه...آآآه...آخ))
_ ((نه....نــه، دستت را به من بده دستت...نــــــــــه!!!))
... واينگونه شد كه معشوق طاس!!! از پنجره به بيرون_ بر روي عاشق_ پرت بشد وبمرد(بمردند!)
(چيزي تا اتمام داستان جديدم باقي نمونده...خواهشا جدي نگيريد!!!)
وقتي اين شروع شد
چيزي براي گفتن نداشتم
و در پوچي درون خودم گم شده بودم
_حيران بودم و گيج
وقتي اين شروع شد
همه چيز را بيرون ريختم تا كه فهميدم
كه من تنها كسي نبودم كه چنين افكاري در سر داشتم
_درون من
اما همه پوچي ها مفهوم داشتن
اين تنها چيزي بود كه مي توانستم احساس كنم
چيزي براي از دست دادن نيست
فقط گير كرده /پوچي و تنهايي
و اين تفسير خود من است
* * *
بهبود خواهم يافت
احساس خواهم كرد
آنچه مي پنداشتم هرگز تحقق نخواهد يافت
از رنج و درد دور خواهم شد
_هر آنچه اندوه است در لحظه ي رفتن پاك خواهد شد
بهبود خواهم يافت...احساس خواهم كرد
جايي وابسته مي شوم
* * *
چيزي براي گفتن نداشتم
نمي توانم باور كنم كه زير اين چهره درهم شكسته هستم
_حيران بودم و گيج
به هر سو نظر مي اندازم
تنها دليل آنكه به خود بفهمانم هيچ چيز
طبق تصور من نيست
پس من چي هستم؟!
چه خيانتي مگر از من سر زده؟
لابد گناهي كردم كه ديگران اينگونه به من خيره شده اند
نه،چيزي براي باختن نيست
_حيران بودم و گيج
پوچ و تنها
و اين تصوير خودم است
* * *
بهبود خواهم يافت...احساس خواهم كرد
آنچه مي پنداشتم هرگز تحقق نخواهد يافت
از رنج و درد دور خواهم شد
_هر آنچه اندوه است در لحظه ي رفتن پاك خواهد شد
بهبود خواهم يافت...احساس خواهم كرد
به جايي وابسته مي شوم
هرگز تا به خود نيايم خود را باز نخواهم گشت
هرگز احساس نخواهم كرد مگر
اينكه زخم ها التيام گردند
تا زماني كه اين قلبم را نشكنم چيزي نخواهم شد
پس از خود خواهم گسست
همين امروز خود را ميابم...
...بهبود خواهم يافت...احساس خواهم كرد...
((جايي وابسته مي شوم))
برگرفته از ترانه ي somewhere I belong
از گروه Linkin Park
از اینکه انگشت رنجه کردید و به وبلاگ کوچیک و ساده (و جدیدالاحداث!) من تشریف آوردید. ازتون بی نهایت سپاسگزارم..............جا داره در همین اولین پست(دومین) از زحمات دوست خوب و ندیده ام آقای یار محمدی به خاطر راهنمایی و مساعدت بشر دوستانشون! تقدیر و تشکر کنم...![]()
امیدوارم در زیر چتر گنده ی خدا و در کنار شما عزیزان همیشه موبایل! بتونم وبلاگی در خور نام آراسته و مهیا کنم...(آمین)![]()
به وبلاگ جدید((جوجه جغد روشن دل)) خوش آمدید!

